سرما فروش

سرما بیداد می کرد،اما برفی به چشم نمی خورد.دمای هوا افت شدیدی کرده بود.برگهای پژمرده را باد خنکی به این سو وآن سو می دواند.شهر خلوت بود و حتی پرنده ای به ندرت در آن حوالی پر مزد.مدارس تعطیل بودوا ز شر و شور دانش آموزان خبری نبود.اگر سایه رهگذرانی هم دیده می شد،محو می شد،چرا که آنان نیز به خاطر فرار از سرما،خود رابه مغازه ها می سپردند وبا تماشای ویترینی وپرسیدن قیمتی که در آن خریدی در کار نبود،خو د را سرگرم می نمودند.خورشید که در تابستان دریای کرم بود،در زمستان دریغ از گرمی فرح بخشی ،خساست را پیشه ساخته بود.سرما به هر سو سرکی می کشید وگرما را از هر روزنه ای بیرون می راند،گویا شهر را غرق تنفس می کرد.اما آنچه بیش از همه چیز جلب توجه می کرد،دست فروشان بودند که در سرما نیز دست از کار نکشیده بودند ودر پی کسب رزق حلال بودند وپیر زنی که بساط ماهی فروشی اش رابر پا کرده بود،تکه های مقوا را به داخل قوطی حلبی روغنی که با ظرافت دربش را جدا نموده بودند،می انداخت تا آتش نیمه جانی را که با خاشاک به پا کرده بود،جان بگیرد.مادر کهنسال چشم براه دوخته بود تا بلکه رهگذری راهش را کج کند وچند ماهی از او بخرد.او منتظر بود،منتظر اولین دشتش ومنتظر گفتن جمله ی:-) خدا،برکت.اما،انگار در سرما،کسی میل به خوردن ماهی را در سر نمی گذراند.تکه های مقوایش در حال اتمام بود.کمی خودش را جمع کردوبا شالی که روی روسری اش ،بر سر داشت،جلوی دهان وبینی اش را پوشاند،اما چشمانش راهنوز سرما تهدبد می کرد.ماهی ها نیز چشمانشان از حدقه بیرون زده بود والتماس می کردند تا آنان را از سرما نجات داده وبه گرمای داغ ماهیتابه ها بسپارند.
مادر،ماهی چند؟ ،خوبم است؟چه بویی هم میده.
جملات را مردی بر زبان جاری ساخت که بارانی با شلوار جین پوشیده بود وشال گردنی مشکی بر گردن انداخته بود.ماهی فروش به او زل زد،شال را از جلوی صورتش باز کرد وگفت:-) نه،نه مادر جان فروشی نیست ودستانش را که قرمز شده بود را از زیر چادر گلدارش بیرون کشید ودست روی ماهی ها گذاشت ومشغول مرتب کردن ،آنان شدوزیر لب،غر ولوند می کرد ومی گفت:-) ماهی،همینه،بو می ده شازده،از کجا بی بو برات بیارم،خوب برو از فروشگاه ماهی بگیر.
در همین حین،سایه ای را جلویش احساس کرد.مردی میانسال بود با پالتویی مشکی وکلاهی بر سر.بی آنکه لب بر زبان بگشاید،رو به ماهی ها اشاره کرد.پیر زن گفت:-) پنش تا ده تومن ومرد با دست اشاره کرد،پنج تاوسه اسکناس،ده هزار تومانی را روی باقی ماهی ها گذاشت وخواست به سرعت دور شود،که زن صدایش کرد وگفت:-) آهای،آهای آقا،بیا باقی پولتو بگیریا به اندارش ماهی ببر.در حالی که ژستی حق به جانب به خودش گرفته بودوچادرش را مرتب می ساخت،گفت:-) کاسبم،گدا که نیستم.
آتش ،نیمه جان شده بود ورمق آخرش را می کشید،دیگر نشستن،فایده ای نداشت،بساطش را جمع کرد وبه طرف مغاره ها رفت،جایی که کاسبانش،سقفی بر سر داشتند وگرمایی که به این زودی هابه اتمام
نمی رسید.به میوه فروشی،خوار وبار،بوتیک،تعمیرات وچند دکان دیگر سر زد.یکی گفت:-) از ماهی های قبل ،هنوز در فریزر نگهداری می کنیم،دیگری گفت:-) همسرم ازبوی زحم ماهی بدش می آید.فقط توانسته بود،چند ماهی دیگر بفروشد.
صدای اذان درگلدسته های مسجد می پیچدوعطر گرمی را از خود ساطع می کرد.
هر چند،کاسبی اش،تعریفی نداشت.
باید بساطش را جمع می کرد.با خود فکر می کرد که اگر در زمستان ها،سرما می فروخت،چقدر خوب بود،آنوقت هروقت زمستان گرم بود،بساطش هم گرم بود.می توانست،سرما را به همه بفروشد،به تمام کسانی که در سرما ،پول جنسایشان بیشتر می شد،به رانندگانی که کرایه هایشان دوبله حساب می شد.به کسانی که لوازم گرمایشی می فروختند حتی به شرکت های سازنده ی آنان.به دکترهای عمومی که خودشان به تنهایی چند،زیر شاخه را اداره می کردند.مانند منشی ها،داروخانه ها،تزریقات ونان همه در روغن فرو می رفت.ومدارس که در به در دنبال روزی تعطیل ،صفحات تقویم را تورق می زنند.پس سرما هم آنچنان که فکر می کرد بد،نبود وکاسبی خوبی ا ز کار در می آمد.کسی نمی گفت،سرما بو می دهد یا از آن خوشم نمی آید یا از سال قبل مقداری را در فریزر نگه داشته ام.
فردا وفرداها از بساط دست فروشان کاسته شده بود ودر کنار خیابان خاکستر های به جای مانده از آتش داخل قوطی حلبی به چشم می خورد وخاشاکی که نیمه سوخته در آنجا جان داده بودند.
سرما،پیرزن را به اجبار خانه نشین کرده بود واما شهر....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ترنم سرخسی (6/9/1395),ترنم سرخسی (7/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (7/9/1395),ترنم سرخسی (7/9/1395),همایون طراح (8/9/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),ترنم سرخسی (11/9/1395),محمدحسین عظیمی (24/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (8/11/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 آذر 1395 - 19:10

