رویا،

به نام خدا. الهام گرفته از داستانی واقعی
تمام رویا یش رفتن به مدرسه بود،با نمرات خوبش به راحتی می توانست دوران ابتدایی را به پایان برساند وبه مقاطع بالاتر برود،آنوقت زمان زیادی تا رفتن به دانشگاهش باقی نمی ماند
می خواست معلم شود وبه شاگردانش درس زندگی بیاموزد وبا شنیدن کلمه خانم معلم به خود ببالد.اما تقدیر جور دیگری رقم خورده بود.نمی دانست امروز چرا به جای سرویس مدرسه سوار سرویس کارگران فصلی شده است،تمام آرزو هایش بر باد رفته بود.
صدای التماس های مادرش هنوز در گوشش می پیچید ودر مزارع سپید پنبه می رقصید.
مادر باالتماس ازپدر تقاضای رفتن دخترش را به مدرسه دارا بود اما پدر زیر بار نمی رفت و هربار جار وجنجالی به راه می انداخت ومی گفت:-) با ااین بدهی وخرج زندگی دیگر پولی برای مدرسه ندارم،از اول سال تا آخر سال آدمو می تراشند،فکر کردی فقط پول کیف وکتاب وبیمه ساله،خدا عالمه تا آخر سال قرار چند تا بامبول دیگه در بیارند تا از ما بدبختا پول بچاپند.
تا همین جاشم خونده بسه،می خواد بره دانشگاه،مملکت اونقدر لیسانس وغیر لیسانس داره که در به در دنبال کارند.دکتراشم با اون دک وپوزشون بیکارند.انوقت دخترما می خواد بره دانشگاه معلم بشه.معلمایی که از اول برج تا آخر برج چشمشون به آخر برج .
این دوره شغل باید آزاد باشه تا ازش نون و آب در بیاد،دیگه کی دنبال کتاب و درسه.باید بره از این کارای زنونه یاد بگیره چه می دونم خیاطی،حداقل یه پولی در بیاره
از اول راه چند بار وچند بار نبرد کار وکتاب را مرورکرده بود.کلمات قصار پدرش در ذهنش پیچ وتاب می خورد.گاهی ذهن کوچکش درکی از جملات فیلسوفانه پدرش را نداشت وچراهایی که جوابی برایشان نداشت.در این بین بیش از سخنان پدر ،کنایات اطرافیان دل آزرده اش کرده بود.
دختر ودرس،دختر همین که بزرگ شد وپر وبازو گرفت باید به فکر شوهرش بود.دختر همین که تصدیقشو گرفت باید بره دنبال خیاطی وخونه داری.
با توقف ماشین به خودش آمد،به مقصد رسیده بود،به مقصدی که دلش می خواست هیچگاه به آن نمی رسید.
بچه ها یکی یکی با شوق بیرون می پریدند،هر کدام با جوالی در دست وتوبر ه ای برای راه.
بزرگتر ها آرام تر بودند وبه نوبت پیاده می شدند.
نوبت به زنانی رسید که در تمام راه به او زل زده بودند وپچ پچ می کردند.
یکی از آنان در حالی که چادر را به کمرش می بست رو به او کردوگفت:-) بجنب دختر با این ناز وادا کردن نون در نمی یاد،بایست فرز باشی وزرنگ
هر قدر بیشتر جمع کنی،یه جای پر محصول پیدا کن وجلدی بپر توش وتصرفش کن تا جوالت زودتر پر بشه وگرنه چیزی بهت نمی ماسه
قبل از اینکه از وانت پیاده شود نگاهی به مزارع کرد.
صدای موسیقی پرندگان گوشش را نوازش می داد.
تا دور دستها سپیدی پنبه ها در کنار سبز برگ ها و کارگرانی که در میان مزارع پیچ وتاب می خوردند،تابلوی زندگی را تداعی می کرد.
دستان ظریفش در میان خاشاک زخمی شده بود،دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود،دلش پر بود ودر این تنهایی ها بوته های پنبه شریک اشک وماتمش شده بود.
ذهنش آشفته بود واگر تکه کاغذ وبند قلمی را پیدا می کرد می توانست بنویسد وسبک شود
در تمام این مدت به برادر کوچکش فکر می کرد که باید به مدرسه می رفت والفبا را می آموخت،به مادرش که از صبح تا شب از درد پا وبی در مانی می نالید،به محاسن پدرش که چه زود گرد زمانه به آنان پاشیده شده بود،به دیم هایشان که گاهی از پر آبی وگاهی از بی آبی می سوختندوتمام سرمایه زندگی شان که سیل رعد وبرق برده بود وبه تقدیرش که اینگونه رقم خورده بودکه با تمام کردن الفبای باید الفبای زندگی را می آموخت.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ناصرباران دوست ,ابوالحسن اکبری ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

تینا قدسی (19/8/1395),ابوالحسن اکبری (19/8/1395),حسین شعیبی (19/8/1395), ناصرباران دوست (20/8/1395),م.ماندگار (20/8/1395),گلنوش دهقانپور (20/8/1395),ترنم سرخسی (22/8/1395),ترنم سرخسی (24/8/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (27/8/1395),سمیه خوشهوا (9/9/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (14/9/1395),ترنم سرخسی (29/9/1395),زینب حضرتی (27/11/1395),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 21:52

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب .داستان خوبی بود .به جای التماسانه بنویسید با التماس یا با اصرار بهتر است . ببخشید .@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ترنم سرخسی Members  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 23:23

سلام ودرود بر شما،از تذکر به جایتان کمال تشکر را دارم.
با سپاس،نویسا باشید وپاینده



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.