عشق و بهار

در آنجا که سحرگاه جای نیمه شب را خواهد گرفت
و خورشید مشرق خود را آغاز می کند به یادت هستم.
سوگند به آن آرامش چشمانت در نسیم بیداری
و سوگند به دیوار کلبه ی آشنایی
که مرا فرسنگ ها به کیهان دور می رباید،

عشقی از جنس نیلو در برگ های رقصنده
نگاهی از جنس طوفان در آتش رخشنده
تو را قسم که عشق است و بهار در این دل سوزنده...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

م.فرياد ,سعید بیک زاده ,کوثر علیزاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه زهرا یعقوبی (4/4/1396),م.فرياد (4/4/1396),م.ماندگار (4/4/1396),سعید بیک زاده (5/4/1396),کوثر علیزاده (21/4/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.