انقلاب سایه


ساختمان بزرگ تعمیرگاه در میانه ی راه خاکی دو شهر قرار داشت، تعمیرگاهی قدیمی که پر شده بود از ماشین های اوراقی که هیچ مشکلی نداشتند، تنها نقصشان سوراخ های متعدد گلوله های مختلف بود. در گوشه ای دیگر چند ماشین نظامی سوخته دیده می شد، ماشین های بیگانه ای که از مدتی پیش تمام کشور را در بر گرفته بودند و همانند دسته ملخ ها هر چه را سر راهشان بود ویران می کردند.
رئیس تعمیرگاه که مردی میانسال بود در محوطه، زیر سایه بانی استراحت می¬کرد، دو پسر جوان که یکی از آنها پسر رئیس تعمیرگاه بود و دیگری جوانی تازه کار، که چند هفته از شروع کارش در آن جا نمی گذشت، مشغول گوش دادن به رادیو بودند.
گوینده رادیو شروع به خواندن اعلامیه ای کرد: ...از کلیه مردم تقاضا می¬شود با مامورین همکاری کنند انجام هرگونه آشوب یا اعمال خرابکارانه مجازات سنگینی را به همراه خواهد داشت و هر گونه همکاری با... . صدای گوینده در میان خش خش موج های دیگر گم شد.
پسرتازه کار: اون بزدل ها فقط یک مشت قاتل هستند کاش می توانستم کاری انجام بدهم... مردم به جوانان شجاعی مثل من نیاز دارند... باید علیه شان کاری انجام دهیم. به پسر دیگر رو کرد و ادامه داد: تو موافق نیستی؟
در این میان رئیس تعمیرگاه به کنار پنجره اتاق آمد و گفت: کامیون نظامی از پایین جاده می آید سریع آن رادیو را خاموش کنید و بیاید بیرون... حسابی مراقب باشید... نمی دانم دیگر از جان ما چه می خواهند... به نظرم کامیون قراضه¬شان مشکلی دارد... از روزی که این کشور را گرفته اند هر بلای خواستند سر ما آورده اند... مراقب زبان هایتان باشید برای آنها ما از یک سگ هم پست تر هستیم...
پسر تازه کار خنده ای کرد و زیر لب گفت: همه شما ترسو هستید... باید حسابشان را برسیم.
رئیس تعمیرگاه نگاهی به او کرد و گفت: این حرف ها را به خصوص به تو گفتم... دهانت را ببند و سرت به کار خودت باشد.
کامیون آرام آرام سراب های انتهای جاده را زیر چرخ هایش له کرد تا به محوطه تعمیرگاه رسید هر دو سرنشین کامیون سرباز بودند که با قیافه های عصبانی که یک لایه خاک روی آن نشسته بود همراه با تعدادی مگس از کامیون پیاده شدند.
یکی از آن ها که اسلحه ای در دست داشت، کمی اطراف را برانداز کرد، به سمت رئیس تعمیرگاه آمد و گفت: لاستیک جلو ماشین پنچر شده، نگاهی هم به باطری ماشین بینداز به نظرم دیگر عمر خودش را کرده است زود باش ما زیاد وقت نداریم.
رئیس تعمیرگاه: مطمئن باشید سریع درستش می کنیم شما بفرمایید داخل اتاق منتظر باشید، آنجا خنک تر است.
رئیس تعمیرگاه رو به پسر ها کرد و گفت: سریع باشید مگه نشنیدید ایشان چی گفتند شما به لاستیک برسید من هم نگاهی به باطری ماشین می اندازم.
هر دو سرباز به داخل اتاق رفتند و همچون سگ های شکاری کمد ها و قفسه ها را بو کشیدند، کمی بعد کنار پنجره نشستند و شروع به صحبت با هم کردند و در این بین زیر چشمی همه چیز را زیر نظر داشتند.
رئیس تعمیرگاه کاپوت کامیون را بالا زد و شروع به وارسی کرد.
پسرتازه کار لاستیک پنچر را باز کرد، آن را تا انتهای تعمیرگاه پیش لاستیک های کهنه ی دیگر غلتاند و پسردیگر لاستیک جدیدی را جای آن قرار داد و مشغول بستن مهره هایش شد، پسر تازه کار از پشت کامیون به سمت او آمد و کنارش روی زمین نشست، همانطور که سربازان را می پایید، گفت: من داخل کامیون را نگاه کردم... آنجا پر از اسلحه است... حتما می خواهند مردم زیادی را سلاخی کنند....
پسر دیگر: بلند صحبت نکن احمق... ممکن هست صدای ما را بشنوند.
پسر تازه کار صورتش را نزدیک تر کرد و گفت: من فکری دارم...
رئیس تعمیرگاه سرش را از پشت کاپوت ماشین بیرون آورد و غرغرکنان گفت: سرتان به کار خودتان باشد... اینقدر صحبت نکنید... من می روم داخل انبار باطری جدیدی بیاورم...
پسرتازه کار: پدر تو هم یک آدم ترسو هست... من فکری دارم... در پایین این جاده تنها یک پیچ وجود دارد که آن هم نزدیک همان دره است، درست می گویم؟
پسر دیگر با حرکت سر حرف او را تایید کرد.
پسر تازه کار: اگر تو اتفاقی مهره های این چرخ را زیاد محکم نبندی حتما این ماشین در آن پیچ از جاده بیرون خواهد رفت، درست است؟
پسر دیگر: باز با حرکت سر حرف او را تایید کرد.
