داستان نامه مادر

صدای توپهای روسی چند دقیقه ای هست که قطع شده و ما برای مختصر استراحتی به سنگرهای پشتیبانی برگشتیم. من جوری که کسی متوجه نشه آخرین نامه مادر رو از جیبم در میآرم و برای چندمین بار میخونمش «اشتفان عزیز سلام، امیدوارم هر کجا که هستی حالت خوب باشه٬ حال من خوبه و هیچ مشکلی ندارم و با رفتن به دکتر و گرفتن دارو چشمام خوب شده و هر وقت که بتونم میرم به سینما و فیلم پیروزیهای وهرماخت رو میبینم. به ما سالمند ها خوب میرسن و من و امثال من هیچ مشکلی نداریم٬ جیره غذایی خوبی دریافت می کنم و زندگی راحتی دارم عصرها برای خوردن چای به باغچه خانم توماش میرم و همسایه ها با من خیلی مهربون هستن٬ از حمله هوایی هیچ خبری نیست و ما شبها آروم می خوابیم. پسرم وظیفه مقدست رو خوب به پایان برسون من مطمئنم که تو و دوستانت باعث ریشه کنی کمونیسم و بی دینی میشین. زنده باد فوهرر» اشک از چشمانم سرآزیر شد چون می دونستم داره دروغ میگه تا من ناراحتش نباشم دو سال پیش که برای بار آخر دیدمش چشماش داشت کور میشد و نبودن دارو و مواد غذایی در رایش باعث شده بود تا نتونه درست به زندگی ادامه بده.

من و مادر بجز هم کسی رو نداشتیم با نبود من اون تنهاست و مطمئنم که داره سختی میبینه٬ تازگیها یه خبرهایی به گوش رسیده که نازیها میخوان افراد پیر و سالخورده رایش رو نابود کنن من فقط امیدوارم که این خبر فقط یک شایعه باشه تا بتونم بعد از پایان این جنگ لعنتی دوباره پیش مادرم برگردم٬ و اما برگشتن... آیا من میتونم از این جهنم جون سالم به در ببرم؟ ما الان پشت جبهه استالینگراد هستیم و داریم می جنگیم تا نذاریم ارتش ششم به فرماندهی فون پائولوس تو استالینگراد به محاصره روسها دربیاد، از اول ما اینجا بودیم تا اینکه یه گردان بزرگ از نیروهای وافن اس اس داس رایش به ما ملحق شدن و سرگرد فرمانده اس اس ها سرگرد ادلر فرمانده ما هم شده، اون خیلی سخت گیره و همش داره نیروهای خودش و ما رو به کشته شدن در راه آرمان رایش تشویق میکنه، آرمانی که توش داره مادر پیر من رو نابود میشه٬ ادلر وجاهت خاصی داره قد بلند و صورتی مصمم و خوش سیما و توانایی رزمی بالا من رو به یاد زیگفرید افسانه ای می ندازه ولی اینجا هیچ شباهتی به افسانه ها نداره و ما همش داریم مرگ رو مزه مزه می کنیم٬ نامه تو دستم از اشک خیس شده بود و من تو همین فکرها بودم که دیدم یه سایه بالای سرم سنگینی میکنه.

بالای سرم رو نگاه کردم دیدم سرگرد ادلر ایستاده، اون یه لبخند مسخره آمیز زد و گفت: هاینز داری رومان میخونی؟ اون چیه؟ بدش به من. من نتونستم مانع بشم و اون نامه مادر رو از من گرفت و تا آخرش خواند. بعد یه نگاه به سرتا پای من انداخت و گفت: هی بچه ننه اشکهات رو پاک کن من نمیخوام با این ریخت و قیافه جلوی سربازای من ظاهر بشی و روحیه اونها رو ضعیف کنی٬ بعد نامه رو توی جیبش گذاشت و از سنگر بیرون رفت. از اون به بعد رفتار سرگرد ادلر با من تغییر زیادی کرد، ادلر من رو جلوی جمع مسخره میکرد تا جایی که فکر می کردم تو جهنم قرار دارم، ادلر مرتب افراد رو جمع میکرد و از لزوم دفاع همه جانبه ما در برابر روسها سخن می گفت٬ وظیفه ای که سرگرد ادلر به خاطر اون به این قسمت از جبهه اومده بود این بود که هر طور شده با بالا بردن روحیه سربازها اونها رو به مقاومت سرسختانه تشویق کنه، ما باید تا رسیدن تانکهای اس اس پانز مارشال زپ دیتریش مقاومت می کردیم تا پل ارتباطی ارتش ششم با عقب قطع نشه این وظیفه بسیار سخت بود و ما هر روز با حمله های نصفه نیمه روسها مواجه بودیم، اما نه اونها حمله قدرتمندی می کردن و نه از اس اس پانزر مارشال دیتریش خبری بود.

