داستان توپ امیلیانو

اسم من آلفردوست و دوازده سالمه، عاشق فوتبالم و تیم شهرمون بارسلون رو می پرستم٬ پدرم کفاش دوره گرده و تو خیابون ولاسکز کفاشی میکنه و تازگی به سل خفیف هم مبتلا شده و زندگیمون با یه بحران جدی روبه روست. تمام شهر پر از سربازهای فاشیست فرانکوست و اونها تونستن با کمک فاشیستای آلمان و ایتالیا آنارشیستا رو شکست بدن و بارسلون رو بگیرن و زندگی رو برای مردم بارسلون تبدیل به جهنم کردن٬ اونها بدون اینکه پولی بدن از مغازه ها خرید میکنن و حقوق تمام مردم شهر رو به اتهام حمایت از گروه پوم و آنارشیستا از بین بردن. ما که سن و سالی نداریم دلمون به فوتبال بازی کردن خوشه و ادای بازیکنهای بزرگ رو در میاریم. تازگیها یه دادستان از مادرید اومده به نام آقای رافائل که خیلی چاق و پول داره و تو خیابون پشتی ما تو یه خونه بزرگ ساکن شده، بچه اونها امیلیانو با ما هم بازیه و با هم فوتبال بازی می کنیم٬ نه به خاطر اینکه خیلی فوتبالش خوبه و یا مثل ما طرفدار بارساست، برعکس اون نه فوتبال بلده و اتفاقاْ طرفدار رئال مادریده و مثل همه اون مادریدی ها بی استعداد و کودنه و تنها دلیل که باعث میشه ما با اون هم بازی بشیم و اون رو تو خودمون راه بدیم توپ فوتبال چرمیه ای که اون داره و فوتبال بازی کردن با اون توپ بسیار لذت بخشه، بازی با اون توپ برای ما مثل این میمونه که داریم تو کمپ بارسلون فوتبال بازی میکنیم.

خونه ما تا زمین بازی فاصله چندانی نداره وقتی صدای زمین خوردن توپ به گوشم میرسه هر کاری داشته باشم کنار میذارم و خودم رو به زمین بازی میرسونم تا لذت یه بازی خوب با توپ چرمی رو از دست ندم. ولی خوب بازی با اون توپ باید با ناراحتی بازی کردن با پسر یه فاشیست همراه باشه و ما مجبوریم که تحمل کنیم و با سختی اینکار رو انجام میدیم، عادت کردیم فشارها رو تحمل کنیم چون چاره ای نداریم، تحمل یه بچه لوس و ننر مثل امیلیانو خیلی راحت تر از دیدن این همه کثافت فاشیست تو شهرمونه و بدتر اینکه پدر بیمارم مجبوره برای سیر کردن شکم ما هر روز پوتینهای این فاشیستهای لعنتی رو برق بندازه و از همه فشارها بدتر این بود که فرانکوی عقده ای و سربازاش رئیس باشگاه فوتبال بارسا رو کشتن و بازیکن محبوب ما آلفردو دی استفانو رواز بارسا به زور به تیم خودشون رئال مادرید بردن. یکشنبه ساعت 10 صبح زمین بازی، تصمیم میگیریم یارکشی کنیم، امیلیانو همیشه یه طرف یارگیریه و تیمی رو که انتخاب میکنه اسمش رو میذاره رئال و ما باید همیشه الکی ببازیم تا اون قهر نکنه و توپ چرمیش رو با خودش نبره، اینبار من طرف بعد یارگیر اون وایمیستم و اون شروع میکنه