پسر تازه کار: خوب پس این ماشین به داخل دره سقوط می کند و ما یک حرکت شجاعانه و انقلابی انجام داده ایم... پس سعی کن مهره ها را محکم نبندی.
پیرمرد از انبار با باطری جدیدی در دست خارج شد و به پشت کاپوت کامیون رفت.
پسر تازه کار: زودباش کاری را که گفتم انجام بده اینقدر ترسو نباش.
پسر دیگر که از ترس دستانش می لرزید گفت: من می خواهم این کار را انجام دهم ولی می ترسم بیا تو جای من مهره ها را ببند.
پسر تازه کار او را به کناری هل داد و شروع به بستن مهره ها آن طور که خود می-خواست کرد، هنوز مهره اول را نبسته بود که دست از کار کشید، لرزشی در دستانش دیده می شد، زیر لب گفت: اما اگر آنها متوجه شوند حتما ما را می کشند... و اگر ما کشته شویم دو جوان شجاع از بین خواهند رفت... وجود ما برای این کشور لازم است... بله درست است.
در میان حرف هایش مهره ها را محکم تر از روز اولشان بست، ایستاد و گفت: کار این لاستیک تمام شد و به زیر سایه دیوار رفت و دراز کشید.
پسر دیگر که هنوز در حال کلنجار رفتن با اتفاق های چند لحظه پیش تر بود در حالی که سرش را می خارند به سمت سایه بان رفت. پیرمرد با دستان سیاه کاپوت ماشین را بست و گفت: کار این باطری تمام شد من می روم دستانم را تمیز کنم... وارد اتاق شد و سربازها را خبر کرد.
سربازان از اتاق بیرون آمدند و مستقیم به سمت کامیون رفتند، یکی از آن ها داخل کامیون رفت و استارت زد، کامیون روشن شد، سرباز دیگر در حین سوار شدن به دو جوان که کنار دیوار نشسته بودند نگاهی کرد و گفت: در اردوگاه ما به کسی احتیاج داریم که کمی نظافت کند و به آشپز کمک کند... پول خوبی به او داده می شود... برای وعده های غذا هم پولی گرفته نمی شود... کسی از شما حاضر نیست این کار را قبول کند... من اگر جای شما بودم این پیشنهاد را حتما می پذیرفتم.
پسرتازه کار زیر لب گفت: اینجا که چیزی گیرم نمی آید و مثل جاهای قبلی بود... بهتر است این یکی را هم امتحان کنم.
پسر تازه کار ایستاد کمی سر و رویش را تکاند و دستی به موهایش کشید و گفت: من حاضرم قربان برایتان کار کنم.
سرباز: می دانستم تو پسر باهوشی هستی، از همان اول که دیدمت فهمیدم، بیا بالا.
پسر تازه کار همراه سربازان سوار کامیون شد و رفت.
این حوادث برای پسر دیگر هنوز قابل هضم نبودند که رئیس تعمیرگاه در حالی که مشغول تمیز کردن دستانش با حوله ای بود از اتاق خارج شد و نگاهی به کامیون که از روی سراب ها می گذشت کرد و گفت: باز هم پول ندادند، حیف آن باطری نو بود، ولی فکر کنم ارزشش را داشت، فکر کنم در کنار آن دره اتفاق بیافتد.
پسر رو به پدرش کرد و گفت: چه اتفاقی؟
پدر: مشخص هست که هنوز کار پدرت را خوب یاد نگرفته ای، به نظرت کسی که باطری ماشین را عوض می کند اینقدر دستانش روغنی می شود... یکی از دستانش را از بالا آورد و ادامه داد: اینها روغن ترمز هستند... ما برای کشورمان باید همه کار انجام دهیم... راستی آن پسر وراج کجاست؟

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

شهره کبودوندپور ,شیدا محجوب ,م.فرياد ,متین یحیی زاده ,همایون طراح ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شیدا محجوب (1/4/1396),سعید بیک زاده (1/4/1396),شیدا محجوب (1/4/1396),همایون طراح (1/4/1396),م.ماندگار (1/4/1396),شهره کبودوندپور (2/4/1396),م.فرياد (2/4/1396),هستی مهربان (3/4/1396),

نقطه نظرات

نام: حسین   ارسال در پنجشنبه 1 تير 1396 - 09:01

سلام دمت گرم خیلی خوب بود


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 تير 1396 - 10:30

درود !

داستان خوبی از شما خواندم.

برقرار باشید...

@};-


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 تير 1396 - 11:25

سلام
قلمتان را دوست دارم
عالی
موفق باشید @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 تير 1396 - 11:30

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر شما
داستان خوب و قوی بود! به خصوص تناقض فکر و عمل و آن فکرها و ایدئولوژی های خام و پوچ و سطحی را خوب نشان دادید. و پایان هم پایان قابل قبولی بود.

موفق باشید و سبز



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.