واقعه بعدالظهر

دو مأمور پلیس از کنار مرد جوانی که جنب مغازه لوستر فروشی ایستاده است، می گذرند.با دور شدن آنها مرد نفس راحتی می کشد و در حالیکه همچنان ریموت کمربند انفجاری اش را که با سیم نازک سفید رنگی تا شکمش امتداد یافته است را در میان انگشتان عرق کرده دستش گرفته است، با دقت پیاده رو و بعد آنسوی خیابان را از نظر می گذراند.داخل و اطراف پاساژ جمعیت زیادی در رفت و آمد هستند.با اضطراب به ساعتش نگاه می کند.درست شش و پنج دقیقه بعدازظهر...لبش را می گزد و بی هوا به نقطه ای در دوردست ها خیره می شود.انگار منتظر کسی است...نگرانی رو به تزایدش را هر از گاهی با لبخندی که به صورتش می دواند، پنهان می کند.ناگهان ساکش را بر میدارد و بی هدف راه می افتد.هنوز چند قدمی نرفته، کنار درختی می ایستد.دستش را به تنه آن تکیه میدهد و با خود می اندیشد: « خیلی دیر کرد...قرارمون پنج و نیم بود...نکنه لو رفته باشه » و بی آنکه بخواهد دستش را روی شکم بر آمده اش می گذارد که هیچ تناسبی با اندام لاغرش ندارد.
احساس می کند شکم و پهلو هایش گر گرفته اند.بی حوصله عرق صورتش را پاک می کند.پس از کلی کلنجار رفتن با خودش موبایلش را از جیب شلوارش در می آورد و شماره ای را می گیرد.اما به یکباره آن را قطع می کند.با خشونت گوشی را سر جایش قرار می دهد.مستاصل دور و برش را نگاه می کند و به خودش می گوید: « دیگه صبر کردن فایده ای ندارد...باید خودم کارو یکسره کنم » از همانجایی که ایستاده پاساژ را نگاه می کند.از دور عده ای سرباز پر سرو صدا نزدیک می شوند و از کنار او می گذرند.با تنفر دور شدنشان را نظاره می کند.هوای دم کرده داخل ریه اش را بیرون میدهد.دوباره بر می گردد و باز جلوی مغازه لوستر فروشی می ایستد.کرکره مغازه بالاست اما داخل آن کسی نیست.نگاهش لحظه ای روی انبوه اتومبیل هایی که در حال عبور از خیابان هستند قفل میشود.در برزخ رفتن به سمت پاساژ یا همچنان ماندن و انتظار کشیدن گیر کرده است.بالاخره تصمیمش را می گیرد.راه می افتد.عرض پیاده رو را طی می کند و سر خیابان می ایستد.صدای خودش را می شنود که می گوید: « بازم صبر کن... حتماً پیداش میشه...شاید تو راه باشه...تو که اینقدر عجول نبودی ابو احمد » بی آنکه بخواهد یاد پسرش احمد و همسرش عایشه می افتد.