امیلیانو: من.... فرانچسکو

من: من...... الخاندرو

امیلیانو: من..... آنتونی

من: من...... پدرو

امیلیانو: من..... میگوئل

من: من.... خویلو

امیلیانو: من..... فرناندو

من :من..... ماریو

تیم اونها که رئاله جلوی ما صف میکشه و من به بچه ها میگم : هی قرار نیست هیچ ترحمی در کار باشه، طوری میبریمشون که تو خاطره ها بمونه، پدرو یه نگاهی با تعجب میکنه و بهم میگه: آلفردو اگه ببریمشون امیلیانو دیگه با ما بازی نمیکنه و ، حرفش رو قطع میکنم و میگم توپ امیلیانو مهمتره یا ما؟ توپ امیلیانو مهمتره یا غرورمون؟ توپ امیلیانو مهمتره یا بارسا؟ و از همه مهمتر توپ امیلیانو مهمتره یا کاتالونیا؟؟؟ نگاه کن کلی بچه اومده این بازی رو ببینه، اونها همه اهل شهر بارسلون هستن و دلشون نمیخواد ما بازنده باشیم، یه بار هم که شده به توپ امیلیانو فکر نکنید و بازی خودتون رو بکنید. همه با فریادی بلند حرفهای من رو تایید کردن و ما جلوی تیم امیلیانو ایستادیم. توپ دست تیم امیلیانو یا همون رئال بود و اونها شروع کردن، امیلیانو به کسی پاس نمیداد و این برای ما خیلی خوب بود چون راحت توپ رو از اون بی استعداد گرفتیم و من با یه پاس الخاندور رو صاحب اولین موقعیت کردم و اون هم بی معطلی دروازه فرانچسکو رو باز کرد تا چشمهای امیلیانو چهارتا بشه، دوباره توپ رو کاشتن و دوباره ما گل زدیم و هی گل زدیم تا تعدادشون به عدد هفت رسید در حالیکه نیمه اول هم تموم نشده بود تو یه موقعیت دیگه که پدرو درست کرد و به من داد من توپ رو از لای پای فرانچسکو وارد دروازه کردم.

همه بچه هایی که اومده بودن تماشا هورای بلندی کشیدن و تشویقم کردن و من که داشتم از هیجان دیونه میشدم بازوبندی رو که منقوش به پرچم کاتالونیا بود از جیبم درآوردم و بعد از بوسیدنش جلوی چشم همه تماشاچیا اون رو به دستم بستم. امیلیانو که دنبال یه موقعیت بود تا عقده ش رو خالی کنه به سمتم اومد و و گفت: یالا اون پرچم مسخره رو از دستت در بیار، مگه کائودیو قدغن نکرده هیچکس حق نداره این پرچم رو تایید کنه. من به سمتش رفتم و با دست محکم به سینه ش زدم و گفتم: تو و اون کائودیوی کثافت برید به جهنم. همه ساکت شدن و هیچ صدایی به گوش نمی رسید. امیلیانو که خودش هم شوکه شده بود و انتظار نداشت کسی بتونه انقدر مصمم به فرانکو توهین کنه به سمت توپ چرمیش رفت و در حالیکه اون رو بر می داشت گفت: تا وقتی که آلفردو اینجا باشه من پام رو اینجا نمیذارم و هر کس میخواد با من و توپم بازی کنه باید با آلفردو قهر کنه و رفت. همه ساکت شدن و من که طاقت اون سکوت مزخرف رو نداشتم به همه گفتم : هی بچه ها شما همه اهل کاتالانید و طرفدار بارسا من مطمئنم که هیچکس به خاطر یه توپ چرمی اصالتش رو فراموش نمیکنه، زنده باد بارسا، زنده باد کاتالان. و همه جواب من رو دادن و به خونه رفتیم.

صدای سرفه های پدر دیگه برامون عادی شده بیچاره پدر پولی نداره تا درست و حسابی خودش رو درمان کنه و مادر سعی میکنه با غذاهای خوب تقویتش کنه تا بیماری اون رو نکشه. پدر میون سرفه هاش به آرومی میگه: آلفردو ظهر ها غذای من رو برام بیار کمی برام سخته که ظهر ها برای غذا خوردن به خونه بیام. من هم با کمال میل قبول کردم. فردا شد و من با توپ پارچه ای که قبلاً باهاش بازی می کردیم به زمین بازی رفتم، تقریباً همه بچه ها اومدن ولی یه کسالتی تو چهرشون دیده می شد چون بازی کردن با این توپ پارچه ای که وقتی به زمین میخوره بلند نمیشه با اون توپ چرمی قابل مقایسه نیست و بچه ها هم که به بازی با توپ امیلیانو عادت کردن سخت میتونن با این توپ پارچه ای بازی کنن، ولی یه چیزی هست که بازی با این توپ رو به مراتب لذت بخش تر میکنه و اون نبودن امیلیانوی کثافته. امیلیانو هم تو زمین خیابون کوردس همونجایی که خونه مجللشونه برای خودش تنها بازی میکنه و هیچکس باهاش بازی نمیکنه. چند روز به همین صورت گذشت تا اینکه یکی از روزها میگوئل پیشم اومد و گفت: آلفردو چند تا از بچه ها عصرها به زمین خیابون کوردس میرن و با امیلیانو بازی میکنن.