حمله روسها دوباره شروع شد اونها با پوشش آتش تانکها به ما حمله کردند ما همه به سنگرها رفتیم و شروع به مقابله کردیم از شانس من ادلر پیش ما بود و کنار مسلسل چی دستور می داد جز صدای رد و بدل آتش و گلوله چیزی شنیده نمی شد، افراد ضد تانک مشغول منهدم ساختن تانکهای روسی بودند و ما روسهایی که پشت تانکها پناه گرفته بودند رو میزدیم، تو این گیر و دار دیدم صدای سرگرد ادلر میاد که داره من رو صدا میزنه: هاینز، هاینز، بیا بشین پشت مسلسل، مسلسل چی کشته شده٬ من بلافاصله اطاعت کردم و نشستم پشت مسلسل اما از شانس بد اون گیر کرده بود سرگرد ادلر فریاد میزد چه غلطی میکنی؟ دست و پا چلفتی، خودش پرید پشت مسلسل و با چند ضربه که به مسلسل زد اون لعنتی رو به کار انداخت و من براش قطار فشنگ ها رو نگه داشتم. روسها كه جنگيدن رو خوب بلد نبودن از حملشون نتیجه نگرفتن و مثل دفعات قبل عقب نشینی کردن، بوی باروت و سوختگی همه جا رو برداشته بود ما باید کشته ها و زخمی ها رو عقب میبردیم و این کار از خود جنگ هم سخت تر بود دیدن بدنها پاره پاره دوستانی که تا چند دقیقه قبل با اونها تو سنگر بودیم وحشتناک بود زخمی ها از درد فریاد میزدند و ما کار زیادی از دستمون بر نمیومد که براشون انجام بدیم.

ادلر مثل همیشه فریاد میزد و کار تک تک افراد رو بهشون گوشزد میکرد، تو همین احوال چشمش به من افتاد و گفت: هاینز تو حتی نمیتونی یه مسلسل رو راه بندازی نه؟ تو نامه بعدی برای مادر عزیزت بنویس که چه گندی داشتی بالا میاوردی٬ ارتش آلمان به داشتن سرباز توانایی مثل تو افتخار میکنه!!!!! ولی این رو بدون که از اینجا جون سالم به در نمیبری تا بتونی برگردی به خونه و برای مادرت گریه کنی٬ من نمیذارم و گورت رو تو همین جا می کنم. حرفاش مثل همیشه جدی بود و من میدونستم که تو همون محل می میرم و هرگز نمیتونم بار دیگر صورت زیبای مادرم رو ببینم٬ خدایا چرا این مرد با من دشمن شده؟ مگه من برای وطنم نمیجنگم؟ مگه من برای وطنم نیست که دو سال خونه رو ندیدم؟ حالا من به وطنم نیاز دارم که کمکم کنه ولی ادلر نمیخواد این رو بفهمه٬ دلم میخواست برگردم به هامبورگ و برای همیشه اونجا بمونم بدون اینکه بخوام برای جنگ به یک جای دیگه برم٬ متاسفم برای خودم و مادرم٬ متاسفم برای آلمان که براش جنگیدم٬ متاسفم برای ادلر

