چند قدم آنورتر


‎روى تختم ، كنارِ پنجرهِ اتاقم كه با گل هاى ميخك و رازقى آراسته ام، دراز كشيده بودم و قهوه روى اجاق براى خودش نم نم قُل ميخورد.... مثل هميشه راس ساعت ٤ ِ بعدازظهر طبق قرارمان با يارِ هميشگيم كتاب ، رمان مورد علاقه ام را مطالعه ميكردم كه ناگهان صدايى شبيه به پرت شدن تكه سنگى عظيم به آب تمركزم را برهم زد ... بسرعت از كلبه بيرون آمدم ، مثل اينكه شيطنت هاىِ ماهى هاىِ رودخانهت ما تمامى ندارد ، اينبار داشتند با هم بالا بلندى بازى ميكردند يكى بالاى تكه سنگ جا مانده در آب مى رفت و ديگرى پايينِ سنگ ، شكستش را گريه كنان به مادرش اعتراض ميكرد... از ديدنشان خنده ام گرفته بود... محو بازى كودكانه شان شده بودم... اما نه ! كتابم ؟! برگشتم بسمت كلبه تا رُمان نيمه تمامم را تمام كنم كه چشمم چيز عجيبى را شكار كرد جلوتر رفتم .... خداى من ! طَرلانى تير خورده نقش زمين شده بود و نفس نفس ميزد گويى محتاج جرعه اى آب بود ، معلوم بود با همان بال زخمى راه طولانى را پرواز كرده و اينجا درست نقطه اى بود كه ديگر جانى برايش نمانده ... خون روى بالَش غَلت ميزد ، نگران بودم ! بلندش كردم به آغوش گرفتمش و دوان دوان بسمت رودخانه شتافتم او را به آرامى روى زمين گذاشتم و دستانم را لبريز از آب كردم و تا نزديك منقارش جلو بردم ، اما او ديگر نفس نفس نميزد.... دستانم شل شد و پاهايم بى اختيار به زمين نشست... آخ كه چه لحظه تلخى بود ... همانطور كه در آغوش فشرده بودمش كمى از كلبه دورتر شدم گودالى كَندَم ، دفنش كردم و او چندى مرا با چهره اى مملو از اندوه ميزبان بود... قدم زنان بسمت كلبه حركت كردم.... همه چيز در كوتاه ترين لحظه از زمان اتفاق افتاد ، از بازى ماهى ها در آب گرفته تا مرگِ طرلانِ تيرخورده بال . متهم؟! متهم! آرى متهم من بودم ، من آن پرنده بسته زبان را كشتم! اگر لحظه اى زودتر چشمم را مى جنباندم اينطور نميشد!! نه!!!نه!!! نه!!! احساس گناه ميكردم غافل از اينكه تصويرهاى زندگى گاه بسيار مبهم است، مبهم تر از آنچه كه در خيال ميپنداريم ، ابهامى با چاشنى شجاعت و حتى صداقت.... چند قدم آنورتر تَليله اى مشغول غذا دادن به جوجه هايش بود .... در آن لانه كوچك ميشد خدا را حس كرد... از كنار رودخانه كه عبور ميكردم ماهى ها هنوز مشغول بازى بودند ، چه خستگى ناپذيرند اين كوچولوهاى بازيگوش .... رعد و برقِ مهيبى به يكباره رشته افكارم را پاره كرد و بارانِ شديدى تمام جنگل را در يك چشم برهم زدنى پر از مهر كرد... درِ كلبه را باز كردم ، وارد كلبه شدم .... واى خداى من نه!! قهوه ام!!!!!! شعله اش را خاموش كردم ، روى تختم دراز كشيدم و ادامه رمانم را با طعم صداى باران خواندم....

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هستی مهربان (23/3/1396),متین یحیی زاده (24/3/1396),سعید بیک زاده (25/3/1396),کوثر علیزاده (20/5/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.