بابا برنامه ریز می شود

من و مادر و خواهر کوچیکه با دستی پر به خانه آمدیم.بیش از نیم ساعت کل بازار را دوره کرده بودیم تا بتوانیم مایحتاج مورد نیازمان را با نازل‌ترین قیمت خریداری کنیم.از کَت و کول افتاده بودیم،تلوتلو خوران خودمان را توی اتاق هل دادیم و روی زمین ولو شدیم.چشمان‌مان تازه داشت با نور کم سوی اتاق خو می‌گرفت که هیکل بابا و برادر جلومان قد علم کرد.کیپ دیوار نشسته بودند و سرشان را چپانده بودند توی دفتر دستکی که روی زانوهای بابا جا خوش کرده بود.
مادر گره روسری‌اش را شُل کرد،سرفه خفیفی از گلویش پراند بیرون تا که شاید آقایان به خودشان بیایند و متوجه حضورمان شوند،ولی گویا سرشان شلوغ‌تر از آنی بود که چیزی بشنوند.بابا خودکار قرمزش را تندتند روی کاغذ می‌غلتاند و برادر که نیشش تا بنا گوش فراخ شده بود،پچ‌پچ‌کنان چیزهایی می‌گفت.هر سه نفر سرمان را جلوکشیدیم تا شاید گوشه‌ای از حرف‌هایشان را بشنویم.بابا ضمن صحبت کردن، رو کاغذ می‌نوشت«پس بخشی از بودجه باید صرف عمران و آبادانی بشه.»سرانجام مادر طاقت نیاورد و پرسید:«داری چی کار می‌کنی یعقوب؟»بابا بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت:«داریم بودجه سال نود و شش محله رو تنظیم می‌کنیم.»اندکی بعد سرش را از روی کاغذ برداشت و ادامه داد«اِ بلقیس تویی!کی اومدین؟»مادر که هنوز خستگی خرید توی تنش جا خوش کرده بود،با لحنی جدی،در حالی که ابروهایش به هم گره خورده بود،گفت:«تو الان چی گفتی؟!یه بار دیگه تکرار کن.»بابا در کمال آرامش و آقامنشانه جواب داد«من و جلال در حال تهیه و تنظیم بودجه سال نود و شش محله بهار هستیم.قراره بعد بدیمش بزرگای محله تا به تصویب برسه و با اجراش قدم بلندی به سمت پیشرفت و آبادانی برداریم.»بعد از گفتن این حرف،سرش را رو به پایین متمایل کرد و به زیر و رو کردن چند تا از برگه‌هایش پرداخت.دهان مادر از تعجب باز مانده بود،سر تا پای هیکل بابا را دید می‌زد و توی ذهنش کلماتی را ردیف می‌کرد تا حواله‌اش کند«یعقوب باز بساط هزیان‌گویی پهن کردی!مرد حسابی بودجه محله دیگه چه کوفتیه!فکر خودت نیستی،یه سر سوزنم که شده به فکر آبروی ما باش.فردا در میارن میگن شوهر بلقیس مخش تاب هفت گره برداشته.»برادر که هم‌پای بابا در این امر سهیم شده بود،به دفاع از او پرداخت و گفت:«مامان ما حال‌مون خوبه،نگران نباش.بذار به کارمون برسیم،باید همین امروز بودجه رو آماده کنیم.»بابا با دست اشاره‌ای به برادر کرد و گفت:«جلال بیا ادامه بدیم که وقت نداریم.خب همون طور که گفتیم پنج میلیون می‌زاریم برای بازسازی آسفالت محله.می‌بینی چقد درب و داغون شده،پر چاله چوله است.عمق بعضی‌هاش به یه مترم می‌رسه،میشه توی قایم باشک ازش استفاده کرد.»برادر که ضمن صحبت‌های بابا چند اوهوم از خودش بیرون داد،در تایید این سخنان این چنین سخن راند«آره همش پستی و بلندیه،باید حتما بازسازی این آسفالتا تو اولویت قرار داده بشه تا جلوی تصادفات گرفته شه،ولی رو اصول درست شن که فردا صبحش نیایم ببینیم کنده شدن و روز از نو روزی از نو.»بابا که ظاهرا چیزی به خاطر آورده بود،با خنده‌ای زیر زبانی،تعریف کرد«بلقیس ماجرای پارسال یادت مونده؟داشتی از بقالی برمی‌گشتی پات رفت تو یکی از همین چاله‌ها،ولو شدی رو زمین و سرت رفت تو کاسه‌‌ی ماست.» همگی قاه قاه خندیدیم اِلا مادر که لب و لوچه‌اش را جلو کشیده بود و با اخم،چشمانش را انداخته بود روی بابا«وقتی در خونه رو باز کردم،از ترس داشتم زهر ترک می‌شدم،فک کردم روح دیدم،صورتت پر ماست شده بود.»
