باغ مرموز

حدود چهل سال پیش بود.هنوز ده سالم نشده بود.تقریباً سیصد، چهار صد متر بالاتر از خونه ما باغی قرار داشت که بین اهالی محل به باغ ننه سرهنگ مشهور شده بود.ننه سرهنگ که صاحب باغ و البته تنها ساکن اونجا هم بود، زن واقعاً عجیب و غریبی بود.هیچ جا رفت و آمد نمی کرد.با هیچ کس حشر و نشر نداشت.همیشه گرفته و ناراحت بنظر میرسید.شوهرش که گویا سرهنگ نیروی هوایی بود در حمله متفقین به ایران کشته شده بود و از همون موقع خودش رو داخل باغ که خانه ویلایی زیبایی هم وسط آن بنا شده بود،حبس کرده بود.یک زن میان سال آبله رویی ، هر چهل ، چهل و پنج روز ، سر وکله اش پیدا می شد و کارهای مربوط به نظافت و خرید ها رو انجام میداد.هیچ کس بیاد نداشت که حتی یکبار پیرزن پاشو، از باغ بیرون گذاشته باشه.البته بعضی وقت ها تا کنار درب بزرگ آهنی باغ که سه تا اتومبیل پیکان می تونستند همزمان شونه به شونه هم ازش بگذرند، می اومد و از همان پشت در، نگاهی به بیرون می انداخت ودوباره از انظار ناپدید میشد.یک بار که اون رو از همان پشت در ، دیدم، بسیار لاغر و قد بلند بنظر می رسید.با اینکه قامتش کمی خمیده شده بود اما از بسیاری زنان و شاید هم مردها بلندتر به چشم می اومد.شاید در اون روزگار ، در محله ما کسی مشهورتر و پر رمز و راز تر از او وجود نداشت.اما از خودش مرموز تر باغش بود که شایعات زیادی پیرامونش دهان به دهان می چرخید.گاهی داستان ها و حکایت هایی رو می شنیدم که باورکردنش حتی برای کودکی به سن وسال من که طبیعتاً میل داشت همه چیز را خیلی راحت باور کنه چندان قابل هضم نبود.حتی فکر کردن به اون ها من رو می ترسوند.مثلا می گفتند؛ هر شب تا صبح ،تو باغ صدای رقص و آواز از ما بهترون شنیده میشه. چند نفری هم ادعا کرده بودند بعضی وقت ها نصف شب صدای جیغ وحشتناک زنی رو شنیدند که از مردم کمک می خواست.از همه این ها ترسناک تر چو افتاده بود، هر کس بدون اجازه ننه سرهنگ جرات می کرد داخل باغش بره ، بی برو برگرد یکی دو روز بعد جنازه شو در حالی که صورتش کاملاً متلاشی شده بود بیرون باغ، کنار دیوار پیدا می کردند و خیلی حرفای دیگه و من در حیرت بودم چرا پاسبان ها کاری انجام نمی دند.شاید اونا هم مثل بقیه می ترسیدند.مادرم برای محکم کاری چند بار خیلی سفت و سخت به من و برادرانم سپرده بود تحت هیچ شرایطی نباید به درب باغ نزدیک بشیم.اگر هم به اجبار گذرمون به اون طرفا افتاد سریع کارمونو انجام بدیم و از اونجا دور بشیم.من دستور مادرم رو درست تا اون روز بعدالظهر، دقیقاً به اجرا گذاشته بودم، اما شب اون روز اتفاقاتی افتاد که پاک تمرکز من رو بهم زد.چند دقیقه به شروع سریال تارزان که خیلی هم بهش علاقه داشتم مونده بود که یهو مادرم داخل اتاق شد، کاسه ای رو بطرف گرفت که داخلش دو تومان پول بود و گفت برم از عباس آقا ماست بگیرم.هر کاری کردم شونه خالی کنم افاقه نکرد که نکرد.به اجبار بلند شدم و جنگی سمت مغازه راه افتادم.بارون داشت نم نمک می بارید.اما از شانسم بقالی بسته بود.باید جای دیگه ای می رفتم.نزدیک ترین مغازه، بقالی آقا تیمور بود.اما یه اشکال بزرگی این وسط وجود داشت و اون این بود که مغازه درست روبروی درب باغ ننه سرهنگ بود.من روز روشن جرات نمی کردم اون طرفا آفتابی بشم چه برسه اون وقت شب.اونم تازه زیر اون بارون که حالا داشت تند تند می بارید.اما چاره ای نبود.چیزی یه پخش تارزان نمونده بود و باید من عجله می کردم.آیت الکرسی رو که به اصرار مادرم یاد گرفته بودم دو بار خوندم و دور خودم چند بار فوت کردم.احساس کردم جراتم بیشتر شده ، با قوت قلب ، به تندی راه افتادم سمت مغازه .اما تو راه با خودم قرار گذاشتم هیچ رقمی به درب باغ نیگاه نکنم و همین جوری هم شد.وقتی با ظرف پر از ماست از بقالی زدم بیرون.بدون اینکه به اون جا نیگاه کنم سرم رو انداختم پایین.چشم راستمو که سمت باغ بود بستم وبه سرعت سمت خونه راه افتادم.اما ناگهان صدایی شبیه آواز یه زن به گوشم خورد ،بدون اینکه بخوام ، نگاهم بی اختیار چرخید سمت درب باغ.انگار چیزی مثل یه شبح داشت پشت در ، تکون می خورد.همینطور که بهش خیره شده بودم دیدم راه افتادم و رفتم و درست در نیم متری در ، ایستادم.به سختی می تونستم تو اون تاریکی چیزی رو تشخیص بدم. جز نور مختصری که از مغازه بقالی می تابید هیچ روشنایی دیگری داخل باغ تا خود در ، به چشم نمی خورد.تو اون لحظه انگار هینوتیزم شده بودم.بدون کمترین ترسی باز جلوتر رفتم و از لای میله ها، داخل رو نگاه کردم.