داستان گل و آفت

گل تنهاست و جز خودش کسی رو نداره و احساس تنهایی میکنه، آرزوش داشتن یه هم دمه تا بتونه با اون لحظات کوتاه زندگیش رو زیباتر کنه. گل که در تمام عمرش با کسی همصحبت نبوده فکر میکنه اگه موجودی بجز خودش باشه اونهم زیبا رو و زیبا باطن هست. با همین افکار روزها رو به شب و شب ها رو به روز میرسونه تا اینکه سر و کله یه آفت پیدا میشه و میره سراغ گل ٬گل از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجه و خدا رو شکر میکنه که بالاخره یه دوست پیدا کرده وچون خودش رو نمیدید فکر می کرد آفت زیبا ترین موجود روی زمینه و فوراْ عاشقش میشه، ولی آفت که صورت خودش رو تو شبنم روی گل می دید پی به تفاوت بین خودش و گل میبره و به فکر میوفته که چکار کنه که هم گل به این تفاوت پی نبره و هم صورت خودش رو به گل شبیه کنه.

آفت هیچ راهی بجز نابودی ذره ذره گل پیدا نمیکنه و شروع به انجام دادن نیت شیطانیش میکنه. بله آفت هر روز شیره وجود گل رو از بدنش خارج میکرد و به بدن خودش انتقال میداد و گل بدون اینکه متوجه بشه باز هم به اون عشق می ورزید تا اینکه یواش یواش گل قصه ما پژمرده شد و آفت هم که از شیره وجود گل لبریز شده بود دور خودش پیله میبنده و میخوابه. گل که دیگه رمقی براش نموده بود وقتی میبینه آفت بی محلش کرده وتو پیله به خواب رفته تمام وجودش رو غم کشنده ای فرا میگره و از بی وفایی آفتی که اون همه بهش محبت کرده بوده متحیر میشه ولی بازهم به امید این که آفت از پیلش بیرون بیاد و هم دمش بشه چشم به پیله میدوزه و منتظر میمونه٬ اما گل قصه ما دیگه جوون نیست که بتونه این غم بزرگ رو تحمل کنه.

بهار میاد و آفت از پیله خودش بیرون میاد، با چهره ای بسان گل، وقتی به گل نگاه میکنه میبینه که اون مدتهاست مرده و تبدیل به تكه چوبي خشك شده. آفت که حالا پروانه زیبایی شده بی توجه به گل و خوشحال از وضعیت جدیدش به پرواز در میاد تا برای خودش دوستهای جدیدی پیدا کنه.

حمید رضا مقسمی www.moghassemi.me

Hamid Reza Moghassemi
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

رجبعلی باقری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (2/8/1396),پیام رنجبران(اکنون) (2/8/1396),فاطمه سادات حيدري (4/8/1396),رجبعلی باقری (4/8/1396),علی حسینی (6/8/1396),آرمیتا مولوی (13/8/1396),ارمین (26/8/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.