او بعد از خنده‌ی سیری،برنامه ریزی بودجه را از سر گرفت«حالا می‌رسیم به بخش بسیار مهم آموزش،که باید توجه ویژه‌ای بهش بشه،چرا که پیشرفت علمی به همین بنده.»بابا که به هوش برادر اعتماد راسخی داشت،از او کمک گرفت و عقیده‌اش را جویا شد«جلال به نظرت تو این حیطه چه چیزهایی باید مَد نظرمون واقع بشه...دخترا شما هم یه چیزی بگین.»
من و خواهر کوچیکه از خدا خواسته،رفتیم پهلوی آن‌ها نشستیم،هر چند وقتی سرمان را به عقب برگرداندیم دیدیم مادر با حالتی سرزنش‌آمیز نگاه‌مان می‌کند؛ولی به روی خودمان نیاوردیم و به عنوان دو عضو تنظیم‌کننده بودجه وارد عمل شدیم«بابا تعطیلات مدرسه رو زیاد کن.»خواهر کوچیکه که دل خوشی از مدرسه رفتن نداشت این حرف را زد.بابا به او توپید«این چه حرفیه می‌زنی بچه،ما اونقد تعطیلات داریم که نزدیکه سرریز شه،چرخ‌های علم داره متوقف میشه.»برادر با نکته بینی خاص خودش،در این راستا به بیان مطالبی پرداخت«باید میزان بودجه‌ای که به مدارس و دانشگاه‌ها اختصاص داده میشه رو به صورت چشم‌گیری بالا ببریم،همین طور پایان‌نامه‌های برتر دانشگاهی باید مورد توجه واقع بشن و اونایی که امکانش هست رو وارد بخش صنعت کنیم تا باعث اشتغال‌زایی بشه.لازمه این‌ها منابع مالی‌اییه که به بخش آموزش اختصاص داده میشه.»بابا با خودکارش چند ضربه ملایم به کله برادر کوبید«کارایی‌اش خیلی رفته بالا جلال.بلقیس وقتشه که بهش افتخار کنی.»