باورم نمی شد یه نگاه به میگوئل کردم و گفتم: از بچه های ما هم کسی اونجا هست؟؟؟ میگوئل سرش رو پایین انداخت و گفت: فرناندو هم رفته. فکر کنم میگوئل راست میگفت چون یه چند روزی بود که فرناندو پیش ما نمیومد و احتمالاً لذت بازی با توپ امیلیانو اون رو به زمین خیابون کوردس برده بود. اهمیتی ندادم تا اینکه هر چند روز یه بار یه نفر از سر بازی ما کم میشد و من مطمئن بودم که برای بازی پیش امیلیانو رفته. دیگه خیلی سخت بود بازی کردن با چند نفری که معلوم بود اونها هم خیلی دوست ندارن با من و توپ پارچه ایم بازی کنن برای همین من کمک کردن به پدرم رو بهانه کردم و به بچه ها گفتم: من توپ پارچه ای رو میون شما میذارم ولی خودم باید تابستون بیشتر به پدرم کمک کنم چون خودتون میدونید اون مریضه. یه دروغ بزرگ که باید میگفتم. سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم در حالیکه نبودم و هر لحظه پیش خودم میگفتم: یعنی چند تا از بچه ها این ذلت رو پذیرفتن و پیش امیلیانو رفتن؟ چند روزی رو با این سوالها گذروندم تا اینکه عصر روز یک شنبه درست سه هفته بعد از اون بازی زیبا و درگیری بعدش به خودم گفتم: پاشو یواشکی برو ببین تو زمین بازی خیابون کوردس چه خبره؟ و حرکت کردم.

رفتم و از پشت دیوار به زمین بازی یه نگاه انداختم و زمین به دور سرم چرخید. زمین بازی خیابون کوردس شلوغ تر از همیشه بود و تمام بچه ها بجز من اونجا بودن از فرانچسکو گرفته تا الخاندور و پدرو و حتی همون میگوئل که برای اولین بار خبر خیانت فرناندو رو آورده بود. همه خیانت کرده بودن به ایالاتشون کاتالان، به شهر و تمیشون بارسلون، به خانواده هاشون، به من و حتی به خودشون. اونها حقارت عذرخواهی از یه مادریدی فاشیست رو به تن خریده بودن و تنها عامل این همه حقارت اون توپ چرمی بود. دیگه باید تحمل می کردم چون چاره ای نداشتم، پیش خودم فکر کردم اگه من هم یه توپ چرمی درست مثل امیلیانو داشتم شاید بچه ها ترکم نمیکردن ولی داشتن توپ چرمی پول زیادی میخواد در حالیکه ما پول زیادی نداریم و حتی نمیتونیم زندگی خودمون رو اداره کنیم. مدتها همین فکر من بود و هیچ راهی برای رفع این مشکل پیدا نمیکردم و تنها تفریح من موقعی بود که ظهرها غذای پدر رو براش می بردم و مدتی رو در کنارش سپری می کردم. یکی از همون ظهر ها مادر غذای پدر رو بهم داد و من به خیابون ولاسکز محل کار پدر رفتم. پدر برای این اون خیابون رو انتخاب کرده بود که چند تا اداره دولتی و یه سرباز خونه اونجا بود و وضعیت کاسبی کمی بهتر از نقاط دیگه شهر.

