من پدرم رادوست ندارم

من سال آخر پزشکی بودم ودو ره های اینترنی را می گذراندم .
یادم هست اولین روز از واحدهای کارورزیم رادر روز سیزدهم رجب به بخش جراحی بیمارستان رفتم .
در بدو ورودم دیدم پشت درب ورودی بیمارستان یک خانم ویک دختر پنج ساله که چند شاخه گل رز دردستش بود ، ایستاده بودند و در خواست ملاقات با بیمار خودرا داشتند. نگهبان بیمار ستان گفت:
خانم محترم امروز روز ملاقات نیست، من نمی توانم اجازه بدهم به ملاقات بروید
آن خانم هم به آرامی وبا متانت گفت:
برادر عزیز همین امروز به ما اطلاع دادند که شوهرم که از مدافعان حرم است در سوریه مجروح شده و انتقالش دادند به ایران ودر این بیمارستان بستریش کردند، من و دخترم می خواهیم او را ببینیم وروز پدر را هم به او تبریک بگوییم.
نمی دانم چه شد که نگهبان دلش به رحم آمد و اجازه ملاقات به آنها را داد.
من به سمت اتاق رختکن رفتم وروپوش پزشکی خود را به تن کردم وسپس وارد بخش شدم .همین که داخل سالن بخش شدم دیدم همان دختر ‌پنج ساله با حالت گریان ازداخل یکی از اتاقهای بستری بیرون دوید، خودم را به آن رساندم ودست اورا گرفتم و گفتم عزیزم چی شده؟ درحالی که شاخه گل های رز دستش بود واشک می ریخت، با بغض گفت:
این گل ها را به پدرم دادم ولی ازمن نگرفت ،من دیگر پدرم را دوست ندارم . اورا نوازش کردم و بوسه ای بر پیشانی اوزدم و کنجکاوانه به سمت اتاق آن مجروح رفتم، درب اتاق باز بود ، دیدم مرد خوش سیمایی بر روی تخت بستری بود ، شنیدم زن به او گفت :
محمود چرا دل بچه ام را شکستی ؟چرا گل را ازاو نگرفتی؟ وقتی به او گفتم می خواهیم برویم بابا را ببینیم نمی دانی چقدر ذوق کرد ولی تواو را نا راحت کردی!.
اشک از چشمان آن مرد سرازیر شد و به زنش گفت:
این ملافه را از روی من کنار بزن.
زن ملافه را کنار زد ،صحنه عجیب ودرد ناکی را دیدم ، آن مجروح دودستش قطع شده بود وبا آه ناله گفت با کدام دستم گل هارا ازاو می گرفتم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

بهروزعامری ,علیرضااشرفی مهابادی ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مرتضی حبیب االهی یان (20/12/1398),مرتضی حبیب االهی یان (21/12/1398),"صابرخوشبین صفت" (24/12/1398),بهروزعامری (25/12/1398),علیرضااشرفی مهابادی (7/1/1399),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 اسفند 1398 - 10:48

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
موفق باشید
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط مرتضی حبیب االهی یان Members  ارسال در چهار شنبه 28 اسفند 1398 - 16:11

نمایش مشخصات مرتضی حبیب االهی یان سلام جناب آقای عامری

خیلی ممنون
شما هم موفق وپیروز باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.