داستان غار

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی سنگ در چاه رو یه تنه برداشتم و صدای صلوات دادا به هوا بلند شد فهمیدم که بزرگ شدم و باید خودم رو برای کشتی شب عید آماده کنم، آخه تو ده ما هر سال شب عید یه کشتی محلی برگزار میشه و برنده تا یک سال پهلوان ده به حساب میاد که برای خودش بعد از کدخدا عنوان مهمیه. من هم مثل تموم جوانهایی که تو ده بر و بازویی دارن خودم رو برای این مسابقه آماده میکنم تا بتونم پهلوان ده بشم اما هیچ پهلوانی تو ده نمیتونه یاد پهلوان لهراسب رو از یادها ببره. لهراسب سالها پیش قبل از این که من به دنیا بیام تو ده پهلوان بوده و هیچ کس توان این رو نداشته که بتونه پشتش رو به خاک بماله قدیمیهای ده میگن: اون دیگه از همه چیز خسته شده بود چون پهلوان اولی ده همش تو مشتش بود چند بار به دهات اطراف رفت و پهلوان های اونها رو هم خاک مال کرد ولی بازم سیر نشد تا اینکه هوس کرد کاری بکنه که هیچ کس نکرده، اون به غار رفت تا ته غار رو پیدا کنه ولی هیچ وقت برنگشت. تو آبادی ما غاری در دل کوه است که خیلی طویل و خوف انگیزه و تا حالا کسی نتونسته بره و تهش رو پیدا کنه اون غار افسانه های زیادی داره و میگن توش پر از جواهری هست که دزدها سالها میدزدیدن و تو غار پنهان میکردن، خرافه های دیگه ای هم هست مثل سکونت جن و پری تو اون غار و شهادت خیلی از اهالی مبنی بر اینکه دیدن از ما بهتران تو غار زندگی میکنن. خلاصه بعد از چند سال از رفتن لهراسب به داخل غار و برنگشتنش کدخدا دستور میده در غار رو گل بگیرن تا دیگه هوس یه آدم کار دستش نده.همین کار کد خدا هم براش درد سر شده چون هر چند وقت یکبار یه سری آدم سودجو دیوار گلی در غار رو خراب میکنن و تو میرن ولی از ترس پا به فرار میذارن و دوباره اهالی میرن و درش رو گل میگیرن.

