رمان چایی سرد قسمت اول

دفتر خاطراتشو باز کردم بدون هیچ هدفی شروع به خوندن خاطراتش کردم البته شاید هم هدفم این بود که به اسم خودم توی این دفتر برسم اما مثل اینکه اون دیو شرور اصلا به من اهمیتی نمیداد اه یلداساکت باش اون رئیس تو هست اون کارخونه داره پولداره اما تو فقط خدمتکاری دفتر خاطراتشو برداشتی که چی فکر کردی اون دیو مغرور اصلا از تو خوشش میادبه تو اهمیت میده ؟ اصلا باید بده ؟با عقل جور در میاد اون اگه هم بخواد روزی ازدواج کنه میره با همون دختر خالش تیانا ازدواج میکنه نه با یک خدمتکار
با تموم این حرفا من خیلی دوست داشتم خاطراتشو بخونم وایی نه اصلا باورم نمیشه توی این صحفه از من نوشته از شانس بدم تا اومدم بخونم صدای پاش که داشت از پله ها میومد بالا اومد سریع کتابو گذاشتم سر جاش و خودمم زدم به اون راه یهو در محکم باز شد آرتین : اینجا چه کار میکنی ؟ -هیچی داشتم گرد گیری میکردم -صدف که میگه صبح اینجارو تمیز کرده تو همیشه زیر کارا فرار میکنی چه عجب امروز کار صدف رو دوباره انجام دادی-راستش راستش ممم من نمیدونستم اون اینجارو تمیز کرده ... ای اصلا توجه نکردما اینجا که تمیزه ای وایی چه قدر من گیجم تا اومد دوباره سر و صدا کنه زیر دستش فرار کردم البته به زور هیکلش هم شبیه دیو هست خدایا هرکی رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی آیییی یلدا تند نرو انگار حالا عاشق سینه چاکته همینم از سرت زیاده اصلا نمیدونم این چند روز چم شده بود من که اصلا از اون خوشم نمیومد پس چی شده نکنه نکنه من عاشق این دیو شدم
وایی نه سریع از پله ها پایین رفتم یک راست رفتم تو آشپرخونه صدف و نازی هم اونجا بودم صدف همیشه با من بود ولی نازی خیلی مهربون بود با هم خیلی پایه بودیم نازی داشت سالاد درست میکرد پریدم تو اشپز خونه و رو میز نشستم نازی: وایی دختر خدا خفت نکنه زهره ترک شدم -اشکال نداره بعدم دستمو کردم تو سالاد یه خیار سبز برداشتم -اهایی خانم خوردی همشو حداقل دستتو بشور -بابا نازی بیخی تا اومدم بقیه حرفمو بزنم صدف پرید وسط حرفمو گفت نه نازی جون ناراحت نباش خانم که اصلا کار نمیکنه که دستش کثیف بشه بعدم تند از اشپز خونه فرار کرد حیف میخواستم جوابشو بدما
بعد ارتین با اخم اومد تو آشپز خونه و گفت :به به خسته نباشید واییییییی خدا از دست اون راحت شدم گیر این یکی افتادم الان حتما میخواد شروع کنه غر غر کنه کو غذای من یهو سرش داد زدم :چیه چی میخوایی الان غذات اماده میشه
بعدم با چشم پر اشک دویدم بیرون الکی مثلا قهر کردم بد بخت دلم براش سوخت از دست اون عجوزه ناراحت بودم سر این خالی کردم فکر کنم پشت سرم اومد رفتم تو حیاط پیش حوض نشستم اونم اومد آروم پیشم نشست اصلا حوصلشو نداشتم پاشدم که برم ولی از پشت دستمو گرفت و. . .

بقیه رمان هم ان شاالله میزارم امیدوارم خوشتون بیاد
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

معصومه هوشمندیان (23/4/1396),معصومه هوشمندیان (24/4/1396),ابوالحسن اکبری (25/4/1396),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 تير 1396 - 22:49

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.