من هستم

به نام خدای هستی
منشور شیشه ای روی میز تحریر جای گرفته بود،نور از پنجره خود را به منشور می رساند ورقص رنگ را خلق می کرد،رقص رنگ به همه جا سرک می کشید.به قفسه ی کتابها ،به دیوار ها وبه بوم رنگی که کمی آنطرفتر از میز قرار گرفته بود.بوم رنگی که هر از گاهی نقاشی زیبایی بر آن نقش می بست وسرشار ار زندگی می شد وگاهی مدت ها پر از سکون وخالی از حیات.مداد رنگیها،آبرنگ ها،گواش ها ورنگ های روغنی به طرز ناشیانه ای روی میز جای گرفته بودند ونا هماهنگی ناموزونی را ایجاد می کردند.
قلم موهی در کنار بوم رنگ دیده می شد که به نقاشی های میخ کوب شده بر دیوار چشم دوخته بود وغرق تلاطم احساس بود ودر اندیشه ی خلق اثری دیگر بر بوم رنگ وآنگاه نشستن به تما شا ی آن ودر سیلاب تحسین فرو رفتن.
جرقه ای در ذهن قلم مونقش بست،دوان دوان خود را به میز رساند ومشتی رنگ را با خود برد تا بر صورت بوم بپاشد.اما نمی شد،آنچه که می خواست.چندین وچند بار این کار را تکرار کرد،اما باز مقصودش حاصل نشد.خودش هم نمی دانست از بوم چه می خواهد.غرق در افکارش ورفت وآمد بین بوم ومیز بود وبه هیچ چیز وکس توجه ای نداشت که به ناگاه سقوط سختی را متحمل شد ودر پیچ وتاب ها سرش گیج رفت وبیهوش در کنار بوم غلتید.وقتی چشمهایش را گشود،درد شدیدی را احساس کرد،انگار نیمی از بدنش لمس شده بود.رنگ های سرخ وآبی بر زمین پاشیده شده بود ورنگ سبز اطراف او را در بر گرفته بود.وقتی به خودش آمد،احساس کرد،پایه اش لقذمی زند وشل شده است.دنیای رنگین بر سرش خراب شد
با پایه ای که لق می زد،چگونه می توانست نقاشی بکشد،رنگ بپاشد وشاهکار بسازد.تمام زندگی اش را سایه ی تاریکی وناامیدی در بر گرفته بود.
لنگان لنگان،به زیر میز رفت ودر آنجا پناه جست وعزلت نشینی رادر پیش گرفت
...
........کاش،آنقدر عجله نمی کرد،کاش ،آنروز مانند امروز در گوشه ای پناه جسته بود،اگر انروز آن فکر به سرش نمی زد،اگر...کاش ها واگرها بود که درمخیله ی مغزش تنهایش نمی گذاشتند ودلش را شهرآشوب می ساخت.
اجازه نمی داد،کسی به او نزدیک شود،چرا که همه را در اتفاقات پیش آمده مقصر می دانست.از همه شاکی بود وهاله ای از تنهایی به دورش تنیده بود،چرا که،زندگی رنگی اش به یکباره سیاه وخاکستری شده بود.خود را بی مصرف می پنداشت اما دلش تنگ شده بود،تنگ بازی با رنگ ها،تنگ رنگ پاشیدن ها وتنگ سر خوردن بر بوم رنگ وبوی رنگ واستشمام آن.از همه چیز وهمه کس متنفر شده بود وبا خودش سر جنگ داشت ولی در دلتنگی غوطه می خورد،که نوری آبی زیر میزرا در برگرفت،در دلش رخنه ای ایجاد کرد و احساس را به آن تزریق کرد وروحی دوباره به قلم مو بخشبد.
لرزان لرزان،ترسان ترسان ولنگان لنگان خود را به بالای میز رساند.بر خلاف آنچه تصور می کرد،هنوز قلم موی دیگری پا به میز نگذاشته بود.
مداد رنگی ها غلت خوردند،نت ها ی زیبایی رابوجود آوردند تا قلم مو را پاگشاکنند وآهنگ زندگی را پیشکشش کنند.قلم مو به سوی برگه سفبد رفت،مدادهاکمکش کردند تا طرح اولیه را پیاده کند،آبرنگ هاوگواش ها او را در رنگ آمیزی یاری نمودند.بالاخره دست به کار شد وبه سمت بوم رفت واو را آغوش گرفت.زمین را آبی پوشاند،آسمان را بنفش تصورکرد،درختان را افقی رشد داد،برگها آبی شد وپهنه ی آسمان را در بر گرفت،شکوفه هاواژگون شد،،.
در آخر سایه روشنی را با خطوطی که با پای لقش می کشاند،ایجاد،میکرد.او به آنچه که قبلا در پی اش بود وبه آن نمی رسید،،دست یافت زندگی اش معنای دوباره یافت.
.....دستگاه دوخت،نوار های چسپ ومقداری لوارم التحریر دیگر واردآنجا شدند.آنان با دیدن وضع قلم مو ،به شور افتادند وتصمیم بر آن شد که به او کمک کنند تا خود را باز یابد وزندگی سالمی را شروع کند.سعی کردند این مطلب را با او در میان گذارند،اما قلم مو در جواب آنان گفت:-) اولاش خیلی ناراحت بودم وفکر می کردم همه ی دنیامو از دست دادم.دلخور بودم،دلخور از ابن که دیگه مثل قبل نبودم وناتوان شده بودم.اما وقتی دوباره خودمو پیدا کردم،به رموزی دست پیدا کردم که اگر یه قلم مو سالم می موندم،هیچگاه بهش نمی رسیدم.من با نا توانی کنار نیومدم،بلکه باورش کردم.در حال حاضر هم نمی خواهم مثل روز اولم بشم.من خوشحالم و احتیاجی هم به ترحم ندارم.چون من هستم وزندگی می کنم.
نور از پنجره خود را به منشور می رساند و رقص رنگ را خلق می کرد،رقص رنگ به همه جاسرک می کشید،به قفسه ی کتابها،به بوم رنگی که کمی آنطرفتر ایستاده بود وقلم مو،لنگان لنگان بر آن رنگ میپاشیدو....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

