آقا معلم

آقا معلم وارد کلاس شد. مثل همیشه بدون آنکه نیمکت‌ها را نگاه کند، بدون آنکه به بچه‌هانگاه کند، پای تخته سیاه رفت و گچ را برداشت. شروع به نوشتن کلماتی برای موضوع انشاء کرد. جمله‌ای نوشت تا ما ادامه آن را بنویسم.
امروز آقا معلم زودتر از همیشه به کلاس آمده بود. وقتی برگشت و فقط من را که میز آخر نشسته بودم را دید با گفت: پس بقیه بچه‌ها؟
ناگهان صدایی از بیرون پنجره کلاس آمد: وای آقا معلم اومده. صدای دختری گفت: حالا چجوری وسایل‌مان را زیر میز قایم کنیم که آقا معلم نبیند؟
حسن اما مثل همیشه نترس جلوی پنجره آمد و گفت: آقا روزنامه بدم؟
علی خنده‌اش گرفت و جلو آمد و با نگاه به کفش‌های آقا مدیر گفت: آقا واکس بزنم؟
سارا که کمی جرئت پیدا کرده بود جلوتر آمد و گفت: آقا گل بدم ببرین واسه خانم‌تون؟
آقا معلم همان‌طور که نگاه‌شان می‌کرد گفت: زود بیائین تو.

امروز بهترین روز مدرسه‌مان بود. علی دست خالی به خانه نمی‌رفت. حسن می‌توانست با پولی که گیرش آمده بود یک جفت کتانی بخرد. سارا می‌توانست با پولش روسری برای روز مادر بخرد. من هم چون هیچی درس نخوانده بودم و استرس داشتم، آقا معلم امتحان نگرفت.
مهمتر از همه اینها آقا معلم با دست پر به خانه می‌رفت. او کفش‌هایش را برق انداخته بود و با گل‌هایی که لای روزنامه پیچیده بود لبخندزنان به خانه می‌رفت.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

حمید جعفری (مسافر شب) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کوثر علیزاده (5/5/1396),نصرالدین بهاروند (5/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (5/5/1396),سید رسول بهشتی (6/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (6/5/1396),نصرالدین بهاروند (7/5/1396),روح انگیز ثبوتی (9/5/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (18/5/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),نصرالدین بهاروند (1/11/1396),ترنم سرخسی (17/2/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 مرداد 1396 - 02:39

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
ترکیب جریان های اصلی داستان و نتیجه گیری نهایی برایم جالب بود و بسی خلاقانه.
قلمتان نویسا


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نصرالدین بهاروند Members  ارسال در یکشنبه 1 بهمن 1396 - 13:38

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند ممنون که وقت گذاشتین و خوندین
و
ممنون بابت نظر ارزشمندتون


نام: mahshid11   ارسال در شنبه 25 شهريور 1396 - 18:15

سلام خوشحال میشم به داستان های من هم نظر دهید


@mahshid11 توسط نصرالدین بهاروند Members  ارسال در یکشنبه 1 بهمن 1396 - 13:44

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند بله چشم حتما



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.