آخرین ساعات زندگی یک متحضر

امروز صبح حالم بدتر شد.یهو افتادم.انگار تمام انرژیم تخلیه شده بود.احساس می کردم هیچ رمقی تو جونم نمونده.انگار خالیِ خالی شده بودم.سه چهار ماهی بود ناخوش بودم.ولی امروز فرق میکرد.بدنم عین یه تیکه چوب خشک ِخشک شده بود.حتی نمی تونستم بلند شم و روی تختِ خوابم بشینم. یا به پهلو برگردم.با اینکه تمام بدنم خیس عرق شده بود، اما احساس سرما میکردم.پاهام هیچ حسی نداشتند.دست هام انگار مال خودم نبودن.حتی نمی تونستم انگشتامو تکون بدم.درد شدیدی تو هر دو شونه م ، بخصوص شونه چپم احساس میکردم.شاید بخاطر قلبم بود.چون خیلی وقت بود اذیتم می کرد.گلوم عین سینه م می سوخت.انگار گُر گرفته بودند.ولی عجیب این بود که احساس تشنگی نمی کردم.تا حالا اینجوری نشده بودم. یادم نمی اومد چه مدتی تو این حال بودم. اصلاً ساعت چند بود...سعی کردم افکارمو متمرکز کنم.اما فکرهای درهم و برهم درست مثل واگن های یه قطار که تمومی هم نداشت، پشت سر هم ردیف به ردیف می اومدن و از جلوی چشمم رد میشدند ، بدون اینکه بهم فرصت بِدن خوب نیگاشون کنم.یهو این فکر از سرم گذشت نکنه دارم میمیرم.ترس برم داشت.احساس کردم قلبم داره تند تند میزنه.اونقدر شدید انگار از یه سربالایی تندی یه نفس بالا رفته باشم. اما رفته رفته آروم وآروم تر شد.اونقدر که وحشت کردم نکنه داره از کار می افته...خدای من یعنی این آخرین طپش های زندگی منه که داره رو به خاموشی میره...نمی خواستم قبول کنم که دارم میمیرم...نه من هنوز جوون بودم...مگه چند سالم بود.هنوز پنجاه سالمم نشده بود.تازه من از اینجور مردن متنفر بودم.مثل پیرمردها مثل پیرزن هایی که ساعت ها ، روزها هفته ها ، ماه ها و سالها دستخوش بازی مرگ میشن..معلق بین زمین و اسمان...نه من اینجور مردن رو نمی تونستم تحمل کنم... نباید تسلیم میشدم...این ها فقط یه مشت افکار سیاهِ آواره ِ دربدری بودند که از ضعف من استفاده کردن و خزیدند داخل مغزم...نباید بهشون توجهی می کردم...اگر تسلیم میشدم کارم تموم بود...من خودم رو خوب میشناختم.فقط مبارزه می تونست من رو سر پا نیگر داره...اما بی رمقی چنان تو جونم نشسته بود حتی نمی تونستم پلک هامو تحت اختیار خودم بگیرم.چقدر سنگین و کرخت شده بودند.انگار دیر زمانی بود که نخوابیده بودم. باید یکبار دیگه سعی خودم رو می کردم.اگه فقط می تونستم بشینم کار تموم بود.بعد بلند میشدم و راه میرفتم. اونوقت بلند بلند به این افکارم می خندیدم...هر چی انرژی و توان داشتم جمع کردم.تمام زورمو زدم...انگار نه انگار...حتی یک سانتی متر هم نتونستم تکون بخورم...دیگه داشت وحشت برم می داشت.قضیه جدی تر از اون چیزی بود که فکر می کردم...داشت گریه م می گرفت... مستاصل شده بودم.با خدا هم چندان میونه م خوب نبود...حالا چطور میتونستم تو این اوضاع و احوال ازش کمک بخوام...اما چاره ای نبود.تو این وضعیت تنها کسی که بهش دسترسی داشتم یا فکر می کردم دارم اون بود...تو دلم گفتم خدایا به دادم برس. نذار اینجوری بمیرم...تو این جای غریب...دور از بچه ها...من...من اصلاً کجا بودم...اینجا کجاست ... هیچی یادم نمی اومد.انگار حافظه م بکل از کار افتاده بود....انگار تو خلاء فرو رفته بودم. وحشت زده تقلا کردم دوباره از جام بلند شم...کمی خودم رو از روی تخت کندم یا بخیالم اینطور اومد.