قطرات بارون که از موهای سرم سر می خوردند و تو چشمم می رفتند نمی گذاشتند اون طرف رو خوب ببینم.وقتی بیشتر دقت کردم متوجه شدم آدمی که لباس تیره ای پوشیده یا اون طور بنظرم می رسید، پشت به من روی زمین چمباتمه زده و انگار داره دنبال چیری می گرده.چند لحظه ای بر و بر نگاهش کردم.حس کردم متوجه حضور من شده...خواستم از در، فاصله بگیرم اما یهو بطرف من برگشت.تو اون تاریکی چشماش با درخشش عجیبی به من خیره شد.چنان وحشیانه که چند قدم ناخودآگاه عقب رفتم.ظرف ماست از دستم افتاد.صدای وحشتناک رعد من رو بیشتر ترسوند.وحشت زده شروع کردم دویدن و یه نفس تا خود خونه مون دوئیدم...
مادرم که حسابی ترسیده بود سریع آب قندی درست کرد و به زور به خوردم داد.تا نیم ساعت نمی تونستم حرف بزنم.تمام بدنم می لرزید.دائماً تصویر دو چشم بسیار درخشان که از تو تاریکی بهم خیره شده بودند جلوی چشمام ظاهر میشدند.وقتی حالم کمی بهتر شد بریده بریده شرح ماجرا رو به خانوادم گفتم.مادرم یه چیزهایی رو در حالیکه به آرامی می خوند تو صورتم می دمید ...
تا چند ماه بخصوص شب ها این دو چشم ترسناک هر از گاهی تو ذهنم ظاهر می شدند و من رو می ترسوندند...بیشتر از یک سال از این ماجرا نگذشته بود که یکی از روز ها که داشتم طرفای ظهر از مدرسه به خونه برمی گشتم ، جمعیت انبوهی رو دیدم که لا اله الاالله گویان داشتند جنازه ای رو می بردند.سریع خودم رو رسوندم و گوشه ای ایستادم و سیل جمعیت رو که لحظه به لحظه بیشتر هم میشد و جنازه رو که داخل پارچه سفیدی پیچیده بودند رو با هیجان نگاه کردم.در حالیکه اشک تو چشمام نشسته بود، بین جمعیت ، زن بسیار قد بلند لاغر اندامی که چادر سیاهی هم سرش کرده بودو داشت به آرامی گریه می کرد، توجه منو جلب کرد.ازاون فاصله نمی تونستم صورتش رو خوب ببینم.وقتی جنازه رو داخل آمبولانس گذاشتند و ماشین به زحمت راه افتاد.هنوز انبوه مردم وسط خیابان و داخل پیاده رو موج میزد.یهو برادرمو داخل جمعیت دیدم، خواستم بطرفش برم که همون زن قد بلند چادری اومد و از کنارم گذاشت...وقتی صورتش رو دیدم بشدت جا خوردم...خود ننه سرهنگ بود...اما کمرش نه فقط خمیده نبود بلکه کاملاً کشیده و صاف بود.با اینکه محزون بود اما تو چشماش هیچ اثری از خشونت و زمختی نبود...اما بقیه اعضای صورتش دقیقاً همون بود. بدون هیچ تفاوتی...گیج و منگ راه افتادم سمت برادرم و ازش پرسیدم :" کی مرده؟" جواب داد: " ننه سرهنگ دیگه" فکر کردم داره شوخی میکنه.خنده ام گرفت.با تعجب بهم نگاه کرد.وقتی مجدداً ازش پرسیدم با عصبانیت توپید که: " گفتم که بهت، ننه سرهنگ " گیج و منگ بهش نگاه کردم و گفتم: "این حرفا کدومه.من همین چند دقیقه پیش ننه سرهنگ رو دیدم "این آخر جمله رو خیلی محکم نگفتم. با نگاهی عاقل اندر سفیه بهم زُل زد و گفت:" این مزخرفات چیه داری بهم میبافی ...من خودم رفتم خونه اش.جنازه شو ما آوردیم بیرون...انوقت تو..."بعد بدون اینکه حرفش رو به پایان برسونه رفت و قاطی جمعی شد.وقتی شب همه ماجرا رو برای پدر و مادرم و بعد ها برای هر کس دیگه ای تعریف کردم، یا بهم خندیدند یا یه طوری نگام کردند انگار زده به سرم. چند ماه بعد مشخص شد ننه سرهنگ هیچ کس و کاری نداره و همه داروندارش که گویا فقط هم همین باغ بود می رسید به دولت...هنوزم بعد این همه سال بعضی وقت ها از خودم می پرسم اگر اون پیرزنه، ننه سرهنگ نبود پس کی بود...همزادش بود...جن بود...نکنه اون داستان هایی که مردم نقل می کردند حقیقت داشت...آیا غیر من کس دیگه ای اون پیرزنه رو دیده بود...نکنه من خیالاتی شدم...هیچ جوابی نداشتم...حالا بعد از این همه سال که از اون ماجراها گذشته ، فقط یک جفت چشم درخشان که دیگه مثل سایق ترسناک هم نیست،از ته ذهنم نفس زنان خودش رو میکشه بالاو برای چند لحظه هم شده خودی نشون میده اما خیلی زود از پا در می افته و بر می گرده سر جاش...این تنها چیزیه که از باغ مرموز ، ننه سرهنگ و اون سال ها ، هنوز تو ذهنم باقی مونده...
..........................................................پایان................................................
این داستان رو من وقتی داشتم دلنوشته خانم بهار قمر رو که با همین عنوان تو سایت منتشر شده بود می خوندم به ذهنم متبادر شد... با احترام تقدیم می کنم به ایشان.
...............................................................
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