آدمهای زیادی بودند که بعد از لهراسب خواستن تا ته غار برن ولی از همون اولش برگشتن و به ناتوانیشون اعتراف کردند، همه میخواستن لهراسب باشن ولی اون هم که نتونسته بود برگرده! شاید هم اون ور غار دهنش به جایی باز میشه که لهراسب به اون رسیده و دلش نخواسته دوباره به آبادی برگرده، این سوالها تو ذهن تمام اهل آبادی بود و من هم یکی از همین اهل آبادی، فردا روز کشتی بود و تنها یک کشتی امسال برگزار میشد کشتی بین من و جابر آهنگر٬ جابر از من چند سالی بزرگتره و زن و بچه داره و کارش آهنگریه اون دوساله که پهلوان دهمونه و امسال دیگه هیچ کس حاضر به زور آزمایی با اون نشد جز من، منم که همش به فکر لهراسبم و غار تا به فکر جابر و کشتی، تو همین فکرا بودم که مادرم دادا بهم گفت: علی جان نمی خواد امروز رو بری سر زمین کمک کاظم بابا بمون خونه برای کشتی فردا سردار دادا، دادا به قربان بازوت پهلوان، گفتم: نه دادا باید برم کاظم بابا دست تنهاست فردا هم خدا کریمه هر چی اون خواست همونه. این رو گفتم و از خونه زدم بیرون تا سر زمین برم تو آبادی چشمم به جابر افتاد دم عیدی دکون رو بسته بود و داشت تو ده راه میرفت تا من رو دید یه پوزخند زد و گفت: علی کجا؟ داری از ده فرار میکنی؟ نترس بابا فردا کمرت رو محکم به زمین نمیزنم، نترس مرد باش٬ آدمهای دور و ورش هم زدن زیر خنده منم گفتم: نه آقا جابر میرم سر زمین کمک بابا فردا خدمتتون هستم ان شاء الله، جابر دوباره خندید و گفت: ان شاء الله
به زمین که رسیدم کاظم بابا کلی تعجب کرد و گفت: علی جان اینجا چه کار میکنی؟ پهلوان فردا مگه کشتی نداری؟ بابا برو خونه خودت رو تقویت کن. گفتم: بابا تو مگه تو دنیا بجز من بچه دیگه ای هم داری که منتظری بیاد کمکت کنه، از من خیالت راحت باشه، تقویت کردم دادا نون و روغن کرمانشاهی داد خوردم الانم آماده آمادم٬ کاظم بابا لبخندی زد و گفت: ها ماشاءالله سردار لرستان، علی جان بابا تو افتخار و چشم چراغمونی، خدایا ازت ممنونم که همچین بچه ای نصیبم کردی شکرت یا الله شکر. شروع به کار کردیم تا نهار همه زمین رو شخم زدیم تا بارون بهاری آب رو تو خودش نگه داره و زمین آب دار باشه بعد از ناهار و نماز با کاظم بابا زیر سایه درختی رفتیم و اون شروع به صحبتهایی کرد که بارها برام تعریف کرده بود. خدا سالها به من و مادرت بچه نداد حکمت چی بود الله اعلم؟ من دیگه از سکینه نا امید شده بودم مادر خدابیامرزم هم هر روز یکی رو پیشنهاد میداد و زندیگیمون به جهنم تبدیل شده بود تا اینکه من و دادات که خاطر هم رو خیلی میخواستیم یه روز رفتیم پابوس امام غریب شاه خراسان آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام ، تا اسم آقا رو آورد بلند شد و رو به شرق کرد و گفت: السلام علیک یا ضامن آهو، بعد ادامه داد : من و دادات به پاش افتادیم که نذار دست خالی بریم خونه و از خدا بخواد به آبروی خودش به ما بچه ای بده، اگه دختر بود اسمش رو به نام جده مظلومت فاطمه زهرا سلام الله علیه میذاریم و اگه پسر بود به نام علی مرتضی علیه السلام و برگشتیم، خدایا به چند ماه نکشید که مادرت حالش بد شد و طبیب گفت که بارداره، تو بودی پهلوان خدا به آبروی شاه خراسان تو رو به ما داد حالا شدی عصای دستم و مایه سربلندیم سردار لرستان پهلوان علی، بعد رو به آسمون کرد و گفت: هر چی که هست لطف شماست ما بنده ایم و ناسپاس ای خدای بزرگ شکرت و هزاران بار سپاس. عصر من و بابا کاظم برگشتیم به خونه و من همش تو فکر بودم نه تو فکر جابر و کشتی فردا بلکه تو فکر لهراسب و غار نمیدونم این فکر چرا مثل خوره به جونم افتاده بود که ولم نمیکرد؟ ولی هر چی که بود داشت من رو به سمت خودش میکشید. ای کاش میشد فهمید چی به سر لهراسب اومده و اون الان زنده س یا مرده؟ شاید اگه کسی به اون غار بره بتونه جواب این سوال رو که سالهاست مردم روستای ما رو به خودش مشغول کرده پیدا کنه٬ تو این فکرا بودم که بابا کاظم اومد پیشم و گفت: علی جان تو فکر کشتی فردا هستی؟ نگران نباش به امید حق تو برنده میشی و بعدش ما برای پسر پهلوانمون میریم خواستگاری بابا انقدر فکر نکن٬ من گفتم: نه بابا من دارم به کس دیگه ای فکر میکنم٬ بابا کاظم چشماش برقی زد و با خنده گفت: کی بابا؟ لیلا آره؟ من که میدونم داری به اون فکر میکنی٬ گفتم: نه بابا کاظم دارم به لهراسب فکر میکنم، اون کی بود؟ بابا برام تعریف کن چه جور آدمی بود؟ چه طور شد که رفت به غار؟ برای چی این کار رو کرد؟ برای چی برنگشت؟

