من ومهشید

عجب شبی ، همه غرق شادی ومستی از ازدواج من ومهشید،
من که خودم از خوشحالی ورسیدن به عشقم در اوج لذت بودم، همینطور که عاقد خطبه عقد را جاری می کرد نگاهی به پدر ومادرم کردم که بسیار خوشحال وخندان از ازدواج من ومشهید بودند. نزدیک آنها مادر مهشید ایستاده بودوبا دست خود بشکن می زد و هرزگاهی قری به کمر می داد ، خدایی حق هم داشت چون بدون شوهر و تک وتنها مهشید را بزرگ کرده بود و از همه مهمتر در این روزگار سخت با این تورم کمرشکن کدام پسری حاضر بود دختراو را به عقد خویش درآورد ،مگر من دیوانه عاشق پیشه،..
سرم را برگرداندم وبه چهره زیبای گلم، عسلم انداختم کسی که تا لحظاتی دیگر با بله گفتن خود برای همیشه یار غارو مونس وهمدم من خواهد شد
- عاقد: برای بار سوم عروس خانم مشهید دربندی وکیلم شما را به عقد شاه داماد سیروس نمکیان در بیاورم.
خبری از بله ی عروس خانم نبود و سکوت مجلس عیش ما را فرا گرفت بطوریکه در این سکوت می توانستم صدای پای رفت وآمد مورچه ها را که مشغول خوردن خرده شیرینهای روی زمین بودند را بشنوم،
آرام دستم را به پهلوی مهشید زدم وآهسته به او گفتم چی شده چرا بله را نمی گویی، در همان لحظه عمه من که پیرزنی شوخ طبی بود با صدای بلند گفت عروس عزیزم برای بار اول بله را نگفتی ! چون رفته بودی گل بچینی ، بار دوم رفتی گلاب بیاری ، حالا عروس خانم زیر لفظی می خواهی؟.همه شروع به خندیدن کردند

- مهشید: من زیر لفظی نمی خواهم من برای بله گفتن یک شرط دارم آن هم این است که آقاداماد باید حقوق ماهانه اش را تمام وکمال به حساب من بریزد تا من خرج ومخارج خانه راانجام دهم.
به مشهید گفتم برای چی تواین شرط را می گذاری
- مهشید:چون تو خیلی خسیس هستی ،حتی آبروی اصفهانیها را از خساست بردی .
پدرم گفت از کجا می دونی پسرم خسیبسه ؟!
-مهشید:چهارساله می شناسمش ، ما باهم دانشگاه تهران درس می خواندیم
مادرم گفت چه ربطی به خسیس بودن پسرم دارد
-مهشید:ما همان ترم اول که با هم آشنا شدیم یک خانه مجردی گرفتیم وقرار شد هر ماه اجاره آن نصف تقسیم شود ولی این پسرتون جر می زد یک برج دانگش را می داد یک برج نمیداد ، پدر من را با این خساستش در آورد حتی پول آب و برق را هم نمی داد
من با ناراحتی به مهشید نگاه کردم وگفتم ساکت ، آبروریزی نکن
- مهشید:آبروزی چیه ؟! یک عمری می خواهم با هات زندگی کنم بگذلرسنگ هامون را .... جمله مشهید تمام نشده بود که پدرم نزدیک من آمد گفت این اراجیف که می گوید درسته؟! یعنی شما خوابگاه نبودی وچهار سال مجردی ونامحرم توی یک خانه بودید ؟
جوابی نداشتم بگم فقط از سرافکندگی سرم راپایین انداختم
- مهشید: چرا می ترسی راستش را بگو به بابات ، خوب ما هم آدمیم برگه چغندر که نیستیم ،احساس داریم ، غریزه داریم ،تمام حسهایی که شما پدر ومادر ها دارید ما جوانها هم داریم
مادر مهشید جلو آمد ومحکم توی گوش اوزد وگفت خاک عالم بر سر بی آبرویت دختر !! از خدا نترسیدی ؟! فردای قیامت چی جواب خدا را می دهی ؟.
-مهشید : ما که خلافی نکردیم که از روز قیامت بترسیم
من گفتم مهشید راست می گوید ما هیچ خلافی نکردیم من مهشید را دوست داشتم آن هم مرادوست داشت ، رفتیم پیش حاج آقایی صیغه موقت کردیم گناه که نکردیم
مادر مهشید گفت تو غلط کردی دختر مرا صیغه کردی با اجازه کی ؟! و با خشم وغضب آینه شمعدان را بلند کرد وبه فرق من کوبید ومن به زمین پرت شدم واحساس کردم جانم ازتنم دررفت ..چند لحظه بعد چشمهایم را بازکردم ودیدم پایین تختخواب افتاده ام وزنم با یک جارو ایستاده وفریاد می زند این مهشید گور به گور شده کیه ؟ که تو خواب هم دست از سرش بر نمی داری و حی صداش می زنی!!
فهمیدم همه را خواب دیدم وزنم مرا از تخت پایین انداخته ، ولی از دیدن زنم خوشحال شدم و گفتم عزیزم قربونت برم مهشید چه خریه؟
عشق تویی یار تویی عاشق و دلدار تویی...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

علی دوستمن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (28/11/1398),علی دوستمن (30/11/1398),محمد علی قجه (30/11/1398),مرتضی حبیب االهی یان (1/12/1398),

نقطه نظرات

نام: علی دوستمن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 بهمن 1398 - 16:34

سلام پدرجان من معمولا داستانها رانميخوانم ولي براي روحيه لايک ميکنم


@علی دوستمن توسط مرتضی حبیب االهی یان Members  ارسال در چهار شنبه 30 بهمن 1398 - 22:43

نمایش مشخصات مرتضی حبیب االهی یان سلام
خیلی ممنون ، شما لطف دارید ،
موفق وسربلندباشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.