احساس می کند چیزی دارد بر قلبش چنگ می اندازد.سعی می کند به چیز دیگری فکر کند. به یادش می آورد با امروز درست پنج روز میشد بدون اطلاع خانواده اش به اتفاق ابوناصر یک راست از کردستان آمده بودند تهران، پیش ابوعثمان که در واقع مغز متفکر و طراح اصلی عملیات بود.او را از زمانی که در رقه بود می شناخت.اما با ابوناصر بیشتر از یک ماه نبود که بواسطه یکی از دوستانش آشنا شده بود.گویا قبلا نظامی بود و مدتی میشد در کردستان برای داعش تبلیغ می کرد.نقشه عملیات از هر نظر آماده بود.اول قرار بود او به اتفاق ابوناصر خودشان را در شلوغ تربن ساعات رفت و آمد مردم در پاساژ منفجر کنند.اما بعدا تصمیم گرفته شد برای بیشتر کردن سروصدای عملیات و بالابردن آمار تلفات، او و ابوناصر، نخست با اسلحه کلاشینکفی که در داخل ساک هایشان پنهان کرده بودند، تا آخرین گلوله به سمت مردم شلیک کنند.بعد با اسلحه کمری تیراندازی کنند و در آخر هر کدام از آنها خودش را کنار یکی از دو درب پاساژ وقتی جمعیت وحشت زده برای خارج شدن از محل هجوم می آوردند منفجر کنند.ظاهرا نقشه طراحی شده از هر نظر بی نقص بود.اما هیچکدام از آن سه نفر چندان به اجرای موفقیت آمیز عملیات اطمینان صددرصد نداشت.از نظر داعشی ها ایران همچون دژ اژدها بود و انگار ورود کردن به داخل آن آرزویی دست نیافتنی بنظر می رسید.خودش از دهان ابوعثمان شنیده بود ده ها تیم عملیاتی با زبده ترین نفرات فقط در همین یکی دو سال اخیر قبل از هر اقدامی توسط نیروهای امنیتی ایران متلاشی شده بودند که حتی با نصف آنها میشد کل اروپا را به آتش کشید...حالا اگر او می توانست عملیات را تا حدی نیز به سرانجام برساند، در میان طرفداران ابوبکر بغدادی مثل یک قهرمان بزرگ جلوه می کرد و قطعاً هنگام مرگ فرشتگان و حوریان بهشتی با استقبال باشکوهی او را تا خود بهشت مشایعت می کردند.احساس کرد چنان نیرویی گرفته است که می تواند در دم دکمه ریموت را فشار دهد... دوست داشت فریاد بکشد و جار بزند ؛ ای حوریان بهشتی بخدا قسم شما را بیش از این منتظر نمی ذارم...نه منتظر نمی ذارم...ناگهان صدای زن جوانی او را بخود آورد:
_ ببخشید ساعت چنده؟
زنی با چهره ای بسیار زشت مقابل او ایستاده بود.جا خورد:
_ شش و رب
چند بار ناخودآگاه آن را زیر لب تکرار کرد: « شش و رب...شش و رب...نه نیومد... حتماً لو رفته...
برو ابو احمد... برو » ساکش را به آرامی زمین گذاشت.بعد چشمانش را بست و طوری که کسی متوجه نشود دست هایش را به حالت دعا در آورد و زیر لب شروع کرد به سرعت، خواندن چیزی...
در حالیکه چشمانش را باز می کرد از روی پیراهنش خیلی با احتیاط کمربند انفجاری را کمی جابجا کرد.از وقتی راه افتاده بود انگار وزن آن چند برابر شده بود.البته سنگین هم بود، چون علاوه بر مقدار قابل توجهی مواد منفجره ، تا توانسته بود داخل آن را از انواع و اقسام ساچمه ها و گوی های فلزی، تکه های کوچک ولی سنگین آهن، مهره های فلزی و خرده شیشه انباشته کرده بود.داشت راه می افتاد که چیزی در آنطرف خیابان توجه اش را جلب کرد.