اما تلاشم بیهوده بود...احساس کردم سرم داره گیج میره...چشمامو بستم...اتاق داشت دور سرم می چرخید...اما انگار من بودم که داشتم دور اتاق می چرخیدم...بعد احساس خستگی شدیدی کردم.هر چقد زور زدم نتونستم پلک های سنگینمو باز نیگه دارم.خوابم برد...دیدم وسط یک قبرستان دراندشت ایستادم.نور ماه کامل بود.جایِ جای قبرستان پر بود از سنگ های بُرش خوردهِ براقِ تیره که در ابعاد بزرگ ولی همه به یک اندازه، با نظمی باور نکردنی کنار هم ،روی سینه خاک جای گرفته بودند.به یکی از قبر ها نزدیک شدم.خطوط عجیب و غریبی روی سنگ حک شده بود.تا اون روز چنین چیزی ندیده بودم.سراغ بقیهِ سنگ مزار ها رفتم.دقیقاً همین خطوط روی اون ها هم کنده کاری شده بود.بدون هیچ تصویری.همین طور که داشتم سنگ مزار ها رو نگاه میکردم صدایی شبیه کندن زمین بگوشم خورد.رد صدا رو گرفتم.در فاصله نه چندان دوری ، مرد باریک اندامی داشت با کلنگ بر زمین می کوبید.نزدیک تر شدم.چهره پیرمرد چقدر شبیه پدرم بود، اما جوان تر و شاداب تر از او...شایدم اینطور به نظرم میرسید.به سختی زمین را می کند.دلم سوخت.پا پیش گذاشتم و گفتم:
_ پدر جان بذار بهت کمک کنم
پیرمرد دست از کار کشید و نفس زنان به من خیره شد:
_خدا خیرت بده پسرم...خیر از جوونیت ببنی
کلنگ رو ازش گرفتم و شروع کردم به کندن .نمی دونم چه مدتی مشغول بودم، که پیرمرد کلنگ رو از دستم گرفت و گفت:
_همین قدر خوبه...دستت درد نکنه
در حالیکه لباسهامو می تکوندم گفتم:
_من که چیزی نکندم بذارید تمومش کنم
پیرمرد با مهربانی نگاهم کردو گفت:
_نه ممنونم...خودم تمومش می کنم...شما برید اون ساختمون استراحت کنید.
بعد با انگشت به نقطه ای اشاره کرد.بی اراده راه افتادم.از دور، ساختمانِ یک طبقهِ بسیار دراز و کشیده ای به چشمم خورد.هر چه نزدیک تر میشدم زمختی و خشونت نهفته در بنایِ ساختمان بیشتر نمایان میشد.نزدیک و نزدیک تر شدم.از درب آهنی غول پیکرش گذشتم.در سالن عظیمی که گویا انتها نداشت تخت های آهنی به تعداد بسیار زیاد در فواصل منظم کنار هم ردیف شده بودند و روی هر کدوم از اونها یک نفر خوابیده بود.نزدیک تر شدم.داخل سالن به حد کافی نور نداشت.روی سقف و دیوارها هیچ روشنایی دیده نمی شد.جلوتر رفتم.همه کسانی که روی تخت ها خوابیده بودند با ملافه سفیدی روشونو پوشانده بودند.کاملاً خاموش و بی حرکت.ناگهان صدای شرشر آبی توجه من رو بخودش جلب کرد.به سمت صدا رفتم.انگار کسی با شلنگ آب چیزی رو ، روی یکی از تخت ها می شست.نزدیک و نزدیک تر شدم.از چیزی که دیدم جا خوردم. همون پیرمرد بود... شلنگ آب رو ، روی جنازه ای گرفته بود.آب از همه جای تخت جاری بود.ناگهان بطرفم برگشت و بهم خیره شد. از ترس سر جام خشکم زده بود.لبخندی زد و گفت:
_ پسرم میآیی بهم کمک کنی...یه نفری سخته
بدون اینکه جوابش رو بدم فقط نیگاش کردم.ادامه داد:
_ پسرمه...مُرده...مریض بود
من یهو گفتم:
اینجا غسالخونه س؟
با تعجب نیگام کردو گفت:
_چطور مگه؟
گفتم:
_ پس چرا کسی نیس؟
گفت:
_منم اومدم کسی نبود...حالا میآیی کمکم؟
با احتیاط از کنار تخت ها گذشتم.به سمتم اومد و شلنگ رو که همینطور داشت آب ازش میرفت بهم داد و گفت:
_من فرچه میزنم تو آب بریز
در حالیکه داشتم شلنگ رو ازش می گرفتم گفتم:
_شما همونی نبودید که داشتید زمین رو می کندید.انگار حرفمو نشنید.فرچه کف آلود رو به همه جای جنازه مالید.انگار داشت گریه هم می کرد.بی هوا گفتم:
_گفتید پسرتونه ؟
با صدای اندوهگینی گفت:
_آره امروز صبح مُردش...مریض بود
بعد بر گشت با تعجب بهم نگاه کرد و ادامه داد:
_چقدر هم به شما شبیه بود
گفتم:
_میدونستید شما هم خیلی به پدرم شباهت دارید...باور نکردنیه
بدون توجه به حرفم دوباره مشغول فرچه زدن شد.بعد اون رو گوشه ای انداخت و گفت:
_حالا لطفاً آب بریز...بذار همه کفا برن
نزدیک جنازه شدم.همه جاش کفی بود.جز پارچه ای که شکمش رو پوشانده بود.وقتی صورتش معلوم شد.بشدت جا خوردم...خدای من...این که خود من بود.قدش...هیکلش...قیافه ش... مو نمی زد.با دقت به تمام اجزای صورتش نیگاه کردم.حتی جای بریدگی تیغ اصلاح که زیر گونه چپ من بود ، درست همونجای صورتش قرار داشت.وحشت برم داشت. شلنگ آب از دستم افتاد.دوسه قدمی از جنازه فاصله گرفتم.اطرافم رو نیگاه کردم از پیرمرد خبری نبود.تندی به طرف درب خروجی غسالخونه راه افتادم.صدای پیرمرد رو شنیدم در حالیکه داشت پارچه سفید بلندی رو دور جنازه می بست ، بلند بلند ذکر می گفت.وایستادم و همین طور بر و بر نیگاش کردم.وقتی کارش تموم شد.دوباره رفت و اینبار تابوتی رو کشون کشون با خودش آورد کنار تخت.نفس زنان گفت:
_ پسرم نمی آیی کمکم؟...خیلی سنگینه...
بی اراده رفتم سمتش.درب تابوت رو باز کرد. بعدجنازه رو بلند کردیم.چقدر سنگین بود.هر طور بود گذاشتیم داخل تابوت.درش رو بست و در حالیکه داشت اشک می ریخت گفت:
_تا قبرش خیلی راهی نیس...همین بغله...تابوت رو بلند کردیم و راه افتادیم.از درب آهنی گذشتیم و مسافت چندانی نرفته بودیم که گفت:
_همین جاست پسرم.بذار پائین
در فاصله دو سه متری ما، زنی چادری روی زمین نشسته بود.چادر سیاهش زیر نور مهتاب جلوه عجیبی داشت.نمی دونم چرا دوست داشتم همینجوری نیگاش کنم...حس عجیبی داشتم.پیرمرد که حالمو دید. گفت:
_مادرشه...امروز وقتی فهمیدیم پسرمون مُرده ، راه افتادیم و اومدیم.خب پسرم سر تابوت رو بگیر بذاریم داخل
با تعجب پرسیدم :
_با تابوت میذارید تو قبر
گفت:
_آره... پسرم دوست داشت بعدِ فوتش جنازه شو با تابوت بذارند داخل قبر
با خودم گفتم : "عجب...این که همه چیزش شبیه منه...منم بچه گی هام شوخی شوخی میگفتم اگه مُردم ، دوست دارم مثل فیلم های غربی بذارنم داخل تابوت"
بعد تابوت رو بلند کردیم.چقدر سبک بود.انگار کسی توش نبود.آروم گذاشتیم داخل قبر.اما خوب اون تو جا نیفتاد.مجبور شدم داخل قبر برم ومیزونش کنم.همونطور که داشتم جابجاش می کردم یهو دَرش باز شد.خالی بود.اومدم به پیرمرد بگم چه اتفاقی افتاده، دیدم بالای قبر نیس. هر چی صداش کردم ، جواب نداد.ناچار از داخل قبر اومدم بیرون.اطراف هیچ کسی نبود.گیج ومنگ بالای مزار ایستاده بودم که دیدم پیرمرد با همون خانوم چادری در حالیکه تعدادی شاخه گل تو دستشون بود دارن میان سمتم.تا رسیدن، پیرمردگفت:
_ پیر شی پسرم...بیا اینارو بذار داخل تابوت...ببین چه بویی دارن...تا خواستم بگم جنازه ای داخل تابوت نیستم ، چشمم افتاد به خانم همراه پیرمرد.خشکم زد...عین مادر خدا بیامرزم بود. منتهی جوانتر...کمرش هم خمیده نبود...نمی تونستم نگاهمو ازش بگیرم.صدای پیرمرد من رو بخودم آورد:
_ پسرم...پس چرا معطلی؟