اسامی گشتیهای شب خونده شد و من اولین نفر بودم که اسمم به عنوان گشتی شب خونده میشد٬ گشتی دادن و دیده بانی نزدیک روسها کار خطرناکی بود که با توجه به وضعیت درهم پیچیده خطوط جبهه دو طرف در قسمتی که ما بودیم امکان کشته شدن گشتی ها خیلی بیشتر از زنده موندنشون بود و هر شب بیشتر گشتیها به سنگر برنمی گشتن. سرگرد ادلر برای همین همیشه از افراد شجاع وافن اس اس استفاده میکرد، چون به این کار وارد بودند ولی خونده شدن اسم من فقط یه معنی داشت و اون این بود که ادلر میخواست که من نباشم ٬ به سنگر برگشتم و وسایلم رو برداشتم و با دوستان خداحافظی کردم و بعد از توجیه توسط گروهبان گشت به راه افتادم تمام شب طوری حرکت میکردم که حتی صدای خودم رو هم نمیشنیدم ولی انتظار داشتم که هر لحظه با صدای گلوله ای بر زمین بیفتم، به سنگر های روسها رسیده بودم و تو نور مهتاب حرکاتشون رو میدیدم اما یه چیز عجیب برای من آرامش سنگر روسها تو اون شب بود که برام خیلی عجیب بود! یه صدای خیلی ضعیف هم از دور به گوش میرسید، سرم رو روی زمین گذاشتم صدا صدای تانک بود اونهم نه یکی و دو تا معلوم بود که کمتر از یه لشکر تانک نیست از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم.

صدا صدای تانکهای لشکر اس اس پانزر مارشال زپ دیتریش بود که برای کمک به نیروهای ارتش ششم فون پائولوس به استالین گراد میرفت، روسها هم به خاطر همون خفه شده بودن چون اونها هم صدا رو شنیده بودن و میدونستن که نمیتونن جلوی لشکر اس اس پانزر بایستن. من آروم آروم به طرف نیروهای خودی برگشتم و خودم رو به سنگرها رسوندم باید گزارش گشت دیده بانی رو به سرگرد ادلر میدادم، خبر برنگشتن دو تا گشتیه دیگه من رو شو که کرد و من مطمئن بودم که ادلر هم از زنده بودن من ناراحته و شوکه شده٬ به سنگر سرگرد ادلر رفتم و سلام دادم توجهی نکرد ادلر بدون پانچو با صلیب شوالیه ای که به گردن داشت با ابهت تر شده بود، من دیده ها و شنیده های خودم رو گزارش دادم و به سنگر خودم برگشتم، خیلی زیاد خوشحال بودم چون با رسیدن تانکهای مارشال زپ دیتریش و نیروهای کمکی مطمئناْ من رو به خونه میفرستادن چون که از اول سال ۴۱ من تو روسیه بودم و عملیاتهای پیاپی اجازه نداده بود که به مرخصی برم ٬ راحت شدم از دست سرگرد ادلر راحت شدم میتونستم به یگانه های نیروهای عادی ارتش که خودم هم از اونها بودم بپیوندم و از دست این اس اس های دیوانه فرار کنم٬ باید تا وقتی که تانکها میرسن کار اشتباهی نکنم تا گزک دست ادلر ندم٬ تو همین فکرها بودم که خوابم برد.

با صدای یه سرباز از خواب پریدم که داد میزد: هاینز تو رو تو سنگر فرماندهی میخوان٬ وضعیتم رو مرتب کردم و به سنگر سرگرد ادلر رفتم خودش تو سنگر نبود و جانشینش ستوان شوتس نشسته بود، ادای احترام کردم، شوتس یه نگاهی به سرتا پای من کرد و گفت: هاینز تو باید به یه ماموریت ویژه بری و پیامی رو برای فرماندهی نیروهای پشتیبانی و محافظین جاده مراسلاتی ببری این برگه ماموریتت که باید در جاده نشون بدی و این برگه پیامه که خوب حفظش کن برو از موتوری یه موتور سیکلت بگیر و برو یادت باشه که تنها هستی مواظب خودت باش. دنیا روی سرم خراب شد، میدونستم که کار ادلره و اون تا فهمیده که نیروی کمکی داره میاد و من حتماْ به مرخصی میرم این ماموریت رو به من داده تا زنده نمونم و مطمئن هستم که زنده نمیمونم چون جاده مراسلاتی از سوی روسها زیر آتیش مستقیم توپخانه س و ممکن نیست که من سالم به فرماندهی پشتیبانی برسم من به ستوان شوتس گفتم: قربان ولی من تازه از گشت شناسایی برگشتم و خستم شوتس یه نگاته به من کرد و گفت: این به من مربوط نمیشه دستور سرگرد ادلره و من قدرت لغوش رو ندارم.

