قاصدكم كو؟


صورتم را كه چرخاندم پروانه اى زيبا مملو از رنگ هاى صورتى و كهربايى درست پشت سر من روى رز قرمز نشسته بود... لبخند مهمان ناخوانده اى بود كه بى اختيار روى لب هايم جارى شد... چكمه هايم را دوباره به پا كردم ، داسَم را برداشتم و از جا بلند شدم... خوشه هاى گندم چه ماهرانه در ميزبانى باد ميرقصيدند... حس و حال ، حس و حال درو نبود ! آخر دختركى به سن و سال من بايد در پس گوشه هاى ذهنش خاله بازى كند و موهاى عروسكش را ببافد. نه اينكه گندم و گندم زار را دوست نداشته باشم ها نه ، فقط دلم خاله بازيهايى مثل بازى هاى دخترك همسايه مان را ميخواهد، چقدر اسباب بازى هاى رنگ و وارنگ دارد ، خوش بحالش! مادربزرگم ميگويد روزى قاصدكى مى آيد و با خود تمام آرزوهايم را برايم هديه مى آورد .... شايد تمام ميراث ما همين گندمزار است و من به اين دنيا آمده ام تا خوشه هايش زنده بماند! و يا شايد عروسك هاى من همين گنجشك ها و پروانه هايى اند كه هر روز صبح براى بازى با من درست همينجا زير اين درخت سيب خنده كنان مى آيند... بعد از چند ساعت بى خوابى پرواز شاهين ها را در آسمان به تماشا ميشينم و روياهاىِ آدم بزرگ ها را روى بالشان ترسيم ميكنم! امروز صبح كه با صداى قوقولى قوقوى خروس مَشتى رحمان از خواب بيدار شدم به طرز عجيبى براى رفتن به گندمزار عجله داشتم ! چارقدِ سفيدم را به سر كردم و دوان دوان به سمت روياهايم شتافتم ، آرى ! حدسم درست بود ، كسى براى ديدن من ساعت ها منتظر نشسته بود ، روى برگ درخت توت دوست ديرينه ام شبنمى كوچك بود ، تمام زندگى در آن جريان داشت ، آنجا طراوت موج ميزد و من كودكانه مى خنديدم... كاش برادرى داشتم تا هر صبحدم شادى هايم را در لقمه نانى برايش ميپيچيدم و در خيالم از بال هاى فرشتگانِ بهشتِ قصه ها برايش ميگفتم ... همان بهشتى كه سال هاست منزلگاهِ پدر و مادرى شده كه از پشت پنجره اش در دورترين نقطه آسمان هر شب قبل از خواب نگاهشان را به نگاه دختر كوچولوشان گره ميزنند... كلام از توصيف دنيايى كوچك اما زيبا قاصر است و سخن حرفى براى گفتن ندارد... راستى مادربزرگ .... قاصدكم كو؟
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

فاطمه زهرا یعقوبی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الهام آزده (26/3/1396),الهام آزده (26/3/1396),سعید بیک زاده (27/3/1396),م.ماندگار (29/3/1396),فاطمه زهرا یعقوبی (7/4/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.