نرجس علیرضایی سروستانی ,بهار قمر ,"صابرخوشبین صفت" ,حمید جعفری (مسافر شب) ,مسعود برزام ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید بیک زاده (11/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (11/4/1396),بهار قمر (12/4/1396),محسن فاطمی نژاد (12/4/1396),"صابرخوشبین صفت" (12/4/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (13/4/1396),بهار قمر (15/4/1396),فاطمه رنجبر (15/4/1396),سعید بیک زاده (15/4/1396),ابوالحسن اکبری (18/4/1396),رضا فرازمند (22/4/1396),ابوالحسن اکبری (31/4/1396),

نقطه نظرات

نام: بهار قمر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 تير 1396 - 00:21

نمایش مشخصات بهار قمر ممنون اقای بیک زاده!واقعا که عالی بود ...و در تعجبم که ذهن خلاقتون از ایده ی من و دلنوشته ی من داستانی به این زیبایی ساخته!این داستان و همچنین گفته های شما خیلی به من کمک کرد!ممنونم@};-


@بهار قمر توسط سعید بیک زاده Members  ارسال در یکشنبه 11 تير 1396 - 01:53

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام خانم بهار.بسیار ممنونم از لطفتون.من مطمئن هستم در آینده نزدیک از شما داستان های زیبا و جذابی خواهیم خواند.فقط یادمون نره رمز موفقیت در نویسندگی مطالعه زیاد بخصوص داستان های کوتاه و رمان های قوی و تمرین مستمر است.موفق باشید.


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 تير 1396 - 12:59

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام اقای بیک زاده
داستان زیبای شما را خواندم ادمی را دچار هول و هراس می کند.
زبان داستان معیار نبود بنظر می رسید محاوره باشد.
با تشکر و خسته نباشید از شما.


@فاطمه رنجبر توسط سعید بیک زاده Members  ارسال در پنجشنبه 15 تير 1396 - 15:02

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام خانم رنجبر.ممنون از لطفتون.بله داستان چندان به زبان معیار نبود.همیشه لازم نیست به زبان معیار نوشته بشه.گاهی وقت ها فضای داستان ایجاب می کنه صمیمانه تر نوشت.چون راوی این داستان به سال های نوجوانیش برگشته و می خواد فضای ذهنی ملهم از ماجرای اون روزگار رو به تصویر بکشه، زبان نزدیک به محاوره بهتر می تونست کمک کنه.درود بر شما.


نام: مسعود برزام کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 15 تير 1396 - 14:23

نمایش مشخصات مسعود برزام سلام.داستان به زبان محاوره نوشته شده.شاید خواندنش اینجوری راحت تر هم باشه.درود بر شما.


@مسعود برزام توسط سعید بیک زاده Members  ارسال در پنجشنبه 15 تير 1396 - 15:04

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام.ممنون از لطفتون.بله هدف من هم همین بود،راحتر خونده بشه.سپاس و درود.


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 31 تير 1396 - 20:46

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود .@};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.