بابا کاظم که از سوال من جا خورده بود یه نگاه به آسمون کرد و گفت: لهراسب سالها پهلوان اول این آبادی بود و هیچ کس نمیتونست پشتش رو به خاک برسونه ولی اخلاق خوبی نداشت و ضعیف کش بود این بود که تو آبادی طرفدار زیادی نداشت اون حتی پشت پهلوانهای بلاد اطراف رو هم به خاک مالیده بود و بکش براش پیدا نمیشد تا اینکه تو ده دیگه هیچ کس حاضر به کشتی گرفتن با اون نمیشد چون اهالی از قبل خودشون رو بازنده میدونستن، لهراسبم که تفریحش این قسم اداها بود گشت دنبال این که کاری بکنه که کس تا به حال اون رو انجام نداده باشه برای همین رفت سراغ غار٬ غار اون موقع ها مثل حالا درش بسته نبود و مردم گه گداری از روی فضولی و یا طمع یه سر به اون میزدن، اونا میرفتن تو غار و چند دقیقه بعد از تو غار میزدن بیرون فرار میکردن، چه میدونم میگفتن جن و مرد آزما توشه! من که نرفتم تا ببینم ولی بجز اهل محل از بلاد غیر هم آدم میومد به طمع مال و منالی که گفته میشد سالهای سال توسط گردنه بگیرها اونجا پنهان شده ولی طلسم اون مالهای حروم از غار فراریشون میداد حتماْ هم که چیزی بود چون هر کی رفت یه بلایی سرش اومد. لهراسبم برای اینکه شجاعتش رو به اهالی ده نشون بده یه روز اعلام کرد که فردا میخواد به غار بره خیلی ها خواستن مانعش بشن ولی یه دنده تر از این حرفها بود که بخواد پند رو قبول کنه و رفت داخل غار و هیچ وقت برنگشت، این بود که برای همیشه در غار رو گل گرفتن تا دوباره باعث بدبختی کسی نشه بماند که چند بار این خلق نادان دیوار رو خراب کردن تا برن تو غار ولی بازم نتونستن و برگشتن کدخدا هم دیوار رو تعمیر کرد.

حالا چی شد بابا یاد اون ناکام رو کردی؟ به فکر فردا باش تا جابر رو بشونی تو خاک بابا. گفتم: چشم ولی نمیدونم چرا فکر لهراسب یه لحظه ولم نمیکنه، بابا كاظم گفت: بهش فكر نكن بابا برو استراحت كن فردا برات روز مهميه. حرف بابا كاظم رو گوش كردم و رفتم استراحت كنم ولي فكر لهراسب از ذهنم بيرون نميرفت همش به اين فكر ميكردم كه چرا بعد از اون جماعت آبادي براي پيدا كردنش به داخل غار نرفتن و اون رو به حال خودش رها كردن؟ آيا من ميتونم كار نيمه تمام لهراسب رو به پايان برسونم؟ من ميتونم به غار برم و ببينم چي به سر لهراسب اومده؟ براي چي من برم؟ اگه رفتم مثل خود لهراسب برنگشتم چي؟ مردم چي فكر ميكنن؟ حتماً بيشترشون فكر ميكنن براي به دست آوردن مال و منال تو غاره كه به اونجا ميرم؟ اما پس لهراسب چي ميشه؟ لهراسب جواب سواليه كه سالهاست داره مغز مردم آبادي رو ميخوره نبايد به اين سوال جواب داد؟ يا بايد تا ابد در غار گل گرفته باشه؟ خدایا من میتونم پرده از این راز بردارم؟ شما این رو میخوایید که فکر لهراسب تو این چند روز داره من رو مثل خوره میخوره؟ من اگه برم تو غار و برنگردم مادر و پدر پیرم که جز من کسی رو ندارن چی میشن؟ من با خودم عهدی میکنم اگه فردا من تونستم جابر آهنگر رو تو کشتی ببرم یعنی باید برم تو غار و اگه نتونستم یعنی نباید برم، من این رو برای خودم عهد میگیرم، خدایا اگه صلاح من نرفتن به غار فردا پشتم رو به خاک برسون اصلاْ ناراحت نمیشم و اپه راضی هست برم تو غار و عقب لهراسب رو بگیرم من رو تو مسابقه فردا با جابر آهنگر پیروز کن.