اشکمو پاک کردم و رفتم داخل قبر.درب تابوت باز بود.پیرمرد رو آهسته صدا کردم تا بهش جریان رو توضیح بدم.اما انگار صدامو نشنید.دستمو از دیواره های قبر گرفتمو خودم رو کشوندم بالا.اما یهو پام سُر خورد و افتادم داخل تابوت.هر چی تقلا کردم نتونستم خودم رو بیرون بکشم.حسابی خسته شدم.یهو احساس کردم بشدت داره خوابم میآد.نمی تونستم پلک هامو باز نیگر دارم.چشمام داشت بسته میشد.تو همین اثنا دیدم پیرمرد در حالیکه زیر لب چیزهایی زمزمه میکرد داخل قبر شد و درب تابوت رو بست.یهو همه جا تاریک شد.فقط تا مدتی صدای فرو افتادن پیاپی خاک رو، روی سقف تابوت می شنیدم.بعد همین صدا هم خاموش شد...
...وقتی از خواب بیدار شدم دیدم دوروبرم حسابی شلوغ شده.همه همسایه ها تو اتاقم جمع شده بودند...بعضی ها گریه می کردند...بعضی هم ماتشون برده بود.یه آقایی که انگار دکتر بودبا روپوش سفیدی بالای سرم ایستاده بود و داشت معاینه ام میکرد.
سلام کردم.جواب نداد.صداش کردم اعتنایی نکرد.گوشی رو از گوشش بر داشت و گفت:
_متاسفانه فوت شدند...خدا رحمتشون کنه
با عصبانیت بلند شدم و روی تختم نشستم.اومدم بهش بتوپم ،که رو به حاضرین کردو گفت:
_مرحوم با کدوم یک از شما نسبت داره؟
نرگس خانم ، همسایه طبقه بالایی در حال گریه گفت:
_با هیچ کدوممون...همسایه مون بود آقای دکتر
دکتر گفت:
_کسی رو نداره؟
یکی از همسایه ها دراومد که:
_ تنها زندگی می کرد.تازه اومده بود اینجا...مثل اینکه خانمش طلاق گرفته بود.دو تا پسر داره بهشون زنگ می زنیم...خدا رحمتش کنه...آدم خوبی بود
دکتر در حالیکه وسائلش را جمع می کرد گفت:
_آمبولانس دیگه باید برسه...این گواهی فوتشه...پیشِ تون باشه
وقتی همه رفتند ، تازه متوجه شدم چه اتفاقی برام افتاده.همینطور وحشت زده مونده بودم چیکار کنم... از ترس تمام وجودم داشت میلرزید.صدای آشنایی یهو گوشمو نواخت.چقدر این صدا رو دوست داشتم.چقد این صدا برام دلنشین بود.برگشتم سمت صدا...پدر و مادرم رو دیدم که نشسته بودن کنار جسدم و داشتند با هم حرف می زدند.مادرم می گفت:
_ ...برای مُردن خیلی جوون بود...اما خیلی داشت زجر می کشید
پدرم گفت:
_هر چی خدا بخواد...او هر چه مقدر کنه همونه
یهو متوجه من شد.از جاش بلند شد و لبخند زنان گفت:
_خب پسرم آماده ای بریم
در حالیکه از دیدنشون بشدت هیجان زده شده بودم و گریه می کردم گفتم:
_ الهی قربونتون برم...کجا باید بریم؟
مادرم لبخند زنان گفت:
_ یه جایی خیلی خوب...یه جای عالی
گفتم :
_میترسم
پدرم اومد سمتم . دستشو گذاشت روی شونه مو گفت:
_ ما هم اول ترسیدیم...نگران نباش چیزی برای ترسیدن وجود نداره پسرم
مادرم گفت:
_ پس ما برای چی اینجائیم...اومدیم بهت کمک کنیم...تو داری زندگی جدیدی رو شروع می کنی
اونجایی که میخواهیم بریم در نهایت زیبایی و شکوهه.اونجا هیچ چیز بدی وجود نداره...همه چیز عالیِ عالیه...خب آماده ای پسرم...
بعد هر کدوم یکی از دست های من رو گرفتند...تا به خودم بیام دیدم داخل تونلی از نور پرتاب شدم.نور هایی در هم تنیده و بی نهایت درخشان...سپید...سبز...آبی...سرخ...زرد...طلایی...با سرعتی که حتی نمی تونستم اون رو تصورش کنم از کنارم میگذشتند.هر چقدر جلو میرفتم سرعت من هم بیشتر میشد و شدت و حدت نور ها بطرز وصف ناپذیری شگفت انگیز تر...انگار تونل نور تمامی نداشت و انگار من تازه در آغاز راه بودم...روشنایی...رهایی...


