نگاره اول

خیلی واضح /سرد بود اینقدر که استخونهام تیر بکشه/وقتی هنوز چشمهامو باز نکرده بودم/بدنم مور مور میشد /همه جام احساس کوفتگی و درد احساس میکردم /پلکهام خیلی سنگین بود /انگار کسی با انگشت موژه هام رو به هم چسبونده باشه /سعی کردم دستمو بلند کنم ولی حالتی مثل خواب رفتگی داشت /تقریبا تمام اندامم همین حالت رو داشت / انگشتهامو به سختی تکون دادم / میشد /آره /تکون میخورد حد اقل /از یه جایی سوز می اومد /مثل وقتی که توی زمستون پنجره باز میمونه و به نرمی یه باد خنکی همیشه تو اتاق میگرده /چشمهام رو باز کردم بالاخره /سرامیک روی دیوارها منو به یاد حمام نمره های قدیمی انداخت/گرچه گردنم درد میکرداما سرم رو به سختی به سمت راست چرخوندم /کمی پایین تر از سقف اتاق یخچالهایی دیده میشد که مسلما مربوط به سردخونه بود /و احتمالا سردخونه ای که مرده ها رو توش نگه میدارند/چهار هواکش قول پیکر تقریبا کل سقف رو پوشونده بود /9 نورافکن بزرگ/ خیلی دقیق /درست بین شکافهای بین و چهار طرف این هواکشها جاسازی شده بود با دقتی که معلوم بود با حرکت دادنشون /قطعا برای منظور خاصی در مکانهای مختلف اتاق و برای کارهای مجزا طراحی شدن/چیزی شبیه به صحنه تئاتر و نورپردازی سقف اونجا /فکر می کردم خواب میبینم /ولی با این حال صد برابر بیداری می ترسیدم از این جایی که توش بودم /طاق باز به سمت سقف روی زمین خوابیده بودم /به سمت دیگه نگاه کردم به سختی /ظاهرا دور تا دورم/روی دیوار رو یخچالها پوشونده بودند / درهای استیل کوچکی که با قفلهای رمز دار آدم رو به یاد گاوصندوقهای بانکها می انداخت /از همین فاصله هم میشد فهمید که این دربها چه سرمایی رو توی خودشون نگهداری میکنن و اینکه در اون محیط داخلی زمحریر مانند چه موجودیتی قرار داشت ....؟/این خودش هزاران چیز رو به خاطر می آورد /که ساده ترینش بدنهای بی روحی بودند که الزاما از حالتی طبیعی هم لازم نبود که برخوردار باشند/اینجا قطعا سردخونه اموات بود و اینکه من اینجا چه کار میکنم سوالی بود که مدام از ذهنم رد میشد /پشت سرم احساس گزگز میکردم /دستم رو به سختی بلند کردم و جایی که روش خوابیده بودم رو لمس کردم /روی یک سکو یا چیزی شبیه به این بودم /چشمهام رو بستم /دوباره باز کردم /فضای اینجا به همون هولناکی بود که باید/من بیدار بودم /شکی نداشتم چون درد احساس میکردم و بوی عجیبی که تا آخر هم نتونستم بفهمم بوی چیه/نیم خیز شدم با تمام قوا /من /روی سکویی بودم /در اتاقی که مشخصا اتاق یخچالهای نگهداری اموات بود که مثل تونلی برای رفتن به دنیای آخرت به نظر می اومد/دیوارهای سرامیکی رو حالا بهتر تشخیص میدادم /احساس سرما بیشتر شد /دقت که کردم متوجه شدم لباس تنم نیست و فقط یک پارچه بلند سفید روی تمام قدم کشیده شده بود/که البته چون از خون لبریز بود دیگه نمیشد بهش گفت سفید /سرو سینم کاملا خونین بود از شتک خونی که معلوم بود چند ساعته سیاه شده /بلند شدم و با حالت شکی که داشتم و دردی که تمام وجودم رو گرفته بود سعی کردم به سمت در برم/دربی که معلوم بود ازچند لایه تشکیل شده /همیشه توی فیلمها که این جور جاها رو میدیدم از خودم میپرسیدم چرا اینقدر وحشتناک طراحی و ساخته میشن جاهایی مثل غسالخونه /سردخونه /اتاق تشریح اموات و ...../دلیل بودن این دربهای چند لایه و ضخیم چیه ؟