چشمانش را تنگ کرد و با دقت به آن سو خیره شد.مرد غول پیکر ساک به دستی که بسیار به ابوناصر شبیه بود از پیاده رو وارد خیابان شد و یکراست داشت به سمت او پیش می آمد.با خودش اندیشید: « یعنی اونه...شاید تیپ شو عوض کرده...باید خودش باشه...» مرد نزدیک و نزدیک تر شد. هر چند از نظر قد و قامت و چهره بسیار به ابوناصر شبیه بود ، اما او نبود.از این همه شباهت متحیر شده بود.حالا مرد غول پیکر آمده بود و درست کنار او ایستاده بود.هنوز چند لحظه ای از آمدن او نگذشته بود که اتومبیل سمندی با پلاک معمولی جلوی آنها توقف کرد و سه نفر با لباس شخصی از آن پائین پریدند و در حالیکه یکی از آنها اسلحه اش را درآورده بود به سمت مرد درشت اندام هجوم آوردند.مرد انتحاری به خیال آنکه عملیات لو رفته است و آنها برای دستگیری او آمده اند،به سرعت داخل خیابان شد و به سمت پاساژ دوید.هنوز نیمی از خیابان را طی نکرده بود که اتومبیلی بشدت به اوکوبید.مرد یکی دو متری روی زمین کشیده شد.مردم از هر طرف به سمت صحنه تصادف شتافتند و او را که به پشت افتاده بود و خون از سر و رویش جاری بود، دوره کردند.در فاصله دو سه متری او ساک و اسلحه کمری اش افتاده بودند.یکی از همان ماموران، بیسیم بدست نزدیک جمعیت شد.اسلحه کمری را از روی زمین برداشت.بعد سراغ ساک رفت و زیب آن را باز کرد.سپس درمیان صدای ممتد بوق اتومبیل ها و سر و صدای مردم پشت بیسیم چیزی گفت و به سرعت جمعیت را که لحظه به لحظه بیشتر هم می شد کنار زد و آمد درست بالای سر مرد مجروح که هنوز هوشیاری اش را حفظ کرده بود ایستاد.چیزی توجه اش را جلب کرد.بخش کوچکی از کمربند انفجاری از زیر پیراهن خونی مرد بیرون زده بود.کنار او نشست و با احتیاط پیراهنش را بالا زد.بعد چشمش به سیمی افتاد که از درون آستین پاره پیراهن تا داخل پنجه اش کشیده شده بود.وقتی ریموت را داخل دست مرد دید، مثل برق از جایش پرید.در حالیکه مردم را با خشونت می پراکند، فریاد زد:
_ برید عقب برید عقب...به خودش بمب بسته...برید عقب...الان منفجر میشه
مردم وحشت زده هر یک به سمتی گریختند.چند لحظه ای نگذشته بود که صدای انفجاری مهیب و متعاقب آن طوفانی از گرد و غبار و دود سیاه به هوا برخاست.وقتی همه چیز آرام شد.درست در جائیکه مرد انتحاری افتاده بود، جز تکه فشرده ای از گوشت بدنش که معلوم نبود متعلق به کدام یک از اندام اوست و رد غلیظ تیره چندش آوری که جای جایش به سرخی میزد و تا سی چهل سانت داخل آسفالت کنده شده امتداد یافته بود چیز دیگری به چشم نمی خورد.ولی آنطرف خیابان درست مقابل مغازه لوستر فروشی، کنار شیشه های خرد شده ، سر جدا گشته مرد انتحاری روی زمین افتاده بود. با چشمانی باز و وحشت زده...