پیش پدر رسیدم و سلام کردم و پدر حالیکه سرفه میکرد آروم سرش رو تکون داد. نشستم کنار پدر و بهش گفتم: پدر کی برای خودت یه کار بهتر پیدا میکنی تا مجبور نباشی چکمه های این فاشیستهای آشغال رو برق بندازی؟ پدر فوری گفت: هیسسسسسسس، آروم باش بچه، مگه نمیبینی ما درست وسط لونه زنبوریم؟ دیگه این حرف رو نزن آلفردو. گفتم باشه پدر پس کی یه کار بهتر پیدا میکنی؟ پدر خنده تلخی کرد و گفت: بزودی اوضاع رو به راه میشه و من تو یکی از همین اداره ها به عنوان نامه بر استخدام میشم چند نفری این قول رو بهم دادن همونهایی که هر روز کفشهاشون رو میدن من براشون برق بندازم. خیلی خوشحال شدم چون اگه پدر کاری بهتری پیدا می کرد مطمئناً وضع مالی ما هم بهتر می شد و من میتونستم یه توپ چرمی بخرم و دوباره بچه ها رو تو زمین بازی جمع کنم. دو ساعتی رو کنار پدر گذروندم و از همه چیز با هم حرف زدیم از بازی ضعیف اینروزهای بچه های بارسا تا وضع متشنج اروپا که باعث و بانیش فاشیستهایی امثال هیتلر و موسولینی بودن. با پدر خدا حافظی کردم و به سمت خونه برگشتم. تو راه باید از خیابون کوردس میگذشتم همونجایی که خونه امیلیانو بود و زمین بازیی که دوستان من رو ربوده بود. سعی کردم زیاد به این مسئله فکر نکنم تا اینکه

درست جلوی در خونه پلاک 11 همون خونه بزرگی که متعلق به رافائل فاشیست پدر امیلیانو بود یه سبد رخت چرک قرار داشت که بروی اون رخت های چرک توپ چرمی امیلیانو بود؟؟؟!!! باورم نشد یعنی چی؟؟؟ اونها توپ رو با رخت های چرک بیرون گذاشته بودن؟؟؟!!! یا نه شاید مستخدم اشتباهی اون توپ رو رو رخت های چرک گذاشته بوده؟؟؟ نمیدونم هر چی که بود توپ چرمی امیلیانو مسبب قطع رابطه من با بهترین دوستانم اونجا بود بیرون خونه و کسی هم مواظبش نبود. یهو مفستوفلس پیدا شد و آروم در گوش چپم گفت: آلفردو توپ رو بردار، جواب دادم : چی دزدی کنم؟؟؟ نه من دزد نیستم، مفستوفلس دوباره گفت: آلفردو کی حرف از دزدی زد؟ تو اون توپ چرمی رو که باعث از دست دادن دوستان صمیمیت شد بردار و ببر یه گوشه پارش کن این دزدی نیست دوست من. مفستوفلس راست میگفت من به خاطر اون توپ خیلی سختی کشیدم و بهترین دوستانم رو از دست دادم با بردن و نابود کردن این توپ میتونستم دوباره خودم رو در وضعیت قبل قرار بدم و دوستانم رو دوباره به دست بیارم. توپ رو برداشتم و با سرعت هر چه تمام به سمت خونه خودمون دویدم تا اینکه به دم ساختمون خودمون رسیدم.

نفسم به شماره افتاده بود و همش به این فکر می کردم که وسیله تیز برای از بین بردن توپ از کجا بیارم که یهو مفستوفلس دوباره پیداش شد و تو گوش چپم گفت: امیلیانو دنبال چی میگردی؟ گفتم دنبال چاقو تا توپ رو نابود کنم مگه خودت نگفتی؟ مفستوفلس گفت: چرا نابودش کنی دوست من؟ اگه تو این توپ رو از دست بدی رافائل دوباره برای امیلیانو یه توپ چرمی تازه میخره و اون دوباره دوستات رو از تو میگیره، توپ رو به خونه ببر و بعد از مدتی یه تغییراتی روی اون بده و وانمود کن توپ برای خودته و با دوستات از بازی با این توپ لذت ببر. چه حرفهای خوبی زد مفستوفلس آره اگه من این توپ چرمی رو برای خودم داشته باشم میتونم همه دوستانم رو پیش خودم برگردونم و اگه اون رافائل فاشیست برای امیلیانو دوباره توپ خرید من هیچ مشکلی ندارم و بچه ها من رو ترجیح خواهند داد. توپ رو زیر لباسم پنهان کردم و آروم جوری که مادرم و مارگریتا خواهرم نفهمن اون رو تو انباری خونه پنهان کردم. مادر صدا زد: آلفردو غذای پدر رو دادی؟ منم گفتم: بله مادر و الان خستم و میخوام بخوابم. روی تخت خوابم رفتم و برای فرارا از استرسی که دچارش شده بودم انقدر خودم رو به خواب زدم تا خوابم برد.

