ماهمون عسل(قسمت دوم)

با لبخند جلویم نشست و بدون هیچ مقدمه ای گفت این هم لیست من ، نظر مثبت تو چیست؟
برای هر روز رمضان جای مختلفی را انتخاب کرده بود بجز روز اول..گفتم روز اول را خالی گذاشتی؟گفت تو که میدانی من عدالت را رعایت میکنم 29روز من 1یک روز تو
روز اول هم مال تو..خب بعد از افطار کجا بریم؟
گفتم خب پس ،از فردا قرار هست هر روز قبل از افطار برویم مهد کودک کودکان بی سرپرست-خانه سالمندان-مرکز توانبخشی-انجمن بیماران خاص و....
بعداز افطار چی نوشتی؟لنز در شب،ساز در عشق
این دیگه چیه؟گفت یعنی من دوربینم را بردارم تو گیتارت را...برویم شهر گردی من خوب عکسهایم را بگیرم و تو عین یک راننده خصوصی منو این ور آن ور ببری خستگی ام که گرفت یه گوشه دنج پیدا کنی بنشینی برایم ساز بزنی و بخونی تا خستگی ام در رود
حالا بگو نظرت مثبتت چیه؟
بازهم خندیدم آنقدر که آدمهای میزهای کناری کافه بهمان چپ چپ نگاه کردند گفت هیشششش چشمک زد پرسید امشب کجا بریم؟گفتم سینما
از سینما زدیم بیرون
دیر وقت بود
بداهه دیالوگ میگفتیم و دعوا میکردیم و میخندیدیم و داد میکشیدیم.نگاه به ساعتش کرد گفت بریم سحری بخوریم
اهل کله پاچه که نبود اما یادم آمد آن نزدیکی ها یک فلافلی هست که تا سحر باز است
با هم که بودیم اشتها از سرو کولمان بالا میرفت و هر دو دو نونه سفارش دادیم با نوشابه ی شیشه ای تگری!
صاحب فلافلی من را میشناخت و گفت خیارشور نذارم؟!
خواستم بگویم نه که گفت بذارید آقا خیارشورارو من میخورم... .
هر چه گفتم تشنه ات میشود قبول نکرد که نکرد!
خلاصه همه ی خیارشورها را خورد و فردا هم که داشت از تشنگی تلف میشد هی زنگ میزد به من و میگفت حرف بزن.
گفتم خب تشنه ات شده چرا به من زنگ میزنی؟!
میگفت با تو که حرف میزنم دهنم آب میفتد برای بوسیدن ات! و تشنگی ام رفع میشود...اصلا گوجه سبز منی...لواشک منی!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

م.فرياد ,زهرا بانو ,سعید بیک زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.فرياد (4/4/1396),زهرا بانو (4/4/1396),بهمن نوروززاده (4/4/1396),هستی مهربان (5/4/1396),سعید بیک زاده (7/4/1396),سعید بیک زاده (10/4/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 تير 1396 - 10:57

نمایش مشخصات زهرا بانو با سلام


اول طاعات و عباداتتون قبول؛ دوم عيدتون مبارک و اما سوم داستان؛ با توجه به اينکه داستان دنباله داره و ممکنه که من در قسمت هاى آتى جوابم رو بگيرم. اما نمى شه که نپرسم؛ اين کاراکتر شما پدر و مادر نداره تا سحر با پسر غريبه بيرونه؟ اميدوارم که ناراحت نشيد از از لحن من ولى اين يه سوال پررنگ براى مخاطبه که اميدوارم تو قسمتاى آتى جواب داده بشه... داستانتون روان و جالبه، دنبالش مى کنم. سپاس.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.