سبحان بامداد ,علی غفاری دوست (مارتین) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ترنم سرخسی (7/9/1395),ترنم سرخسی (8/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (9/9/1395),ترنم سرخسی (9/9/1395),حسین شعیبی (10/9/1395),کیمیا کاظمی (10/9/1395),سبحان بامداد (11/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (12/9/1395),ترنم سرخسی (22/9/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 11:15

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــلام
به بانو سرخسی عزیز

داستان زیبایی خوندم:) و خیلی خوشحالم از خوندنش
تصویر سازی های داستان خیلی زیبا بود.. از همه بهتر موضوع بکر و دید زیبایی ک به بوم و قلم و رنگ داشتید
کاش این قسمتش ک قلم مو حرف میزنه .. محاوره ای ننوشته بودید .. یه ذره از ریتم انداخته داستان رو
در کل خیلی داستان رو دوست داشتم و تفکر و مفهوم عمیق و زیبایی ک توی ماجرای داستان بیان کردید جای تحسین داره
عالی بود
دم قلمتون گرم @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ترنم سرخسی Members  ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 15:21

سلام ودرود بر شما بزرگوار
خوشحالم که خوشتان آمد.راستش را بخواهید کم کم ،داشتم از این سبک نوشتن نا امید می شدم ،چرا که احساس می کردم،کسی به آن اعتنا نمی کند.اما شما امیدوارم کردید ،به ادامه.راستش لحن محاوره به دل خودم هم ننشت.
خوشحالتر می شوم که در ادامه همراهم باشید ومرا در کاستی ها راهنمایی کنید.
منتظر داستانهایتان هستم.
نویسا وپایدار بمانید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.