/ پایان/
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

الف . محمدی ,م.فرياد ,متین یحیی زاده ,"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مسعود برزام ,سیروس جاهد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید بیک زاده (4/4/1396),م.فرياد (4/4/1396),م.ماندگار (4/4/1396),"صابرخوشبین صفت" (4/4/1396),حسین شعیبی (5/4/1396),سیروس جاهد (5/4/1396),سعید بیک زاده (5/4/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (6/4/1396),بهار قمر (6/4/1396),الف . محمدی (7/4/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (10/4/1396),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 تير 1396 - 12:00

درود جناب بیک زاده بزرگوار
قلمتان بسیار دوست دارم. خیلی زیبا اوج و فرود را در داستانهایتان رعایت می کنید .
از داستانتان لذت بردم.
اگر قبلا به شستشوی مغزی اعتقادی نداشتم با دیدن داعش جماعت به این امر ایمان آوردم :-s من اصلا حال این داعشی ها رو درک نمیکنم
نمی فهمم دقیقا هدفشون چیه
چه مرگشونه
خدا همه مارو به راه راست بیاره
خدا داعشم بیاره به راه راست:D

عالی بود و موفق باشید@};-


@متین یحیی زاده توسط سعید بیک زاده Members  ارسال در یکشنبه 4 تير 1396 - 18:48

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام خانم یحیی زاده.درود بر شما.بسیار ممنونم از لطفتون.در رابطه با جماعت داعشی حرف زیاده.در واقع این ها همون افکار خوارج رو بخصوص متعصب ترین این هارو بنام خوارج ازرقی رو تو ذهن بیمارشون یدک می کشند.در طول شکل گیری دین اسلام هیچ گروه و دسته ای به اندازه خوارج به اسلام و آموزه های این دین صدمه نزدند.برداشت یک طرفه، بسیار خشک، قشری، متحجرانه و سطحی از اسلام بخصوص از قرآن کریم بلیه ای بوده که از بدو پیدایش اسلام حتی تا زمان معاصر موجب بروز فجایع و مصیبت های بیشماری شده.اندیشه بیمار وهابیت و فرزند برومندش ؛ گروه های تکفیری برآیند و محصول همین نگاه یک بعدی، سخت گیرانه و خشن نسبت به آموزه های دین است.البته به جهت شکل گیری اسلام و تکوینش در جزیرة العرب خوی وحشی گری و بدویت اعراب متاسفانه در خود اسلام بنوعی تنیده شده.اما در رابطه با داعش؛ این گروه ساخته و پرداخته روس ها بوده که توسط افسران عراقی(بعثی) که بسیار تحت نفوذ کی جی بی( سازمان اطلاعات و ضد جاسوسی شوروی سابق) که الآن اسم دیگه ای داره، بودند ، ایجاد شد و بعداً آمریکایی ها با پول عربستان سعودی و همراهی ترکیه و امارات اون رو از چنگ روسها درآوردند.اما بعدها هیولایی که خودشون در قد کشیدنش سهم بسزایی داشتند تا حد زیادی از کنترلشون خارج شد.ابوبکر بغدادی ِ احتملاً به درک واصل شده، خودش از افسران سابق استخبارات( سازمان اطلاعات) عراق بوده است.داعش یا همون دولت اسلامی عراق_ شام و کلاً همه گروه های تکفیری درپی بازگشت به دوران صدر اسلام (زمان حیات پیامبر) و خلفای راشدین( چهار گانه بزرگ) هستند.بدون کمترین انعطاف و تاویل و تفسیری از قرآن و احکام دین.البته این مسئله فقط در قشر میانه و پائین دستی این گروه و گروه های مشابه با صداقت داره دنبال میشه و اِلا هدف اصلی سران این گروه و گروهای مشابه ، رسیدن به اریکه فرمانروایی بر تمام جهان اسلام و ارضای خوی قدرت طلبی شون است . در پایان تا یادم نرفته بگم کشور عمان تنها جایی است که هنوز هم تعالیم و تفکرات خوارج در اونجا حاکم است، منتهی از نوع مسالمت آمیزش...پاینده باشید.


نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 تير 1396 - 17:54

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام خانم یحیی زاده.درود بر شما.بسیار ممنونم از لطفتون.در رابطه با جماعت داعشی حرف زیاده.در واقع این ها همون افکار خوارج رو بخصوص متعصب ترین این هارو بنام خوارج ازرقی رو تو ذهن بیمارشون یدک می کشند.در طول شکل گیری دین اسلام هیچ گروه و دسته ای به اندازه خوارج به اسلام و آموزه های این دین صدمه نزدند.برداشت یک طرفه، بسیار خشک، قشری،متحجرانه و سطحی از اسلام بخصوص از قرآن کریم بلیه ای بوده که از بدو پیدایش اسلام حتی تا زمان معاصر موجب بروز فجایع و مصیبت های بیشماری شده. اندیشه بیمار وهابیت و فرزند برومندش ؛ گروه های تکفیری برآیند و محصول همین نگاه یک بعدی، سخت گیرانه و خشن نسبت به آموزه های دین است.البته به جهت شکل گیری اسلام و تکوینش در جزیرة العرب خوی وحشی گری و بدویت اعراب متاسفانه در خود اسلام بنوعی تنیده شده.البته داعش ساخته و پرداخته روس ها بوده که توسط افسران عراقی(بعثی) که بسیار تحت نفوذ کی جی بی (سازمان جاسوسی و ضد اطلاعات شوروی سابق) که الآن اسم دیگری داره، ایجاد شد و بعد آمریکایی ها با پول عربستان سعودی و همراهی ترکیه و امارات اون رو از چنگ روسها درآوردند اما بعدها هیولایی که خودشون در قد کشیدنش سهم بسزایی داشتند تا حد زیادی از کنترلشون خارج شد.ابوبکر بغدادی ِ احتمالاً به درک واصل شده، خودش از افسران سابق استخبارات(سازمان اطلاعات سابق) عراق بوده است.داعش یا همون دولت اسلامی عراق_ شام و کلاً همه گروهای تکفیری در پی بازگشت به همون اسلام زمان پیامبر و خلفای راشدین(چهار گانه بزرگ) هستند.البته بدون کمترین انعطاف و تاویل و تفسیری.البته ابن مسئله فقط در قشر میانه و پائین دستی این گروه و گروه های مشابه با صداقت داره دنبال میشه و الا هدف اصلی سران این گروه رسیدن به اریکه فرمانروایی بر تمام جهان اسلام و ارضای خوی قدرت طلبی شون است.در پایان تا یادم نرفته بگم کشور عمان تنها کشوری است که هنوز هم تعالیم خوارج در اونجا حاکمه.منتهی از نوع مسالمت آمیزش...پاینده باشید.


@سعید بیک زاده توسط متین یحیی زاده Members  ارسال در یکشنبه 4 تير 1396 - 18:55

درودی دوباره

چقدر جالب من اینا نمی دونستم
اطلاعات خوبی در اختیارمون قرار دادید. و جالبتر اینکه هیچ فکرشو نمیکردم خوارج هنوز هست و قومیت داره
الان بهتر داعش درک میکنم
با شناختی که تاریخ از خوارج به ما داده دیگه ذهن خوانی این قوم سخت نیست.
خیلی ممنونم @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 تير 1396 - 02:49

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان زیبایی بود. تعلیق خوبی داشت. صحنه‌ها به خوبی روایت شده بودند. فقط ایکاش نویسنده در پایان قضاوت خودش را در داستان نمی‌آورد.


@حسین شعیبی توسط سعید بیک زاده Members  ارسال در یکشنبه 4 تير 1396 - 03:58

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام دوست گرامی.ممنون از اظهار نظرتون.در رابطه با پایان داستان قبول دارم، بی طرفی را رعایت نکردم.قطعاً در ویرایش بعدی حذفش می کنم.آخر داستان کمی شاعرانه شده.پاینده باشید.


نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 تير 1396 - 03:54

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام دوست گرامی.ممنون از اظهار نظرتون.‌در رابطه با پایان داستان قبول دارم، بی طرفی رو رعایت نکردم.قطعا در ویرایش بعدی حذفش می کنم.آخر داستان کمی شاعرانه شده.پاینده باشید.


نام: بهار قمر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 تير 1396 - 23:36

نمایش مشخصات بهار قمر باعث افتخار من هست اگر نویسنده ای به توانمندی شما داستانک های من رو بخوانند و مورد انتقاد قرار دهند..


@بهار قمر توسط سعید بیک زاده Members  ارسال در سه شنبه 6 تير 1396 - 23:58

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام.ممنون ازلطفتون.حتماً داستان هاتون رومی خونم.موفق باشید.


نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 تير 1396 - 23:56

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام .ممنون از لطفتون. حتماً داستان هاتون رو می خونم.موفق باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.