گرمای این بحث مرا نیز به چالش کشید و باعث شد حرف‌هایی از دهنم بیرون بیاید که خودم هم ندانستم این چیزهای به قول مادر علم‌اندیشانه از کجا خالی شد«بابا یه لحظه گوش کن....»در حالی که انگار توی کلاس درس نشسته بودم این درخواست را از بابا کردم.«بگو جانم،چی می‌خوای بگی.»بسان آدم‌های کاردان و همه چیز بلد به بیان راه حل‌های پیشنهادی‌ام پرداختم.«به نظر من بهتره تجهیزات آموزشی و امکانات ورزشی توی مدارس گسترش پیدا کنه و همین طور معلم‌های باسوادتری برای آموزش دانش‌آموزا به کار گرفته شن.درسته اینطور هزینه‌های آموزش و پرورش می‌ره بالا ولی در عوض خروجی بهتری داریم و دانش‌آموزای باسوادتر و خلاق‌تری به جامعه تحویل داره میشه.البته همه این‌ها در دراز مدت جواب میده.»بابا با چشمان از حدقه درآمده‌اش زل زده بود به من ودهانش به قدری باز مانده بود که آرواره‌هایش را می‌شد دید«بلقیس به نظرت هوش و زکاوت این بچه‌ها به من رفته یا به تو؟»مادر که هنوز بار و بُنه خریدمان دورش پهن بود،دستانش را روی هم گذاشت و گفت:«خو معلومه رو من،این پرسیدن داره.»بابا آهسته‌آهسته دهانش را جمع و جور کرد و گفت:«دستت درد نکنه،یعنی می‌فرمایی بنده این وسط شلغم تشریف دارم.»مادر با لبخندی ملیح جوابش را داد.خواهر کوچیکه دهنش را جلوی گوشم گرفت،دستانش را چون سدی مستحکم بغلش قرار داد و گفت:«اگه تو مدرسه‌مون استخر بزنن،بالاخره من می‌تونم شنا یاد بگیرم.»بابا که مشتاق بود عرایض خواهر را بشنود،پرسد:«طاهره این بچه درِ گوشت چی میگه؟»خواهر قبل از اینکه به من اجازه سخن بدهد،صحبتش را علنی کرد و برای جمع گفت:«هیچی گفتم اگه مدرسه‌مون با امکانات ورزشی تجهیز بشه،می‌تونم یه شناگر شم و برم المپیک،بعد قهرمان میشم و برای کشور مدال میارم.اگه می‌خوان تو المپیک مدال بیشتری بیاریم و بریم رو سکوهای بالاتر باید ورزشُ از پایه شروع کنن.»بابا دستانش را زیر چانه‌اش گرفت و برای لحظاتی به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد،سپس رو کرد به مادر و گفت:«بلقیس این بچه چن سالشه؟»خواهر خودش جواب بابا را داد:«شش روز دیگه هشت سالم میشه.»بابا که رویش را رو به سوی خواهر کج کرده بود،پرسید:«بعد میشه بگی این حرفا رو از کجا شنیدی؟»خواهر در حالی که انگشت اشاره را روی سرش گذاشته بود،گفت:«از اینجا اومده بیرون.»
بابا پیشنهادی به مادر داد«بلقیس به نظرت بهتر نیست بچه‌هامونُ بفرستیم مدرسه تیزهوشان؟»مادر با خشم کنترل نشده‌ای رو به خواهر کرد و گفت:«از همین حالا گفته باشم گل‌پری،من راضی نیستم اون لباسای نصفه تنت کنی و بری مسابقات.»خواهر بغض کرد و سرش را پایین انداخت.بابا هر آنچه از زبان ما بیرون پریده بود را هُل داد روی کاغذ،سپس همچون کارشناسی باتجربه به جمع‌بندی و تحلیل‌شان پرداخت«بله همون طور که شما عزیزان فرمودید بخش آموزش از جمله بالاترین امور هستش به طوری که میشه اونو هم ردیف بخش دفاعی قرار داد.»
برادر با سر پرید وسط حرفش و مهلت نداد عرایضش را تمام کند«بخش بهداشت و درمان رو هم نباید از قلم بندازیم،باید هم‌پای کشورهای صنعتی پیش بریم وهزینه کنیم.امکانات بهداشتی بیشتر،انسان‌های سالم‌تری رو تحویل جامعه میده،طول عمر هم میزنه بالا و این یکی از شاخص‌های پیشرفت تو دنیا به حساب میاد.»بابا مشتاقانه از این طرح استقبال کرد و گفت:«به عجب چیزی اشاره کردی،طول عمر بیشتر.بلقیس فکرشُ بکن من صد وبیست سال عمرکنم تو صد و ده سال،اونوقت هر دومون بالای یه قرن زندگی کردیم و می‌تونیم ندیده‌هامونم ببینیم.»مادر باز از دست بابا عصبانی شد و صدایش را برد بالا«ها یعقوب چی تو سرته که می‌خوای دوازده سال بدون من زندگی کنی!نکنه در غیابم می‌خوای بری زن بگیری.»
