نگاره چهارم

کابوس لشگر بزرگ
انگار دارم از زمین جدا میشم / یه اسب سفید/ که تمام عضله هاشو میشه شمرد /روش یه دختر تراشیده تر از خودش نشسته/ با زره تمام تنش پوشیده شده / یه کلاه خوود سرشه /جلوی کلاه خوودش/ دریچه ای شبیه به یه صلیبه/ فکر کنم ازاون شیار صلیب مانند/ روبروش رو ببینه / نمی دونم منو دیده یا نه / انگار بی وزنم/ میرم بالا / سرشو انداخته پایین/ شمشیر بلندش رو /که سرش تقریبا از کف پاهاش که تو رکاب اسبشه / پایین تر اومده / با دست راستش گرفته /دست دیگش/ با یال اسبش بازی میکنه / به آرومی نوازشش میکنه / اسب هم چشمای از حدقه بیرون زدشو /تو کاسه چشمش به سرعت جا بجا میکنه / به صورت اسب که رسیدم انگار/یهو چشمامی منو دیده باشه/ مردمک چشمامون تو هم قفل میشه / چشماش تکون نمیخوره دیگه/ انگار زمان وایستاده/منو دیده/آره منو دیده.../دیده.../صورت دختر زره پوش/ تو تاریکی کلاه خوود گم شده / خیلی تلاش میکنم /ولی انگار به عمد از دید مخفیش کرده / موهای بلند و قهوه ای بافته شدش از زیر کلاه بیرون اومده / از کنار گردنش تقریبا تا زین اسبش میرسه / خیلی بالا اومدم /داره سرشوبلند میکنه / اسبش چقدر بی تابه / همه چیز اطرافم تارشده انگار / گردو غبار ازآسمون میریزه / اسبش شیه عجیبی میکشه / رو دو پاش بلند میشه / بالای سرم یه چیز بزرگی داری سایشو رو زمین بیشتر میکنه / فکر کنم 3متری با زمین فاصله گرفتم .../گردو غبار داره کم میشه.../خدای من چقدر اسب سوار زره پوش پشتشن/ ته نداره تعدادشون .../همشون شبیه همدیگه ان/ وزنمو دیگه احساس نمیکنم / چرا اینقدر بالا اومدم ؟ / حالا کاملا احساس میکنم / یه پرنده داره رو زمین میشینه.../انگار از بالهاش آتیش میباره/گرممه .../خوابم دیگه .../پس چرا گرممه ؟/وااااااای.../خداااااااا.../این اژدهاس .../اژدهاس .../ سوارش شد / خدایا اینجا کجاس ؟/بابا ؟/بابا ؟ /کاش بیدار شم .../خوابم خوابم.../خوابم/ چی شد ؟/ چرا تاریک شد / بابا؟/ بابا ؟.../بابک.../میترسم.../بابک ...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

م.فرياد ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.فرياد (4/4/1396),"صابرخوشبین صفت" (4/4/1396),سعید بیک زاده (5/4/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.