با صدای سرفه های پدر از خواب بیدار شدم و متوجه شدم ساعت ده شبه و هیچکس متوجه کاری که من کردم نشده، کمی خیالم راحت شد و سعی کردم نذارم کسی متوجه آشفتگی درونم بشه. مادر داشت غذا رو حاضر میکرد و مارگریتا هم پیش پدر بود و داشت خودش رو برای پدر لوس میکرد. پیش مادر به آشپزخونه رفتم و کمکش کردم تا میز غذا رو بچینه، مادر یه نگاهی به من کرد و گفت: آلفردو مدتیه که برای بازی با بچه ها بیرون نمیری دلیل خاصی داره؟ جواب دادم: آره، بچه ها برای بازی با توپ چرمی امیلیانو به خیابون کوردس میرن ولی من ترجیح میدم که به اونجا نرم. مادر گفت: امیلیانو کیه؟ پسر همون دادستان تازه وارد که از مادرید اومده ؟ گفتم بله همونه. مادر گفت چه خوب که نرفتی سعی کن همیشه از این جور آدمها کناره گیری کنی و پدر و مارگریتا رو صدا زد تا برای خوردن شام سر میز بیان. پدرخندان به همراه مارگریتا سر میز اومدن و مادر شام ساده ما که یه سوپ مقوی بود رو کشید و پدر قبل از شام دعا رو شروع کرد همون کاری که همیشه انجامش میده: پروردگارا از تو ممنونیم که ما لطف داشته و داری و ما را از نعمتهای بی کران خود بهرمند میکنی، از تو میخواهیم ما را در برابر وسوسه های شیاطین حفظ نمایی آمین.

شام رو شروع کردیم من همش داشتم به کاری که کردم فکر میکردم و خودم رو توجیه می کردم که این کار خطا نبوده و من برای مقابله با دشمنم مجبور به این کار شدم که ناگهان یکی محکم به درکوبید. پدر از پشت میز بلند شد و به سمت در رفت و تا در رو باز کرد شخص پشت در همینطور به در میکوبید . پدر در رو باز کرد و صدای بلند چند نفر به گوش رسید و ما هم سراسیمه به سمت در حرکت کردیم. خدای من باورم نمیشد رافائل فاشیست به همراه امیلیانو و دو تا سرباز دم در خونمون بودن که با دیدن من امیلیانو اشاره کرد خودشه، رافائل داد زد این بچه توپ چرمی بچه من رو دزدیده و باید ما خونه شما رو تفتیش کنیم، پدرم در حالیکه دستش رو جلوی در گذاشته بود گفت: نه آقا پسر من دزد نیست من این اجازه رو به شما نمیدم وارد خونه من بشید. رافائل چاق و بد ترکیب به همراه اون دو تا سرباز فاشیست پدر رو به سمتی پرت کردن و وارد خونه شدن و به جستجوی خونه پرداختن و مدتی کوتاهی نگذشت که سربازها توپ رو از تو انباری بیرون آوردن و به رافائل نشون دادن و امیلیانو گفت: خودش توپ منه، رافائل به پدر گفت: که پسر تو دزد نیست نه؟ بعد به سمت من اومد و سیلی محکم به گوشم زد و به سربازا دستور داد من و پدر رو دستگیر کنن.

صدای سرفه های پدر با صدای جیغ و گریه های مادر و مارگریتا مثل پتکی بود که توی سرم میخورد و خودم رو لعنت میکردم که چرا گول حرفهای مفستوفلس رو خوردم و دست به این کار احمقانه زدم. پدر خودش رو روی دست و پای رافائل انداخت و گفت: قربان من رو ببرید ولی بچم رو رها کنید اون سن و سالی نداره، رافائل جواب داد: فقط این نیست اون تو روز روشن پرچم کاتالونیا رو به بازوش بسته و به کائودیو توهین کرده باید هردوی شما محاکمه بشین همتون دزد و خرابکار و نمک نشناسین، پدر در حالیکه سرفه هاش تند تر شده بود دوباره خواهش کرد و گفت: اون بچه س قربان من وادارش میکنم خودش رو عوض کنه و به سمت من برگشت و گفت: پسر به خاطر گناه بزرگت از آقا و پسرشون عذرخواهی کن زود باش. من هم این کار رو کردم در حالیکه امیلیانو لبخند میزد به پدرش گفت: پدر فکر میکنم براشون کافی باشه و ادب شده باشن بهتره که ببخشیشون، رافائل چاق یه دستی به شونه بچه ش زد و گفت باشه عزیزم به خاطر تو من از گناه اینها میگذرم ولی اگه این کار تکرار بشه هیچ بخششی نیست. من و پدر در حالیکه سرمون پایین بود قبول کردیم و اونها رهامون کردن و رفتند.