از آنجا که بابا نمی‌خواست دل مادر را که به نازکی یک تاره مو بود بیازارد،گفت:«زن کجا بود بلقیس جون،هر مرد عاقلی فقط یه بار خودشُ می‌ندازه تو هَچل،ولی هر چی باشه تو دو سال بزرگتر منی، پس با این حساب بعد یه قرن و نیم زودتر میری اون دنیا.»مادر از کوره در رفت«گل‌پری بدو برو اون دمپایی رو بیار.»
لحظاتی بعد غائله ختم بخیر شد و بابا تمرکزش را به سمت بودجه متمایل کرد«جلال یه چیز دیگه‌ای هم که هست اینکه خونه‌های بهداشت تو حاشیه شهرها و تک‌تک روستاها دایر بشه و مردمُ به ورزش همگانی تشویق کنیم.ما می‌تونیم هر صبح تومحله‌مون ورزش صبحگاهی راه بندازیم،هیچ هزینه‌ای هم نداره.سال به سال باید بودجه‌ای که به بخش بهداشت اختصاص داده میشه رو بیشتر کنیم.»برادر سرش را برد توی کاغذی که دست بابا بود«همه رو یادداشت کن،نباید چیزی از قلم بیفته.اینم که میگم بنویس،یارانه‌ها باید برداشته شه.»بابا از ترس پرید توی هوا«این حرفای ناجور چیه می‌زنی جلال،قلبم نزدیک بود وایسه.مگه نمی‌دونی جونمون به همین یارانه بنده.»
«بابا اینو بردارن و قیمتا رو بیارن پایین که به نفع‌ترمونه.اصلا یه چیزی،بیان مبالغ یارانه رو هر ماه برای هر خانواده‌ای بریزن توی یه کارتی برای دوا درمون‌شون باشه.»بابا روی صحبت‌های برادر اصلاحیه‌ای زد وگفت:«منظورت اینکه یه کارت بانکی به نام کارت سلامت درست کنن و یارانه‌ها رو بریزن توش تا مختص دکتر رفتن مردم باشه؟»برادر صحبت‌های او را تصدیق کرد«آی گل گفتی.روشم قید بشه "مخصوص درمان"تا برا مصارف دیگه به کار نره.اگه اینطوری بشه خود تو می‌تونی با پول سالانه‌ای که از این راه گیرت میاد بری سه تا از دندوناتو درست کنی.»
بودجه ریزی بابا برایم عجیب به نظر آمد،به همین خاطر پرسیدم:«اینی که شما دارین برنامه‌ریزی می‌کنید که بیشتر شبیه بودجه مملکتیه تا محله بهار.»او به فکر فرو رفت،سپس نگاهی به برادر انداخت و گفت:«طاهره راست میگه ها!ما که قرار بود برا محله‌مون بودجه بریزیم یهو چی شد زدیم جاده فرعی!»برادر بابا را کشاند به جاده‌ی اصلی«پس بریم سر وقت محله بهار و یه فکری به حال محصول استراتژیکش کنیم.»بابا او را مورد تحسین قرار داد و گفت:«درست زدی به هدف جلال.باید تمام تلاش‌مونُ به کار ببندیم تا محله رو از تک محصولی خارج کنیم.تا کی قراره اقتصاد ما به شیر وابسته باشه،اگر می‌خوایم اقتصادمون شکوفا شه باید بریم سر وقت مشتقاتش.داریم شیرمونُ مفت می‌فروشیم محلات دیگه،در حالی که می‌تونیم با تبدیل کردن اون به ماست و دوغ و پنیر نه تنها درآمد بیشتری بدست بیاریم بلکه بستری به سوی اشتغال‌زایی گسترده پهن کنیم.»برادر در تکمیل صحبت‌های کارشناسانه بابا گفت:«بهتره کارخانجات کوچیک احداث کنیم،چون بازدهی بهتری داره و زود به ثمر می شینه.»بابا خودکارش را رو به سوی برادر نشانه رفت«آره کارگاه‌های کوچیک و زود بازده نه تنها باعث رشد اقتصادی میشه بلکه زودتر می‌ریم به سمت ریشه‌کن کردن بی‌کاری.
