دختر همسایه


همین که درب خانه را باز کردم مهتاب را دیدم ،مثل هرروز همین لحظه یعنی ساعت هفت و پانزده دقیقه،جلو رفتم و سلامی دادم ،او هم با همان چهره ی بشاش وخندانش جواب سلام مراداد .تا ایستگاه اتوبوس با هم پیاده رفتیم مثل همیشه ، من کلاس چهارم دبیرستان بودم ولی مهتاب با اینکه یک سال از من کوچکتر بود دیپلم خود را سال گذشته گرفت، چون اینقدر باهوش بود که دبیرستان را جهشی خوانده بودوالان هم کلاس زبان می رفت.
من عاشق و شیفته اوبودم بطوریکه اگر یک روز او را نمی دیدم احساس کسالت می کردم.همین که به ایستگاه اتوبوس رسیدیم، مهتاب گفت:
- این آخرین باری هست که باهم هستیم
گفتم چرا؟
-گفت :صادق جان من تو را به اندازه برادرم دوست دارم و خیلی برایم عزیز هستی ، همان حسی که تو به من داری من هم به تودارم وخیلی هم خوشحالم که خداوند یک پسر همسایه خوب همچون تورا نصیبم کرده است،من امشب عازم اوکراین هستم و از آنجا هم می روم کانادا برای ادامه تحصیل، و ان شاء الله بعد از تحصیلاتم که برگشتم شاید دوباره هم دیگر را ببینیم.
قبلاً راجع رفتن به کشور کانادا برایم گفته بود ولی باورم نمی شد که رفتن او جدی باشد.
آن روز نمی دانم چطور بر من گذشت ،حتی شب من از فکر او خوابم نبرد.
فردا صبح مثل همیشه راس ساعت هفت پانزده دقیقه از خانه آمدم بیرون ولی خبر از مهتاب نبود ، ولی درب خانه ی آنها باز بود واز آنجاصدای ضجه وناله بیرون می آمد، گفتم خدایا چه خبر شده است ،اندکی نگذاشت که محمود برادر مهتاب گریان از خانه بیرون آمد ،نزدیکش رفتم و گفتم چه شده؟با آه وناله گفت هواپیمای تهران- اوکراین که مهتاب مسافرش بود سقوط کرد.
دنیا برایم تیره و تار شد ،زمین وآسمان دور سرم چرخید ، چرخید، چرخید.
امروز که این خاطرات را می نویسم بیست وهشتم بهمن ۹۸ است، درست چهل روز است که مهتاب من به همراه۱۷۶عزیز دیگر برای همیشه به ملکوت اعلی پرواز کردند.
دهانم پر از حرف است و دلم پر از درد ... آه ای خدا.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

علیرضااشرفی مهابادی ,مرتضی حبیب االهی یان ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مرتضی حبیب االهی یان (8/12/1398),مرتضی حبیب االهی یان (9/12/1398),سلمان مرادی (12/12/1398),علیرضااشرفی مهابادی (18/12/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.