اون شب خونه ما درست مثل جهنم بود، پدر بعد از رفتن رافائل و سربازها حالش بهم خورد و تا صبح سرفه میکرد مادر مرتب به من ناسزا میگفت و سعی میکرد با اندک داروهایی که تو خونه داشت کمی وضعیت پدر رو بهتر کنه و مارگریتا مرتب گریه میکرد، من هم به گوشه اتاق خواب رفته بودم و میخواستم خودم رو بکشم چون دیگه هیچی برای خودم و خانواده زحمت کشم باقی نمونده بود و من آبروی خودم و خانواده م رو بکلی برده بودم، نمیدونم دیگه چیزی باقی مونده بود تا به خاطرش زنده بمونم؟؟؟ چطوری میتونستم از رافائل و امیلیانو انتقام بگیرم؟ اصلاً چرا گول مفستوفلس رو خوردم من که همیشه سعی میکردم مثل پدرم انسان درستی باشم؟ همه این افکار مثل یه ابر سیاه مغزم رو داشتن منفجر می کردن و من تا صبح مثل مار به خودم می پیچیدم تا اینکه بعد از طلوع آفتاب نتونستم جو وحشتناکی رو که به خونه ما سایه انداخته بود تحمل کنم و با سرعت از خونه زدم بیرون و دیوانه وار تو خیابون همینطور گریه می کردم و می دویدم بدون اینکه مقصدی داشته باشم تا اینکه چشمم به ساختمون کلیسای سن سباستین افتاد و من به سمت در کلیسا رفتم و محکم اون در رو به صدا در آوردم.

کشیشی در رو باز کرد و تا خواست از من سوال کنه چکار دارم؟ من از کنار دستش به سمت محراب کلیسا دویدم و در کنار مجسمه پدر آسمانی و مادر مقدس زانو زدم و و با گریه فریاد زدم پدر آسمانی به من کمک کن، کشیشها اطرافم رو گرفتن ولی پدر مقدس اونها رو متفرق کرد و خودش کنار من زانو زد و با من مشغول به دعا شد تا من از تب و تاب گریه افتادم و پدر مقدس ازم سوال کرد فرزندم اسمت چیه؟ من خودم رو تو بغل پدر مقدس رها کردم و گفتم : آلفردو پدر و همه ماجرا رو از اول تا آخر برای پدر تعریف کردم . پدر من رو به سالن عذا خوری کلیسا بود و بعد از خوردن غذا بهم گفت: پسرم همه ما انسانها دچار اشتباه و گناه می شیم و مهم اینه که بعد از گناه پی به اشتباهمون ببریم و توبه کنیم و سعی کنیم دوباره به دام گناه نیوفتیم. بعد بهم گفت: من مطمئنم خداوند تو رو میبخشه و تو باید سعی کنی دیگه دچار همچین گناه و اشتباهی نشی تا پدر و خانوادت رو تو درد سر بندازی. پدر مقداری غذا و هدیه از کلیسا برداشت و گفت: من به همراه تو به دیدن خانوادت میام و سعی میکنم تا اونها رو کمی از ناراحتی هایی که دارن ازاد کنم بیا با هم بریم.