اوسپس مادر را که ساکت و آرام گوشه‌ای نشسته بود مورد خطاب قرار داد و گفت:«می‌بینی شوهرت چطور داره بودجه می‌بنده.برنامه‌ریز شدیم رفت.اگه کارخانجات ماست و دوغ‌مونُ راه بندازیم،می‌تونیم کشورُ صنعتی کنیم.می‌بینی چند وقت دیگه هشت کشور صنعتی به برکت ماست و دوغ ما به نه تا ارتقا پیدا کرده.»مادر چشمانش را برای بابا ریز کرد و گفت:«آخه عاقل خدا با ماست و دوغ چطور می‌تونیم بریم جز کشورهای صنعتی شیم!راستی یعقوب توکدوم دانشگاه درس برنامه ریزی خوندی که ما خبر نداریم.»بابا شق و رق نشست،گلویش را صاف کرد و گفت:«بنده پی‌اچ‌دی‌مُ از دانشگاه "ت شین ی" اخذ کردم.»مادر با حالتی تعجب‌وار پرسید:«دانشگاه "ت شین ی"دیگه کدوم قبرستونیه؟!»
«تجربیات شخصی یعقوب»
دستان مادر تا سقف بالا رفت«خدایا این مردُ بی‌نوبت شفا بده.»
«بلقیس این اراجیف چیه واسه خودت می‌پرونی؟»
بابا آنقدرها هم از حرف‌های مادر دلخور نشد و بی‌هیچ درنگی رفت سر وقت تنظیم ادامه جریان بودجه‌بندی«خب بچه‌ها بریم رو اصلی‌ترین موضوع که همون بحث همسان‌سازی حقوق و دستمزده.وقت اون رسیده که حقوق‌ها به هم نزدیک شه و جینی رو از پشت بوم بکشیم پایین.»خواهر کوچیکه پرسشگرایانه بابا را سوال پیچ کرد و گفت:«بابا یه زن پشت بوم قایم کردی و به ما نمی‌گی!بچه هم داره؟»بابا جا خورد و گفت:«کی بچه داره؟»خواهر صاف و پوست‌کنده با همان بیان کودکانه‌اش می‌خواست همه چیز را از زیر زبان بابا بکشد بیرون «جینی،زن پشت بومی‌تو میگم.»
«جینی که زن نیست!»
«پس مرده!؟»
مادر دست راستش را محکم زن روی دست چپش و گفت:«یعقوب مرد آوردی تو خونه قایم کردی؟!»
بابا کم‌کم داشت آمپرش داغ می‌کرد«بلقیس به جای من یه دعا بخون برا خودت و این بچه.مرد کجا بود زن.جینی یه واحد اندازه گیری برای سنجش میزان نابرابری و توزیع ثروت تو یه کشوره.»از قیافه مادر معلوم بود که جینی را درک نمی‌کند«چرا باید بیاد پایین؟اگه بره بالا بهتر نیست ؟»برادر که دور از تصور ما از هر علمی ذره‌ای حالی‌اش می‌شد،گفت:«اگه بره بالا نتیجه‌اش همینه که الان می‌بینی..»او دستانش را رو به سوی بابا نشانه رفت«بابا اندازه‌ی یه نخوده اون وقت آقا سهراب شده قد یه کدو تنبل.»بابا چشم غره‌ای به او رفت،برادر بی‌توجه به نگاه بابا ادامه داد«پس هر چی به صفر نزدیک‌تر باشه نشون دهنده‌ی این که درآمدها به صورت برابر بین مردم توزیع شده.»
برنامه‌ریزی بودجه تا ساعت‌ها ادامه داشت.گویی خانه محقرمان تبدیل شده بود به اتاق جنگ اقتصادی محله‌ای که اقتصادش روی شیر می‌چرخید و به دلیل تحریم‌های محلات دیگر اوضاعش رو به وخامت گذاشته بود،اما مردمانش از پای ننشسته بودند وشجاعانه تلاش می‌کردند تا بار دیگر اقتصادشان را به شکوفایی گل‌های نرگسی بکشانند که نماد تبلور بهشت در سرزمین‌شان بود.‌

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید بیک زاده (11/4/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.