فردا شد و من بعد از نماز صبح دیگه نخوابیدم، دلم قرص بود و هیچ تشویشی نداشتم، بعد از خوردن صبحانه آماده رفتن به میدون ده شدم دم در خونه ما مردم کمی ایستاده بودند تا با من به میدون بیان چون بیشتر اهالی احتمال برد جابر رو میدادن صبح به در خونه اونا رفته بودند، من دادا و کاظم بابا از در خونه زدیم بیرون و تا رفتیم بیرون صدای صلوات مردم بلند شد، دادا دستش قرآن بود و کاظم بابا دستش دور کمر من، به میدون رسیدم جابر نرسیده بود به اطراف نگاه کردم اولین نگاهم به لیلا افتاد اون پیش زنهای آبادی بالای میدون بود ولی لباس رنگ رنگ پلو خوریش تو چشم میزد به چشماش زل زدم و نخواستم وانمود کنم که ندیدمش اون هم لبخند مهربانانه ای زد و دلم رو گرمتر کرد، صدای صلوات بلند شد آره جابر اومده بود جمعیتی همراهش بودند ولی من توجه نکردم تا یه وقت تو دلم خالی نشه با اومدن جابر و تشریف فرمایی کد خدا آسید مرتضی پیر مراد آبادی در حالی که شال سبزش رو به کمر بسته بود وسط میدون اومد و با اعلام آغاز مراسم شروع به خواندن سلهشوریهای مولا علی بن ابی طالب علیه السلام کرد بعد از اون سرنا زنا شروع به نواختن سرنا کردن و دسته ای از پهلوانهای قدیم و جدید به وسط میدون اومدن شروع به چرخ زدن کردن زنها هم هلهله میکردند تا اینکه کل مراسم تموم شد و نوبت به کشتی من و جابر رسید، جابر لباس از تن در آورده بود و کمربند چرمیش رو به کمرش بسته بود منم پیش بابا کاظم رفتم و شالی به کمرم بستم و به میدون رفتم. کد خدا از جاش پایین اومد و روی هر دوی ما رو بوسید و برای مردم شروع به صحبت کرد و گفت: این دو جوان از افتخارات مردم آبادی هستن و این مبارزه بازنده ای نداره، اهالی بعد از پایان کشتی برای ناهار به منزل ما بیاید قدمتون روی چشم.

با صدای صلوات مردم من و جابر دست به کمر شدیم، جابر زور بازو داشت و مرتب میخواست با پا زیر پام رو خالی کنه و هر بار که پا مینداخت مردم هلهله میکردند ولی من سریع پا عوض میکردم نمیذاشتم از طرفی انقدر بازو نداشت تا من رو به یاری بازوش از زمین بلند کنه برای همین پا مینداخت، مشکل دیگه جابر شال کمرم بود چون انقدر سفت نبود که جابر بتونه دستش رو به اون گیر بده و من رو نگه داره تا پا زیر پام بکشه برای همین من راحت پا عوض میکردم چند باری این کار رو کرد و دید که نمیتونه رفت سراغ از زمین بلند کردنم ولی اون اشتباه کرده بود باید از اول میومد سراغ بلند کردن من از زمین، الان دیر بود و اون کلی انرژی سر پا انداختن از دست داده بود، چند باری هم این کار رو کرد ولی نتونست تو چشماش خستگی رو دیدم و دونستم که وقتشه. دست به کمر بند چرمی جابر انداختم و سریع پا زیر پاش انداختم جابر که باورش نمیشد تا اومد خودش رو جمع کنه من دو دست رو به کمربندش قفل کردم و با یک یا علی بردمش آسمون و به زمین کوبیدمش، جابر پشتش تو خاک بود و همه مردم ساکت نگاه میکردند، اولین نفری که این سکوت رو شکست آ سید مرتضی بود که با یه صلوات همه رو به حال خودشون برگردوند، جابر باورش نمیشد و من هم همینطور اون رو از زمین بلند کردم و خواستم دستش رو بالا ببرم که نذاشت و از میدون زد بیرون، کد خدا مردم رو به طرف خونه بزرگش راهنمایی کرد من اصلاْ خوشحال نبودم چون باید به غار میرفتم و این عهدی بود که کرده بودم. طبق رسوم پهلوان باید شال پهلوانی میبست و بین مردم ظاهر میشد ولی من رفتم به خونه و به فکر غار افتادم که باید چه کار کنم.