از سنگر بیرون اومدم به خودم گفتم: اشتفان به مادر پیرت فکر کن و غرورت رو زیر پات بذار برو و از ادلر بخواه که تو رو به ماموریت نفرسته٬ حرف دلم رو گوش دادم و به دنبال سرگرد ادلر راه افتادم، اون روز هم از روسها مثل شب قبل خبری نبود! نه شلیک گلوله توپ و تانکی و نه صدای رگباری جبهه ساکت ساکت بود، سراغ ادلر رو از سربازهای اس اس گرفتم و اون ها گفتن که به منطقه صفر رفته تا خودش روسها رو زیر نظر داشته باشه٬ منطقه صفر مکانیه که دست هیچ یک از ما نیست نه ما و نه روسها و احتمال کشته شدن توسط تک تیراندازهای روس خیلی زیاده من دلم رو تو مشتم گرفتم و به اون منطقه رفتم و دنبال سرگرد گشتم تا بلاخاره اون رو کنار یه تانک سوخته روسی با یه سرباز اس اس دیدم و به طرفش رفتم ادلر روش رو برگردوند و تا من رو دید آروم گفت: اینجا چه غلطی میکنی هاینز؟ گفتم: سرگرد به خاطر خدا مادر من پیره من رو به اون ماموریت نفرستین من به اندازه کافی دینم رو به رایش ادا کردم و الان مادر من بهم نیاز داره فرمانده به خاطر خدا این کار رو نکنین٬ ادلر یه نگاه حقارت آمیز به سرتا پای من انداخت و گفت: دینت رو به کی ادا کردی؟ به رایش؟ تو اصلاْ میدونی دین چیه؟ اونهایی که تو این سنگرها کشته شدن چی؟ اونها با توی ترسوی بد بدخت یکی هستن؟ برو گورت رو از جلوی چشمم گم کن تا خودم نکشتمت.

به اندازه کافی تحقیرم کرد، من باید میرفتم و کشته می شدم، به موتوری اس اس رفتم و یه موتور تحویل گرفتم و به سمت فرماندهی پشتیبانی به راه افتادم، دیگه برام مهم نبود چون مطمئن بودم که تو راه کشته میشم، سکوت جبهه به جاده ها هم سرایت کرده بود، روسها رو جاده آتش نداشتن و برام تعجب انگیز بود! سر راه به هر پست تامین جاده که میرسیدم اونها هم اظهار تعجب میکردند، از طرفی ناراحت بودم که به این ماموریت ناخواسته فرستاده شده بودم و از طرفی خوشحال بودم از شانسی که آوردم که از آتش روسها خبری نیست. ساعتها بود که توی جاده بودم و ترس از مردن تمام وجودم رو گرفته بود، دم غروب آفتاب به پادگان فرماندهی پشتیبانی رسیدم ولی در کمال تعجب هیچ اثری از اونها نبود حتی یک سرباز هم دیده نمیشد، باورم نمیشد! من راه رو درست اومده بودم؟ پس اونها کجا رفتن؟ با نا امیدی دوباره تو جاده حرکت کردم تا به پست تامین جاده رسیدم از گروهبان مسئول پست پرسیدم پادگان فرماندهی پشتیبانی چی شده؟ گروهبان گفت: از کجا اومدی؟ گفتم از جبهه پشت ارتش ششم از سربازان تحت امر سرگرد ادلر هستم و برگه ماموریت رو بهش نشون دادم٬ گروهبان با تعجب به برگه ماموریت نگاه کرد و گفت: سرگرد ادلر که خودش میدونه پادگان فرماندهی پشتیبانی به شهر کیف منتقل شده چطور بهت نگفته؟

من که دوباره متعجب شده بودم بهش جواب دادم که من مستقیماْ از ایشون دستور نگرفتم بلکه از معاونشون ستوان شوتس دستور رو گرفتم٬ گروهبان یه سر به نشانه رضایت تکون داد و گفت: فهمیدم اون شوتس احمق حتماْ خبر نداشته امشب رو پیش ما باش و فردا صبح حرکت کن و من هم قبول کردم و شب پیششون موندم.نصفه های شب دوباره صدای غرش توپها بلند شد و همه هراسان از خواب بلند شدیم، من مطمئن بودم که تانکهای مارشال زپ دیتریش رسیده بودن و الان پیش بچه های ما بودند دیگه تا صبح خوابم نبرد و همش به این ماجراهایی که برام پیش اومده بود فکر میکردم، با طلوع خورشید از سربازهای تامین جاده بنزین گرفتم و به طرف کیف حرکت کردم تو راه تمام به فکر ادلر و کارهای کثیفش بودم تا اینکه طرفهای ظهر به حومه شهر کیف رسیدم حومه شهر پر از دسته جات پراکنده نیروهای خودی بود که آرایش منظمی نداشتن با نشون دادن برگه ماموریت از پستهای نگهبانی گذشتم و دژبانها مقر جدید پادگان فرماندهی پشتیبانی رو به من نشون دادند٬ باورم نمیشد بالاخره رسیده بودم وارد پادگان شدم، اونجا هم بی نظم بود و به طرف فرمانده پادگان هدایت شدم.

