عروق قلب از دنیای بیرون چه میدانند؟



اوایل تیرماه بود ،خورشید منتظر بود که شهر ما با پرتوهایش وداع کند
در حوالی شهر از کنار مزرعه ای میگذشتم ،مرد مزرعه داری را دیدم که از فرط خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید
خوشحالی مزرعه دار ،گله ناراحتی های مرا رماند
گویی شادی اش هاله ای به دور خودش داشت که هر کسی را به سمت خودش میکشید .سرانجام در مقابل نیروی کشش خوشحالی آن مرد و حس کجنکاوی خودم مغلوب شدم
نزدیک تر رفتم و به او سلام کردم
کلاهی از جنس درخت خرما بر سر داشت
با اینکه زمین مزرعه از تابش گرما خسته شده بود و به سمت سایه می رفت تا استراحت کند
ولی در چهره مرد مزرعه دار رد پایی از خستگی نبود
چند لحظه ای که کنار او ماندم از او پرسیدم:
به ظاهر خوشحال به نظر میرسید ،دلیل خاصی دارد؟
مرد مزرعه دار چند لحظه ای درنگ کرد و در حالی که نگاهی پرصلابت داشت به من گفت :«پسرم امسال محصول مزرعه به اندازه کافی مرا خوشحال کرد
نگران جهیزیه دخترم بودم ،ولی دیگر نگران نیستم
امسال دیگر نگران پول کفش پسرم نیستم »
مرد مزرعه دار در حالی که چهره اش پیامهای امید را ساطع میکرد ،سخنانش جویباری از اندیشه های روشن را در ذهنم جاری میکرد
با خودم اندیشیدم و گفتم :خوشحالی این مرد با خوشحالی صاحب کارخانه ای بزرگ که امسال سود فراوانی نصیبش شده است چه تفاوت دارد؟
قلب مرد مزرعه دار از خوشحالی تند تر میزند

اما چه کسی توجه میکرد که انسانها همه در داشتن قلب مشترکند ،قلبی که تقریبا در کل بشر دارای عروقیست که ثابت هستند و همین ثابت بودن اساس علم پزشکی بشری شده است.ولی قلبها چه میدانند که در بیرون چه خبر است؟ ،چه میدانند رنگها با هم متفاوتند ،زبانها متفاوتند ،دینها متفاوتند ،قلبها در مورد اقشار مختلف چه میدانند ؟،قلب پسر بچه ای فقیر که از خوشحالی خریدن یک جفت کفش ضربانش تندتر میزند و قلب اشرافزاده ای که به خاطر خریدن آخرین مدل ماشین ،ضربانش تندتر میزند ،اما قلبها چه میدانند که بیرون از بدن چه خبر است؟
در حالی که غرق در اندیشه ام بودم ،زیر و بم های سخنان آن مرد که هنوز در حال صحبت کردن از مزرعه اش بود،دست حواسم را گرفت و از اندیشه ام بیرون کشید
از او خدا حافظی کردم و ازمزرعه دور شدم

در حالی که مسیر جدیدی از اندیشه ها در سرزمین ذهنم در حال ساخت بود ،مسیر خانه را می پیمودم تا اینکه به خانه رسیدم
دلم برای نگرانی هایم تنگ شده بود ،مدتی بود که از آنها دور مانده بودم .


عادل جهشانی
شهریور ماه 95
بهبهان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

عادل جهشانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (18/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (19/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (19/10/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 دي 1395 - 21:22

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای جهشاهی عزیز
داستان ساده و انرژی بخشی از شما خواندم خیلی زیبا بود و حاوی نکات روانشناسی که بر جذابیت داستان افزوده بود .
به عنوان اولین داستان جای تمجید دارید
منتظر داستان بعدی شما هستم
با آرزوی موفقیت فراوان


@زهرابادره (آنا) توسط عادل جهشانی Members  ارسال در یکشنبه 19 دي 1395 - 15:35

سلام
سپاسگزارم که نظر دادید
پاینده باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.