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســـــــــــلام
و عرض ادب فراوان

سه تا جمله شروع داستان ک از سرما میگه و تکرار میکنه ک هوا سرد بوده .. نشون نمیده ک هوا سرده فقط میگه
و جمله چهارم ک از باد خنک میگه .. باد خنک توی ذهن و تصور من مطلوب تعریف شده
به نظرم جمله های اضافی توی داستان زیاده .. جمله هایی ک همگی یه مفهوم دارن .. و هی تکرار میشن
و زمان افعال داستان .. شروع داستان با فعل های گذشته بود .. کم کم تبدیل به زمان حال شد ..تا اینجا مشکلی نیست .. بعد از اون دوباره گاهی فعل ها بر میگرده به گذشته .. درحالی ک داستان افتاده روی روال زمان حال و داره لحظه به لحظه توضیح میده و پیش میره
موضوع داستان خیلی خوب بود .. فروختن سرما .. خیلی جالب بود و اینکه این فکر به سرش میزنه ک سرما بفروشه
طرح داستان خیلی خوب بود
اسم داستان خیلی خوب بود
و پایان بندی داستان هم خوب بود
و دیگه اینکه برقرار باشید و پیروز

دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ترنم سرخسی Members  ارسال در یکشنبه 7 آذر 1395 - 22:42

سلام ودرود بر شما
از دقت نظر شما متشکرم،فکر می کردم ،گاهی اوقات تکرار اگرچه،ملال آور است،اما تاثیر گذار است وباعث می شود،مفهوم جدی تر بیان شود.شایدم فکر اشتباهی بوده است.در مورد فعل ها هم سعی می کنم در داستان های بعدی رعایت کنم،متشکرم که گوشزد کردید.
با سپاس بی کران ،منتظر داستانک شما هم هستم
نویسا وپایدار باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.