فرمانده پادگان سرهنگ پشتیبانی کرش بود، سرهنگ یه نگاه به من انداخت و لاک و مهر نامه رو باز کرد و اون رو خواند سرش رو پایین انداخت و آجودانش رو صدا زد و گفت: این سرباز رو با اولین هواپیمای ترابری به رایش بفرست و کاغذی رو از تو نامه در آورد و به من داد من با تعجب پرسیدم: متوجه نشدم جناب سرهنگ من باید کجا برم؟ سرهنگ شوستر پاسخ داد: یعنی تو نمیدونی ادلر از من خواسته به خاطر خدماتت و اینکه دو ساله که مرتب داری میجنگی بهت مرخصی تشویقی بدم و تو رو به رایش برگردونم؟ من هاج و واج سرهنگ کرش رو نکاه میکردم و باورم نمیشد آجودان سرهنگ من رو به راننده سپرد تا به فرودگاه ببرتم و من در فاصله دو ساعت بعد تو هواپیمای ترابری ارتش بودم که زخمی ها رو به رایش برمیگردوند ٬ کاغذی رو که سرهنگ شوستر به من داد باز کردم خودش بود نامه مادرم که سرگرد ادلر ازم گرفته بود ولی با یه حاشیه که خودش به اون اضافه کرده بود:

اشتفان عزیز من رو ببخش من از جریان وضعیت مادرت کاملاْ باخبر بودم و برای اینکه تو رو به عزیزت برسونم مجبور به انجام اون کارهای ناشایست شدم تا اتهامی متوجه من و تو نشه٬ اشتفان عزیز اون صدای تانکهایی که تو شنیدی صدای تانکهای مارشال زپ دیتریش نبود بلکه صدای تانکهای مارشال ژوکوف روس بود و ما این رو میدونستیم زپ دیتریش و تانکهاش سیصد کیلومتر عقب تر با دفاع سرسختانه روسها مواجه شدن ما محکوم به فنا هستیم و وقتی تو داری این نامه رو میخونی من و هم قطارات مردیم. تو خودت رو به مادر پیرت برسون و فکر ما رو نکن امیدوارم از رفتار من آزرده خاطر نشده باشی، اشتفان من قبل از اینکه در وافن اس اس داس رایش گروهی که در جهان به خون آشامی شهره شدند خدمت کنم معلم جوان یک مدرسه در شهر روستوک بودم و داستانهای کودکانه را درس میدادم ولی حوادث زمانه و عشق به جانفشانی به میهن من را به این جا کشاند، ای کاش هنوز در روستوک بودم، ای کاش دیگر در هیچ جای دنیا جنگی به راه نیفتد، ای کاش مادر همه سربازها فرزندان خود را سالم در آغوش می گرفتند، ای کاش هیچ گاه به روسیه نیامده بودیم، ای کاش٬ دوستدار تو مارتین ادلر. زنده باد فوهرر

حمید رضا مقسمی moghassemi.me

Hamid Reza Moghassemi

وهرماخت: ارتش آلمان
داس رایش: یکی از لشکرهای زرهی آلمان نازی
فوهرر: پیشوا، لقب آدولف هیتلر

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

حسین شعیبی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پریناز.ک (26/7/1396),حسین شعیبی (26/7/1396),آرمیتا مولوی (28/7/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (29/7/1396),م.ماندگار (30/7/1396),تینا قدسی (2/8/1396),

نقطه نظرات

نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 مهر 1396 - 22:53

نمایش مشخصات حسین شعیبی با سلام
داستان جذاب و زیبایی بود.
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.