مقصرکیست؟

چند روزی میشد بابام برام کامپیوتر خریده بود، با اینکه چندتا کلاس آموزشی رفته بودم بازم حس میکردم هیچی نمیدونم.
بیشتر شبها بیدار بودم و ساعاتی مشغول کار با اون میشدم.کلاس آموزشی word مقدماتی و پیشرفته رو تموم کرده بودم و بیشتر با این برنامه کار می کردم.
اولین چیزی که به ذهنم رسیده بود این بود که چند تا آگهی ترحیم درست کنم، برای نمونه یکی به اسم داداشم و یکی هم به اسم پسر داییم درست کردم.
فردای اون روز آگهی هارو نشون برادرم و پسر داییم دادم و کلی خندیدیم.
عصرهای جمعه همیشه قرار بود با بچه ها به یه مکان تفریحی که خارج شهر بود بریم، معمولا با موتور سیکلت می رفتیم و هردونفر سوار یک موتور می شدیم. اون روز موتورم خراب شده بود و کمی سرویس لازم داشت ، خواستم رفتن اون روز رو کنسل کنم، اما! پسرداییم اصرار به رفتن داشت ، و منتظر شد که موتورم رو سرویس کنم.
با کمی تاخیر راهی تفریگاه شدیم.در بین راه مثل همیشه به بچه ها تاکید میکردم که از کنار جاده وبا احتیاط رانندگی کنند. بعد از یکی دوساعت رانندگی به مقصد رسیدیم ، و مثل جمعه های قبل مشغول فوتبال و والیبال شدیم و در آخر کمی خوراکی خریدیمو کلی هم خندیدیم پسر داییم یه دوربین عکاسی آورده بود و چندتا عکس یادگاری گرفتیم. اون روز بچه ها تنبلی میکردن و برای خرید تنقلات تنها کسی که در آخر راضی میشد پسرداییم بود. دیگه هوا تاریک شده بود و بچه ها کم کم راه افتادن تا به خونه هاشون برن ، تعدادی از ما که تقریبا شش نفر بودیم با سه موتور یعنی هر دونفر سوار یه موتورسیکلت شدیم و مانند قبل به آنها تاکید کردم که با احتیاط و از کنار جاده رانندگی کنند، حتی چراغ جلوی یکی از موتورها خراب شده بود و گفتیم برای احتیاط بیشتر بین دوموتور دیگه حرکت کنه.
تقریبا حول و حوش ساعت هشت شب بود که به داخل شهر رسیدیم. در بین راه نزدیک یه کافی نت برای چک کردن ایمیلم توقف کردم و به بقیه گفتم که منتظر من نباشن و به راه خودشون ادامه بدن، تعدادی رفتند! پسر داییم و برادرم قبول نکردند و گفتند منتظر میمونند، بعد از ده دقیقه از کافی نت بیرون اومدم دیدم ، که هیچ کدوم از بچه ها نیستند ! فکرکردم تصمیمشون عوض شده و رفتن خونه، بنابراین حرکت کردم تا به خونه رسیدم.
خونه کسی نبود و هنوز برادرم و پسر داییم برنگشته بودند.مادرم سفره رو به حالت نیمه پهن گذاشته بود و با پدرم خونه ی یکی از اقوام رفته بودند، از آشپزخانه کمی غذا برداشتم و مشغول خوردن شدم،هنوز چند قاشقی نخورده بودم که تلفن زنگ خورد و پشت خط یکی از بچه ها بود که گفت : پسر داییت و داداشت تصادف کردن و بردنشون به بیمارستان !
خیلی شوکه شدم و ترسیدم با عجله خودمو به اون بیمارستان رسوندم. داداشم پاش شکسته بود، شونش و قسمتی از سرش که زخمی شده بود اونو برده بودن به یکی از بخش ها برای گچ گرفتن و شونش هم نیاز به پلاتین داشت. پسر داییم توی یکی دیگه از اتاق ها بود و بیهوش بود، سرش به شدت آسیب دیده بود و شونه اش هم شکسته بود. هر چند دقیه در حالت بیهوشی بالا می آورد.سریع برای عکس برداری از مغزش اونو به یه اتاق دیگه بردند ، و پس از چند دقیقه به همون اتاق اول آوردند.و گفتند باید منتظر دکتر متخصص باشیم.
هرچی دنبال راننده گشتم پیداش نکردم فقط یکی از اقوامش اونجا بود وگفت برای بازجویی بردنش و به گفته اون بچه ها هنگام رانندگی جلو ماشینشون حرکات مارپیچ انجام میدادن که به اونا برخورد کردند و هرکدوم از دو سرنشین موتور به یه طرف پرت شدن و پسر داییم هم با سر توی جوی کنار خیابون پرتاب شده.
نزدیک ساعت ده یا یازده بود ، دیگه کم کم همه فامیل خبر دار شده بودند ، بیرون و داخل بیمارستان شلوغ شده بود و همه گریه میکردن. بعد از چند ساعت دکتر اومد و بعد از برسی عکس ها گفت : امیدی به بهبودش نیست ، ضربه مغزی شده خونریزیه مغزی داده و تو کما رفته. تا این حرفو شنیدم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه.
اونشب یکی از بدترین شب های زندگیم بود.همه تا صبح جلو بیمارستان گریه میکردیم.صدای زن داییم میومد که بین گریه هاش داداشم رو هی نفرین میکرد و میگفت تقیصر اونه چون راننده بوده و از این حرفا.
تقریبا بیشتر از یک هفته میشد که پسر داییم تو کما بود و اونو تو بخش مراقبت های ویژه بستری کرده بودند، ویه سری دستگاه هم بهش وصل بود.اون زمان پیش دانشگاهی بودم و تو این مدت هر روز بعد از کلاس بهش سر میزدم.
تا اینکه عصر یکی از روزها بعد از تعطیل شدن به بیمارستان رفتم و دیدم پشت درب اون بخش هیچ کدوم از فامیل ها نیستن! معمولا یکی دوتا از دایی هام اونجا بودن کمی تعجب کردم و کمی هم نگران شدم. بنابراین از مسئول بخش پرسیدم و اونم گفت که مریض شما مرخص شده!
نگران و کمی خوشحال با عجله خودمو به خونه رسوندم ، همه ی فامیل خونه ی ما جمع شده بودند و کسیو خوشحال نمی دیدم از هرکی می پرسیدم : پسر داییم کجاست ؟چی شده؟ بهم جواب سربالا میدادند تا اینکه یکی از فامیلا اومد کنارم و منو به اتاق خودم برد و بهم گفت که دیگه امیدی نبوده وبا توافق داییم دکترها دستگاهارو از پسر داییم جدا کردنو اون فوت شده! با شنیدن این حرف شروع کردم به گریه کردن تا صبح گریه میکردم، نزدیکای صبح یاد دوتا اگهی ترحیمی که درست کرده بودم افتادم بلند شدم و از حافظه ی کامپیوتر پاکشون کردم وهی خودمو نفرین کردم و همش خودمو مقصر میدونستم.
چند ماه گذشت یه روز که مشغول درس خوندن بودم تلفن زنگ زد و پشت خط یه فرد ناشناس بود که میگفت خبرنگاره و کل وقایع اون روز رو دنبال کرده و این تصادف عمدی بوده پسرداییم و داداشم سوار موتور سیکلت بودند که راننده اونارو با دونفر دیگه که مزاحمت تلفنی برای دختراش ایجاد میکردن ونقشه کشیده بوده که سر قرار اونارو گیر بندازه اشتباه گرفته و دنبالشون کرده تا یه جایی با سپر جلوی ماشینش زده به اونا. داداشم که هرچی ازش پرسیدیم چیزی خاصی نگفت فقط گفت که ترسیده بوده و دوربین عکاسی روهم بدون فیلم پیدا کردیم.
خلاصه حرف مارو کسی باور نکرد چون مدرکی نداشتیم اون فرد ناشناس هم دیگه زنگ نزد ، حتی خودشو معرفی نکرد.