مردم به اتفاق بابا کاظم و دادا دنبالم اومدن و از خونه کشیدنم بیرون تا به میهمانی ناهار کدخدا بریم و من رفتم، خونه کد خدا خیلی بزرگه و اون سالی چند بار به بهانه های مختلف به مردم ولیمه میده، من تا به خونه رسیدم همه رو دیدم جز جابر و زن و بچش که به مهمانی نیامده بودن که طبیعی بود بعد از خوردن ناهار کد خدا شروع به صحبت کرد و بعدش آسید مرتضی برای سال نو دعا میکرد و مردم آمین میگفتن نوبت به بستن شال پهلوانی من رسید من به بالای سکو رفتم و شال رو آسید مرتضی به کمرم بست وقتی هنوز رو سکو بودم کد خدا گفت: پهلوان علی برای مردم ده یه چند کلمه ای صحبت کن و من قبول کردم: بسم الله الرحمن الرحیم من از خودم کسی نیستم و اگه امروز تونستم جابر رو تو کشتی ببرم دلیل پهلوانی من نیست من از همه شما تو درک و فهم ضعیف ترم و از شما میخوام که من رو تو جمع پهلوان صدا نکنید چون باعث خجالت و شرمساری منه من کسی نیستم که لایق این لقب باشم ولی میخوام فردا کاری رو بکنم و خواستم همینجا به همه شما بگم، من فردا به غار میرم تا ببینم راز این غار چیه که برای ما تبدیل به معمایی حل ناشدنی شده؟ چی به سر پهلوان لهراسب اومده؟ داستان این مرد آزماهای و اجنه این غار چیه؟ تا من این حرفها رو زدم اهالی ده همه ساکت شدند، کد خدا سکوت رو شکوند و گفت: علی جان تو برای ما پهلوانی و نیازی نیست که این رو دوباره ثابت کنی، پهلوان لهراسبم بعد از این همه سال منتظر نمونده تا تو بری برشگردونی، گنجم بخوای ما خودمون بهت میدیم نمیخواد به هواش به غار بری و خودت رو به کشتن بدی.

مردم با حرفهای کد خدا خیالشون راحت شد و دوباره خنده رو شروع کردن، منم به کد خدا گفتم: یاد ندارم از رو شوخی حرفی زده باشم اونم تو جمع و از خونش بیرون رفتم. به خونه که رسیدم پشتم دادا و بابا کاظم اومدن دادا گریه میکرد و قسم میداد که این چه حرفی بوده که زدم، بابا کاظم هم هی ذکر میگفت و ازم میخواست که ناراحتشون نکنم، من یه نگاه به دادا کردم و گفتم: دادا این عهدیه که من دیشب با خدا بستم نخواه که پیمانم رو بشکنم، دادا زیر بار نمیرفت و هی گریه میکرد ولی بابا کاظم هاج و واج به من نگاه میکرد و دادا رو آروم میکرد تا اینکه بابا کاظم هم به حرف اومد و ازم پرسید بابا جون چی شد که این عهد رو بستی؟ من همه ماجرا رو براش گفتم و اون مرد شریف مثل همیشه با متانت قبول کرد و به دادا گفت: زن خوشحال باش پسرمون به عهدش با خدا داره عمل میکنه مثل بقیه بخاطر مال دنیا و هوا هوس به اون غار نمیره، خدا به همراه اونه، جایی نیست که خدا نباشه حتی تو اون غار تنگ و تار، من و تو باید به داشتن همچین پسر شجاعی افتخار کنیم، ناراحت نباش بسپارش به همونی که بعد از عمری این بچه خداپرست رو بهمون هدیه داد٬ دادا که من رو مصمم میدید گفت: دادا جان بس به خاطر خدا تا دورش نرو زود برگرد، منم گفتم چشم. غار چه جور جایی بود؟ این فکر زود به سراغم اومد مسلماْ تاریکه و باید چراغ و روغن چراغ با خودم ببرم٬ مسلماْ سرده چون نور بهش نمیتابه پس باید لباس گرم با خودم ببرم٬ مسلماْ غذایی توش نیست پس باید با آذوقه کافی برم٬ مسلماْ خطر ناکه پس باید مسلح برم٬ احتمالاْ اجنه داره پس باید کلام الله رو با خودم ببرم٬ نم داره پس باید آذوغم خشک باشه تا دیرتر خراب بشه٬ آب احتمالاْ داره ولی بازم چند تا مشک آب میبرم.

