ماهمون عسل(قسمت اول)

سه سال و نیم : کم نیست ،آدم است یکجا دیگر توانش را از دست می دهد کم می آورد و قبول می کند مرد میدان نیست.میترسی از این که آینده ات بدون او باشد و از آن ترسناکتر این است که فکر کنی مبادا بودن الانش با تو آینده اش را خراب کند.تصمیم خودم را گرفته بودم .با هم گرم صحبت بودیم از آن صحبتهای مجازی که یک هو میبینی سه ساعت یکجا نشستی و داری چت می کنی.به خودم که آمدم دیدم سه ساعت است من دارم غر میزنم و او آرامم میکند خسته شده بودم از دوستت دارم های یواشکی از بغل کردنهای تلگرامی از شب بخیر گفتن های استیکری ...سه سال و نیم : کم نیست ، چند بار نوشتم و پاکش کردم نوشتم و عوضش کردم حتی یکدفعه یک متن چند خطی نوشتم و دلایلم را گفتم اما آن را هم پاک کردم در نهایت یک خط نوشتم چشمانم را بستم و سند کردم خیلی دردناک بود انگار که بخواهند تنت را سلاخی کنند "بیا تمامش کنیم"
چند دقیقه هر دویمان سکوت کردیم نفسم بند آمده بود تا اینکه دیدم در حال تایپ است او از من جنگجوتر بود جمله اش را با لحن آرامش بخش همیشگی اش خواندم
" ماه رمضان نزدیک است امسال را روزه بگیر شب بخیر عزیزم"
و آفلاین شد
زل زدم به صفحه گوشی نمی فهمیدم از دستش عصبانی باشم یا خوشحال..اینکه هنوز هم بعد از سه سال و نیم از سه ساعت غر زدن من خسته نمیشود و دست آخر آرامم میکند خوشحال بودم اما آرام کردن این دفعه اش فرق داشت بدون اینکه من شب بخیر بگویم رفت بدون اینکه مثل همیشه بپرسد حالت خوب شد و من بگویم هیچکسی به غیر از تو نمی تواند حالم را خوب کند رفت.اصلا او که میدانست من اهل روزه نیستم پس چرا این را گفت:
از ابن بابت عصبانی شدم.مثل همیشه که حرفهای نگفته ایمان را با عوض کردن عکس پروفایلمان به هم می گوییم:"عبادت بجز خدمت خلق نیست-به تسبیح و سجاده و دلق نیست " چسباندن به پروفایلم.
صبح بخیرش را دیدم اما بیشتر از آن عکس پروفایلش به چشمم امد:صبرت که تمام شد نرو...معرفت درست از اینجا شروع میشود
آنروز عصر خسته از کار برمیگشتم وسط راه زنگ زد و بی سلام و علیک پرسید کجایی؟وقتی بدون سلام میپرسید کجایی میدانستم ساعتها حرف راه گلویش را بسته میدانستم که فقط دل من در بند گوش دادن به حرفاهایش است شلوغی ترافیک برایم بی صدا میشد و گوش هایم شنیدن قشنگترین لحن دنیا را می خواست
از صدای داد و بیدادش که دلم میخواهَدَت همین الان، خنده ام گرفته بود و هیچ حرفی نمیزدم تا دلبری اش را ادامه دهد...تا خستگی ام را دَر کند...داد و بیدادش که تمام شد گفتم یکساعت دیگر همان کافی شاپ همیشگی..او هم همین جمله را تکرار کرد
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

عاطفه حجابی دخت ایمن ,زهرا بانو ,م.فرياد ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (30/3/1396),هستی مهربان (30/3/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (31/3/1396),سعید بیک زاده (31/3/1396),م.فرياد (2/4/1396),زهرابادره (آنا) (2/4/1396),زهرا بانو (4/4/1396),بهمن نوروززاده (4/4/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.