سعی کردم خلاصه بنویسم به هرحال ببخشید اگه طولانی بود.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ناصرباران دوست ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (13/8/1395),مسعود کوشانی (13/8/1395),تینا قدسی (13/8/1395),حسین شعیبی (13/8/1395),مریم مقدسی (13/8/1395),داوود فرخ زاديان (16/8/1395),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 آبان 1395 - 09:02

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما اقای کوشانی
عرض ادب و احترام
بسیار متاسف شدم از خواندن داستان واقعی شما که خیلی هم خوب نوشته شده بود ! خییلی دردناک بود و تاثیر گذار . خداوند روح پسر داییتون را در اعلی علیین میهمان کند . و به بازماندگانش صبر عنایت کند .
پاینده باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در پنجشنبه 13 آبان 1395 - 12:07

نمایش مشخصات مسعود کوشانی با سلام و درود به شما استاد گرامی جناب آقای باران دوست.
خداوند همه ی رفتگان را بخشش و بیامرزد.
از اینکه وقت گذاشتید و مطالعه فرمودید صمیمانه سپاسگذارم. و ممنون از لطف و محبت بی نهایت شما.
خوش ، سلامت و همیشه موفق و پایدار باشید.


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 آبان 1395 - 10:38

نمایش مشخصات ح شریفی جناب کوشانی ، سلام
حقاً خاطره ی تلخی بود . بخصوص پایانش که بیشتر آدم را زجر می دهد.
خدا رفتگان شما را بیامرزد@};-
موفق باشید


@ح شریفی توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در پنجشنبه 13 آبان 1395 - 11:32

نمایش مشخصات مسعود کوشانی با سلام و تشکر از شما جناب آقای شریفی عزیز.
خدا رحمت کند رفتگان همه را بخصوص عزیزانی که خاطره ی رفتنشان از ذهن ها پاک نمی شود.
خوشحال ،سالم و همیشه سربلند باشید.


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 آبان 1395 - 21:31

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
اینطور که متوجه شدم، داستان برمبنای واقعیت زندگی خودتان نوشتید. تسلیت عرض میکنم.
داستان خوبی بود. فقط در توضیحات داستان نباید از زبان محاوره استفاده کنید.
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در جمعه 14 آبان 1395 - 10:31

نمایش مشخصات مسعود کوشانی با سلام و خسته نباشید خدمت شما دوست و نویسنده ی گرامی جناب آقای شعیبی.
باز هم مثل همیشه تشکر و قدردانی فراوان از نظرات مفیدتان.
بله این داستان یکی از خاطرات تلخ و مبهمی بود که با وجود شهود فراوان هنوز هم مبهم مانده.
بازهم تشکر بخاطر وقتی که گذاشتید.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 آبان 1395 - 21:50

@};-


@مریم مقدسی توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در جمعه 14 آبان 1395 - 10:32

نمایش مشخصات مسعود کوشانی ممنون و تشکر @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.