/واقعا هنوز هم نمیفهمیدم که وقتی کسایی که اینجا هستن حتی قدرت حرکت ندارن /چرا باید برای نگهداری ازشون درهایی رو گذاشت که به هیچ عنوان نمیشه اونها رو از داخل باز کرد /واقعا عجیب بود اینکه این دربها از داخل دستگیره نداشتن / فقط یک صفحه کلید رمز دار روی دیوار بود که احتمالا برای باز و بسته کردن درب از اون استفاده میشد /کمی درب رو بررسی کردم /قطعا بدون داشتن رمز صفحه کلید باز شدنی نبود /به آرومی چند بار به درب ضربه زدم /سکوت محض همه جا رو تسخیر کرده بود /به سمت اتاق برگشتم دوباره /اتاقی حدود 100 متر که از کف تا بالا سرامیک شده بود /البته این بغیر از فضایی بود که یخچالها درش نصب بودند /هنوز تو اینکه خوابم یا بیدار شک داشتم /وسط اتاق 10 سکو ساخته شده بود که ارتفاعشون در حدود 120 سانت یا چیزی در همین حد بود /هنوز پارچه ای که روی من انداخته شده بود رو ی سکویی که روش دراز کشیده بودم افتاده بود /سکوی دوم از سمت راست سکوها /به خودم اومدم و احساس شرمی کردم که حالا که بهش فکر میکنم کمی خنده داره /کاملا برهنه روبروی سکوها ایستاده بودم /با اینکه بجز من کس دیگه ای در این اتاق نبود /حداقل بیرون یخچالها اما...../به سمت پارچه رفتم تا خودم رو بپوشونم /به خودم نگاه کردم /ضمن بریدگی هایی که روی بعضی از جاهای بدنم بود و خون لخته شده اطرافش رو گرفته بود /کبودیهای وسیعی از کمر به پایینم دیده میشد /خجالت کشیدم از لخت بودنم /پارچه رو دور بدنم /مثل لنگ پیچیدم /ترسیده بودم ؟/خیلی بیشتر از این حرفها بود وحشتی که وجودم رو گرفته بود /زنده بودم چون راه میرفتم اما چرا اینجا ؟/یه صدای عجیبی رو احساس میکردم /انگار قدرت شنواییم کم شده بود /دست به گوشم بردم /انگار چیزی راهش رو بسته بود /با سر انگشتام گوشم رو باز کردم /حالا واضح شد /صداهایی مثل زمزمه میومد /انگارکه تعدادی آدم به آرومی با خودشون حرف میزدن /میتونستم تشخیص بدم که این صداها مربوط به سنهای مختلفیه /اما /بین این صداها گویشهای نامفهومی هم بود که معنی کلماتشون رو نمیفهمیدم /مطمئنم زبانهای خاصی بود/به انگشتهام نگاه کردم /خشکیده های خون بود که سوراخ گوشم رو گرفته بود / به هر حال کمی ازاین حجم خون خشکیده توی گوشم خارج شد و بهتر میشنیدم حالا/به سمت درب یخچالها رفتم /صدا از توی این یخچالها می اومد /گوشم رو نزدیک کردم به درب یکی از این یخچالها که کلمات عجیبی از توش شنیده میشد /ترسیده بودم به شدت /اما هیجان و کنجکاوی نمیذاشت به دربها نزدیک نشم /جدای اینکه میدونستم این دربها از داخل باز نمیشن /خب البته من اینقدرها هم ترسو نبودم و با مردن و مرده ها خیلی هم نا آشنا نبودم/ از روی آرتیست بازی هم که بود /در هر مراسمی از فوت افراد خانواده /اینقدر در شستشو و جابجایی اموات فامیل شرکت کرده بودم /که حالا یک پا اوستا شده بودم خودم تقریبا /کلماتی رو از زبان بچه ای انگار میشنیدم که در هم همه ای از ازدهام جمعیتی شنیده میشد /تازه صدا کامل شد و به آرومی همون زبونی رو که نمیفهمیدم با کمال تعجب برام آشنا شد انگار/انگار تمام عمرم به همون زبون حرف زده بودم /فارسی نبود ولی...../مطمئنا در حالی که صدای زمزمه کودک شنیده میشد داشتند حکم اعدام کسی رو اعلام میکردند در جایی شبیه به یک میدون یا چیزی شبیه به اون/نمیدونستم باید چه کاری انجام بدم ولی به هر حال هر چیزی که اتفاق می افتاد نمیتونست خیلی بدتر از چیزی بود که همین حالا در جریان بود /دستم رو بردم به سمت دربی که گوشم کنارش بود /تصمیم گرفتم/ بدون هیچ اصراری به راحتی درب باز شد ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ک جعفری ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ک جعفری (13/4/1396),فاطمه رنجبر (15/4/1396),"صابرخوشبین صفت" (16/4/1396),رضا فرازمند (18/4/1396),مسعود برزام (20/4/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.