من که خیلی سبک شده بودم با پدر به سمت خونه حرکت کردم و در مسیر پدر مقدس مرتب من رو نصیحت میکرد برام از مردان و زنان قدیسی می گفت که در زندگی مصائب زیادی رو متحمل شده بودن و همینطور با پدر صحبت می کردم که به خیابون کوردس رسیدیم همونجایی که خونه رافائل فاشیست اونجا بود. قلب من به تاپ تاپ افتاد پدر مقدس که متوجه تغییر حالت من شده بود گفت: چیزی شده آلفردو؟ من گفتم : پدر خونه رافائل دادستان تو همین خیابونه و من کمی میترسم. پدر مقدس جواب داد نترس خداوند با توست و هیچ کس نمیتونه بهت صدمه بزنه. به سر خیابون کوردس که رسیدیم دیدم جمعیت زیادی تو اون خیابون حلقه زدن!!! دوباره ترس همه وجودم رو گرفت اما پدر گفت نترس آلفردو با هم میریم ببینیم چه خبره؟ جمعیت درست در خونه رافائل بود به جمعیت که رسیدیم دست پدر مقدس رو رها کردم تا برم جلو و ببینم چه خبره؟ از میون جمعیت رد شدم تا به جلوی صف رسیدم، وای خدای من باور کردنی نبود، رافائل فاشیست به همراه همسرش و دو تا از نگهباناش تو اتوموبلیشون کشته شده بودن و جسد اونها رو از اتوموبیل در آورده بودن تا همه ببینن. امیلیانو هم یه گوشه داشت گریه می کرد و سربازای فاشیست هم دورتادور ماشین حلقه زده بودن.

یکی از سربازها با بلند گویی که در دست داشت می گفت: این جنایت کار آرناشیستهاست و اونها این زن و مرد و به همراه محافظینشون کشتن و این بچه بی نوا رو یتیم کردن. باورم نمیشد فاشیستها حتی از امیلیانو هم داشتن استفاده تبلیغاتی میکردن تا دل مردم رو بسوزونن. چقدر زود خدا از رافائل و امیلیانو انتقام گرفت، رافائل که الان تو جهنمه و امیلیانو هم باید به یتیم خونه بره و از کل امتیازاتش محروم میشه، چقدر دلم خنک شده بود، چقدر سبک شده بودم، چشمم رو دوختم به امیلیانوی بد بخت که دیگه غروری براش نمونده بود و مفستوفلس دوباره دم گوش چپ من پیداش شد که: آلفردو دوست من تا نگاه امیلیانو به نگاهت افتاد بهش یه لبخند مسخره آمیز بزن و بهش بخند تا دردش دو برابر بشه یادت که نرفته دیشب با پدرش چی به سر تو و خانوادت آورد؟ مفستوفلس راست می گفت و من خواستم همینکار رو بکنم که یهو یاد پدر مقدس افتادم، نه، نه، من دیگه به حرفهای تو گوش نمیدم مفستوفلس خبیث برو به جهنم من تو کلیسا به پدر آسمانی و مادر مقدس قول دادم دیگه به حرفهای تو گوش ندم. بعد آروم از میون جمعیت به سمت امیلیانو رفتم، همه داشتن نگاه می کردن حتی سربازها و وقتی نگاه امیلیانو به من افتاد مات و مبهوت موند که میخوام چکار کنم؟ وقتی درست به مقابل امیلیانو رسیدم اون رو تو آغوش گرفتم گریه امیلیانو شدید شد و اون هم من رو محکم در آغوش گرفت؛ اشکهای گرم امیلیانو که با آب بینیش آمیخته شده بود روی قلبم نشست و یخ قلبم رو آروم و آروم آب کرد.

حمید رضا مقسمی www.moghassemi.me

من این داستان کوتاه رو چند سال قبل نوشتم و اون رو به جرج اورول تقدیم کردم، اورول شاید نویسنده بزرگی نبوده باشه ولی اندک نوشته هاش روی من تاثیر زیادی داشت. جالب اینجاست که جورج اورول در جنگ داخلی اسپانیا همراه با آنارشیستهای ایالت کاتالونیا با فاشیستها جنگیده و کتاب زیبای زنده باد کاتالونیا رو در این باره نوشته

آنارشیستها: گروهی که به همراه گروه پوم در ایالت کاتالونیای اسپانیا دهه سی قرن بیستم با فاشیستها مبارزه میکردن

مفستوفلس: ابلیس اساطیری قوم ژرمن

کائودیو: رهبر به زبان اسپانیایی لقب فرانکو دیکتاتور سابق این کشور
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

سید رسول بهشتی (9/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.