پایانِ ریش سپیدی هایش

طرفای غروب بود که تلفن خانه به صدا درآمد هرسال این موقع ها گوش به زنگ بودیم.فردا اولین روز از ماه رمضان بود و طبق روال هرسال برای صرف افطاری خانه ی عزیز و آقاجان دعوت بودیم...
آخ که چه ذوقی در وجودم هویدا میشد وقتی صدای زنگ را میشنیدم عزیز میگفت:((این چند صباح باقی مانده از عمرم را میخواهم دور هم جمع باشیم و ماه رمضان بهترین فرصت برای باهم بودن است دوست دارم کنار هم تکه پنیر و چای بامیه ای بخوریم گل بگیم و گل بشنفیم...))

افطاری های عزیز بی نظیر است سفره ای با طرح گل های ظریف گوشه ی ایوان پهن میکند،چای دارچینی دبشی در سماور شیر دار قدیمی اش دم میکند و با آن آش دوغ های معرکه کیف هر آدم بدآهنگی را کوک میکند...
نزدیک افطار بود آقاجان با دستهای پر از نان و گوجه و بامیه به خانه برگشت از آن مردهایی بود که همیشه با پا در را باز میکرد بس که دستش پر از دلخوشی بود...آقاجان خود عشق بود پر از حس های ناب و نشاط آور بود...
کلاه پشمی اش را گیر داد به میله و شروع کرد با یک به یکمان احوال پرسی کردن.
اذان را که موذن زاده تلاوت کرد آقاجان ساعتش را درآورد و رفت کنار حوض تا وضو بگیرد عادت داشت همیشه قبل از این که افطار کند نماز میخواند بعد از افطار زن ها مشغول جمع کردن سفره و مردها گرم گفتگو بودند.زمزمه های خواستگاری برای پسردایی فرشید بود دختر همسایه شان را میخواست ولی دایی و زن دایی زیر بار نمیرفتند فکر میکردند فرشید برای ازدواج خیلی کم تجربه است و حالا حالاها جا دارد تا پخته شود فرشید هم طبق عادت همه درد ها و مشکلاتش را می آورد و میریخت لا به لای ریش های سپید آقاجان تا برایش چاره اندیشی کند.

آقاجان اشاره کرد تا یک ظرف میوه اضافه  کنارش بگذاریم و بعد دایی را صدا زد تا بیاید و کنارش بنشیند.
آقاجان به دایی گفت:((سنگ ننداز پسرم همه ی این سنگ ها قلب پسرت را سنگی میکند بگذار برود پی زن و زندگی اش تا پخته ی روزگار شود.راه و رسم زندگی داری را به پسرت یاد بده و بنشین کناری و تصمیم هایش را نظاره کن اگر کج رفت کمکش کن اگر نه که شاهد خوشبختی میوه ی زندگی ات باش فقط سنگ ننداز لای چرخ های زندگی اش همین...))
قرار شد در یکی از روزهای ماه رمضان خانواده ی دختر مورد علاقه ی پسر دایی فرشید را دعوت کنیم به صرف افطاری خانه ی عزیز و آقاجان تا خانواده ها با هم آشنا شوند...

فرشید با معشوقه اش ازدواج کرد و بعد از چندسال بچه دار شدند دایی گوشه ای مینشست و تردستی های پسرش را نظاره میکرد الحق که فرشید مرد زندگی بود...

حال آقاجان دیگر نیست تا حاصل ریش سفیدی اش را که بچه ی فرشید است ببیند ولی حال و هوایش همیشه با ماست...
خانه ی آقاجان و عزیز هزار و یک قصه دارد و هرکدامشان پایانی قشنگ تر از دخترِ فرشید...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید بیک زاده (27/3/1396),م.ماندگار (29/3/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.