اینها فکرهایی بود که من کردم و تهیه و تدارکش رو دیدم تا فردا بدون اینکه به کسی بگم به راه بیوفتم فقط روغن چراغ نداشتیم که اون رو از ده خریدم باقیش بود و کوله بار سفر رو بستم. فردا صبح بعد از نماز از دادا و بابا کاظم خداحافظی کردم و به راه افتادم خواستم به در خونه جابر برم تا اگه بابت دیروز ازم دلخوره ازش عذرخواهی کنم بابا کاظم و دادا هم با من اومدن تا بدرقم کنن تو را برخوردم به لیلا که معلوم بود منتظر بوده تا از در خونه بیرون بیام، لیلا جلو اومد و ازم خواست که به غار نرم ولی من همون حرفهایی رو که به دادا زدم به اون گفتم اونم قبول کرد و دنبال من راه افتاد تا به در خونه جابر رسیدیم در رو زدم خود جابر در رو باز کرد کلی از دیدنم تعجب کرد من صورتش رو بوسیدم و حلالیت گرفتم، جابرم نصیحت کرد و گفت: نرو علی اون غار کمر خیلی ها رو شکسته، گول نخور، من جواب دادم عهدی که با خدا بستم و لابد به رفتنم، دعام کن پهلوان به دعات نیازمندم، جابر برام دعا کرد و اون هم همراه ما شد تو راه عده ای از اهالی هم به ما پیوستند تا به در غار رسیدیم. دیوار گلی غار نیمه خراب شده بود و معلوم نبود که دوباره کی طمع کرده و خواسته وارد غار بشه، به درغار که رسیدیم ازهمه حلالیت خواستم و گفتم که دعام کنن دادا دوباره شروع به گریه کرد بابا کاظم هم بهش دلداری میداد، مردم دوباره خواستن ازم که از رفتن به غار پشیمون بشم ولی من دوباره نطق کردم: ما تا ندونیم تو این غار چه خبره همیشه درش گل گرفته میمونه بالاخره باید یکی از ما سر در بیاره که این تو چیه که باعث خوف سالهای سال این مردم شده.

نباید به این سوال پاسخی داده بشه؟ تا کی شاهد خبر مفقود شن یکی از اهالی این آبادی تو غار باشیم؟ اگه این تو خبر ناگواریه باید درش رو نه گل بلکه سنگ بریزیم تا که هیچ کس نتونه توش بره و اگه خبری نیست که باید بفهمیم چه به سر لهراسب اومده؟ من میرم و توکلم به خداست و اون همه جا هست حتی تو این غار و جایی تو عالم نیست که تو قبضه قدرت الهی نباشه، یا علی مدد. صدای صلوات بلند شد و من بعد از روبوسی با اهالی به غار رفتم. غار تا صد متری از روشنایی بیرون روشن بود ولی بعد از اون مسافت نیاز به روشن کردن چراغ پیدا کردم و چراغ رو روشن کردم، سعی میکردم راه رو به دقت نگاه کنم و به خاطر بسپارم مسافتی رو طی کردم تاریکی به کمال رسیده بود، راه پیماییم رو عقلانی کردم ابتدا چراغ رو به جلو میگرفتم تا جلوی پام رو ببینم بعد که قدم رو بر میداشتم چراغ رو به سمت بالا و طرفین میگرفتم تا دچار مشکل نشم و قراری با خود گذاشتم که اگر تا هر جا که رسیدم و آذوغم به نیمه رسید برگردم و طمع من رو به اشتباه نندازه با همین فکرها بود که ساعت ها به راه ادامه دادم، گه گداری برای استراحت به دیواره غار تکیه میدادم و مینشستم ولی رغبتی به خوردن نداشتم تا اینکه راه غار به حالت شیب به سمت پایین شد، خیلی باید دقت میکردم تا سرازیری من رو ناکار نکنه تا اینکه بعد از ساعتی سرازیری تموم شد و به پهنای بلندی رسیدم که توش با صحنه دلخراش و عجیبی مواجه شدم.

