پوچی

سکوت کرکننده، سکوتی که کل افکار آدم را بسان کاموایی گلوله و اندر کالبد جسمش خرد می کند.
کاش کبوتر کلاه به سر فکرم در کویر خاکی اندیشه ام کمی بالهایش را بتکاند
کتاب کوچک درونم را کم کم ورق میزنم و به اندکی دور تر از حالم می روم که منظره ای قشنگ نمایان می شود
سرو سبزی وسط سرای اندیشه و مردی سیاه، ساک سیاهی در دست بسان مسافری دور می گشت.
منظره ای بس قشنگ و حالی بس خوب، سفیدی سیاهی را دور و سیاهی مقهور
ناگاه کتاب درونم آتش و آن منظره همچون خاکستر گشت.
باز بهار اندیشه ام بسان خزان و باد افکار بس زیبا را با خود برد
من ماندم و راه پر پیچ و خم افکار پوچم

مهدی براهویی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا کاظمی (11/2/1396),م.ماندگار (12/2/1396),سیروس جاهد (6/3/1396),سعید بیک زاده (8/3/1396),مهدی براهویی (11/11/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.