/ پایان /

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

متین یحیی زاده ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید بیک زاده (22/3/1396),متین یحیی زاده (22/3/1396),سعید بیک زاده (22/3/1396),حسین شعیبی (23/3/1396),توران زارعی قنواتی (23/3/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (27/3/1396),"صابرخوشبین صفت" (29/3/1396),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 خرداد 1396 - 01:36

سلام
اینکه شما می تونید هر روایتی رو با قلمتون تسخیر کنید بسیار عالیه.
آقای بیک زاده بزرگوار نکته ای که وجود داره اینکه ، در شروع داستان هامون وسواس بخرج بدیم. مثلا شروع داستان شما
تا یک سومش با انرژی پایینی آغاز میشه و اصلا اینکه با این جمله " امروز صبح حالم بدتر شد" بیشتر خواننده ها رو پس خواهد زد. چون آدمها دوست ندارن زیاد کسی از حالشون براشون بگه. دوست ندارن وقتی می پرسن حالت چطوره ؟ طرف کل اتفاقاتی که در اندام درونیش افتاده شرح بده. خب حالا بخوایم در داستان در شروع این را رعایت نکنیم و با شروعی که انرژی خیلی پایینی داره آغاز کنیم برای داستان خطرناک خواهد بود. برای داستان شما هم خطرناکه چون بعد اون یک سوم تازه تعلیق در داستانتون بوجود اومده و حیفه مخاطب نیاد و بخونه ادامه داستان زیباتونو
پیگیر کارهای زیباتون هستم و موفق باشید
@};-


نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 خرداد 1396 - 01:10

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام دوست عزیز.ممنونم از محبتتون.با نظرتون در باره شروع کم رمق داستان تا حدی موافقم.قصدم این بود بتدریج مقدمات ورود به ماجرای اصلی داستان(وقایع داخل قبرستان) فراهم بشه.نوشتن داستان به شیوه اول شخص کمی سخته.بخصوص وقتی داستان بذات ساکن و ایستا هم باشه.درضمن خود اسم داستان فکر میکنم به اندازه کافی گویای این مطلب باشه که خواننده بنا نیست صرفا شرح حال معمول یه آدم رو بخونه.بلکه بناست شرح جان دادن یک محتضر رو اونم از زبان خود شخص مشرف به موت بشنوه.اصولا اینجور روایت داستان اون هم از زبان یک مرده بیشتر در قالب طنز و کمدی قابل تصوره.در پایان...مثل این سایت بیشتر محملی برای دلنوشته هاست تا داستان.
داستان نویسی قواعدی داره.خیلی ها هستند شعر هاشونو(نو و سپید) اینجا انتشار میدن.تازه اگه بشه بهشون واقعا شعر اطلاق کرد.به هر حال بی نهایت ممنونم از توجهی که به نوشته های این حقیر دارید.انشاءالله در کارهای بعدیم سعی میکنم اول داستان رو که حکم قلاب رو داره درجذب خواننده ، کمی قویتر و جذاب ترش کنم.پاینده باشید.


@سعید بیک زاده توسط متین یحیی زاده Members  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 11:28

درود جناب بیک زاده بزرگوار
نویسنده عزیز
ما سالهاست به این دلنوشته نویسی و شعر نویسی عادت داریم. زبان مان هم مودار شد از بس تذکر دادیم:D اما دیگر تذکر نمی دهیم و به خودمان تلقین می کنیم این یه نوشتس لذت ببر ازش:D و هی الکی لذت به خورد افکارمون می دهیم.
اما با این اوصاف داستان های خوب هم پیدا می کنیم برای خواندن
از جمله داستان های شما و دیگر عزیزان نویسنده که وقت گرانبهایشان را صرف نوشتن داستان می کند.
سپاسگزارم از شما@};-


نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 خرداد 1396 - 02:01

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام دوست گرامی.درود بر شما.بسیار خوشحال و مفتخرم در این سایت دوستان آگاه و فرهیخته ای همچون حضرتعالی حضور دارند.
واقعاً باعث امیدواریست.در تائید فرمایش جنابعالی فقط می تونم بگم،
روزگار غریبیست دوست من.هیچ چیزی سر جای خودش قرار نداره.
انگار خیلی چیزها تعریف های جدیدی برای خودشون پیدا کردن.نمی دونم دقیقاً سر از کدام ناکجاآبادی داریم در می آریم، ولی قطعاً جای خوبی نخواهد بود. اون هم در فضایی که نادانی ، حسادت و خود شیفتگی داره بیداد میکنه.به هر حال ممنونم از محبتتون.با آرزوی بهترین ها برایتان.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.