راست بود تمام اون افسانه اموام دزدیده شده درون غار، اونجا پر بود از آت و اشغال و استخوان دد و دام و انسان، اون نگون بختها در اون سرازیری احتمالاْ کنترل از کف میدادند و در اینجا زمین گیر میشدن برای همیشه همین جا میموندن، از هر چی مال دنیا بود متنفر شدم حتم داشتم یکی از اون استخوانها لهراسب پهلوان بود دیگه کاری اونجا نداشتم و باید برمیگشتم و این خبر رو به اهل آبادی میدادم کمی نشستم ولی از خوردن غذا عاجز بودم چون حالم بهم میخورد ولی فکر ادامه راه دوباره به سرم افتاد شیطون رو لعنت کردم ولی آذوغم به نیم نرسیده بود و من میتونستم بازهم ادامه بدم این شد که راه افتادم. دوباره به سرآزیری رسیدم که هم شیبش بیشتر بود و هم دارازاش اما اون رو هم با احتیاط پشت سر گذاشتم و به انتهاش رسیدم ولی این انتها با قبلی فرق داشت روایت دوم هم در مورد غار درست بود، اونجا محل سکونت از ما بهتران بود، آروم خواستم برگردم برم که یهو چند تاشون متوجه حضور من شدن و به سرعت باد به سمتم اومدن من هم که از سرعت اونها به حیرت اومده بودم تنها تونسم یه جمله بگم: بسم الله الرحمن الرحیم، به نام نامی خدا کاری بهم نداشته باشین٬ این حرف مثل میخی اونها رو به زمین قفل کرد تا اینکه یکیشون که معلوم بود بزرگتر و نجیب اونهاست به طرفم اومد و گفت: بنده خدا هستی؟ ما هم بنده خدا هستیم، ولی ای راد مرد بنده خدا وقتی به خونه کسی میره اذن دخول میخواد، تو چرا این کار رو نکردی؟ بنده خدا به طمع مال دنیا به جایی نمیره، میره؟

من پاسخ دادم: نمیدونستم که شما در این محل ساکنید و در ضمن اگر طمع به مال دنیا داشتم از همون تالار اول بهره جسته بودم و راه کج میکردم٬ سرکرده اجنه نگاهی به بار و بنه من انداخت و گفت: راست میگی؟ پس به من بگو دلیل اومدنت به اینجا چیست؟ و نامت چیست؟ گفتم: نامم علی ست فرزند کاظم کشاورز و برای حل مجهوللاتی پا به این مکان گذاشتم که یکی از این مجهولات پهلوان ما لهراسب بود که بیست سال قبل به این مکان آمد و بازگشتی برایش نبود مجهول دیگر حرفهایی بود که از شما شنیده بودم ولی باور نمیکردم٬ نجیب اجنه بعد از شنیدن حرفهایم من را به خانه خود برد و گفت: نام من حام است، من سرور این قومم که سالهاست به این مکان آمده ایم، من سوالات تو را پاسخ میدم همانگونه که پدر پرهیزکارت را میشناسم او محب اهل بیت رسول خداست، لهراسب را هم میشناسم او هم مانند تو و خیلی های دیگر به اینجا اومد و بازگشت نداشت. سوال کردم به چه دلیل؟ حام گفت: آن دیگران به طمع مال دزدانه به غار اومده و در سرازیری ناکار میشدن و اگر جان سالم به در میبردن میخواستن که از آن مالها ببرن و در سربالایی ناکار میشدن، ولی قضیه لهراسب متفاوت بود او مال نمیخواست و تا اینجا آمد، او میخواست از ما اسیری ببرد تا در آبادی به نمایش بگذارد و توانایش را به رخ اهل آبادیتان بکشد و نتوانست و ما او را به بند کشیدیم و هنوز در بند ماست. از حام سوال کردم: ای نجیب جن از کرم محب اهل بیت(ع) به دور بود که بیست سال کسی را در بند خود نگه دارد؟ حام پاسخ داد: ما از او خواستیم به جبران کرده ناشایستش از اجنه عذرخواهی کند ولی او نپذیرفت و تا به اکنون هم این کار را نکرده. ای علی بدان که در این سالها لهراسب نه اسیر ما بلکه اسیر غرور و خودخواهی خود بود.

من به حرف حام دقت کردم او راست میگفت رو به سویش کردم و گفتم: ای نجیب به خاطر خدا و منکه تا اینجا آمدم از عذر خواهی او بگذر و ما را رها کن تا به دیار خود برگردیم، من به تو قول میدم در غار رو سنگ گرفته و از این به بعد مانع دخول احدی به غار شوم روی من را زمین ننداز. حام سر به زیر انداخت و پاسخ داد: باشد ولی یادت باشه گه چه عهدی با ما بستی به قولت عمل کن که ما دوباره با طمعکاران و خودخواهان رو به رو نشیم، اینجا محل زندگی ماست که خدا آن را مقرر کرده به خواست خدا احترام بگذارین. بعد به زیر دوستانش کرد و دستور داد لهراسب را بیاورند و اما لهراسب... پیرمردی ضعیف و رنجور که نمیتونست راه بره و حتی سخنی به زبان بیاره، او که آدمی را بعد از بیست سال میدید به زحمت لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت، جالب از همه شال بند پهلوانی بود که هنوز بر کمر داشت همان شالی که من هم داشتم او را به کول گرفتم تا ببرم که حام گفت: نه علی نمیتوانی صبر کن ما به تو کمک کنیم و در کنارم ایستاد و گفت قدم بردار من چند قدم با او حرکت کردم به یکباره دیدم در جلوی در غارم و این از تواناییهای حام بود، او مرا در آغوش گرفت و قولم را دوباره گوشزد کرد و رفت. به بیرون غار رسیدیم و جالب برای من دادا بود که روی سنگی به انتظار من نشسته بود، دادا با دیدن لهراسب از تعجب مات ماند، با هم به ده رفتیم و من به کد خدا دستور حام را گفتم او هم بلافاصله با چند نفر به سمت در غار رفت تا ان را سنگ بگیرد.

کدخدا به میمنت بازگشت لهراسب به آبادی و معلوم شدن معمای غار میهمانی داد و همه رو دعوت کرد، و بعد از صحبت های کدخدا و آقا سید من بروی چهارپایه رفتم و اعلام کردم: مردم من دیگر نمیخواهم پهلوان باشم و در هیچ مسابقه پهلوانی شرکت کنم، شال پهلوانی را به جابر میدهم و از این به بعد سعی میکنم با دیو درونم کشتی بگیرم، مردم آبادی کدخدا در غار را بست تا کسی وارد آن نشود من از همه شما میخواهم همزمان در غارهای وسوسه شیطان و نفس خود را ببندید تا اسیر نفس خود نشوید، من در این سفر چند چیز را فهمیدم، اول اینکه همه ما در قبضه قدرت الهی هستیم و این نیرویی که امروز در کف ماست امانتی است که او داده تا ما را به آن امتحان کند اگر این نیرو کمی بیشتر از دیگران بود سعی در آزار آنها نکنیم، فهمیدم که اگر همه عالم انسانی را ترک کنند باز هم مادر او منتظرش خواهد ایستاد، فهمیدم که پهلوان اصلی به فرموده آقایمان رسول خدا صلوات الله علیه کسی است که بر نفس خود غلبه کند، فهمیدم که مال دزدی و حرام سرانجام ندارد و خوردن این مال عاقبتش آتش است، فهمیدم که راه کج به مقصد نخواهد رسید، دریافتم که بجز ما موجودات دیگری هم در کنار ما زندگی میکنند که برای خود حرمت دارند و ما از سر کنجکاوی نباید حریم آنها را بشکنیم که در این صورت مجازاتش سخت خواهد بود، فهمیدم که بهترین سرمایه داشتن آبرو نزد خدا و بندگان خداست و برای کسب آن باید عرق ریخت و همت کرد و با پول نمیتوان آن را به دست آورد. از چهارپایه پایین آمدم دست بزرگترهای آبادی را بوسیدم و شال پهلوانی را به جابر آهنگر دادم، راه دیگری را پیش گرفتم، خدا منتظرم بود.

حمید رضا مقسمی
moghassemi.me
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (18/4/1396),ابوالحسن اکبری (18/4/1396),ابوالحسن اکبری (25/4/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.