گنجشک دم کوتاه

یکی بود یکی نبود، توی یه جنگل سرسبز، درخت کاج پیری وجود داشت که روی اون گنجشکی زندگی میکرد که اسمش دم کوتاه بود.
اون گنجشکی بود که توی گروه گنجشک های جنگل دمش خیلی کوتاه تر از بقیه بود ، واسه همین گنجشک های دیگه اسمشو دم کوتاه گذاشته بودند.دم کوتاه خیلی زرنگ بود چون تو بیشتر بازیها اول میشد و هیچ وقتم تو دام تله هایی که شکارچیا گذاشته بودن نمی افتاد.
یه روز دم کوتاه از خواب بیدار شد ومثل روزای دیگه خواست که بره با دوستاش بازی کنه ولی هیچ کدوم از دوستاشو اون دوروبر ندید، واسه همین کمی نگران شد،از این شاخه به اون شاخه پرید، تا شاید یکیو پیدا کنه و ازش بپرسه که چرا دوستاش و حیوونای دیگه امروز از لونه هاشون بیرون نیومدن!؟
بعد از کمی گشتن دم کوتاه متوجه عمولاکپشت شد که کنار برکه مشغول خوردن غذا بود، پرید ورفت کنار عمولاکپشت نشست،اول سلام کرد و بعدش پرسید:عمولاکپشت شما میدونین چرا امروز دوستام نیومدن باهام بازی کنند؟ آخه هرچی گشتم کسی دیگه ای بجز شما ندیدم بقیه ی حیوون ها کجا رفتن؟
عمو لاکپشت با ناراحتی گفت: دیروزکه مثل همیشه کنار برکه استراحت میکردم متوجه یه چیزی لای بوته ها شدم ، خوب که دقت کردم دیدم یه گربه ی وحشی سیاه لای بوته ها کمین کرده و میخواد به من حمله کنه ، اما اون تازه وارد بود و نمیدونست که وقتی حمله کنه من زود میرم تو لاکم واون دستش به من نمیرسه، واسه همینم وقتی پرید! من رفتم تو لاکم و اون سرش محکم خورد به لاکم و دردش گرفت، بعدش خیلی زود ناپدید شد. شاید گنجشک ها و حیوون های دیگه از اومدن گربه ی وحشی به این اطراف ترسیدن و جرات نمی کنن از لونه هاشون بیان بیرون.
دم کوتاه از حرفهای عمو لاکپشت فهمید که حتما دوستاش وحیوونای دیگه واسه همین ترسیدن و از خونه هاشون بیرون نیومدن ! وبا خودش کمی فکر کرد که باید یه کاری بکنه که جنگل مثل روز اولش بشه ودوباره بتونه با دوستاش بازی کنه.بنابراین شروع کرد به گشتن واز این شاخه به اون شاخه پریدن تا شاید بتونه اون گربه رو پیدا کنه ، دیگه کم کم داشت نا امید میشد که یکدفعه متوجه ی ردپایی کنار بوته ها شد،و یواش یواش ردپارو دنبال کرد که ناگهان گربه رو دید که کنار تخته سنگی خوابیده بنا براین با خودش فکر کرد که باید کاری بکنه که این گربه دمشو بذاره روکولشو از این جنگل برای همیشه بره، واسه همین اول نشستو کمی فکر کرد.بعدش با عجله رفت دم لونه ی دارکوب.
دارکوب خان مثل همیشه روی تنه ی درخت بزرگی ایستاده بود و پشت سرهم به تنه ی درخت نوک میزد. گنجشک کوچولوی ما اومد کنارش روی یه شاخه نشست و سلام کرد. و بعدش ماجرای اومدن گربه ی وحشی رو به جنگل براش تعریف کرد، و برای فراری دادن گربه از دارکوب خان کمک خواست اونم بدون هیچ بهونه ای قبول کرد که به گنجشک کوچولو وبقیه کمک کنه.
حالا که دارکوب خان قبول کرده بود بهش کمک کنه گنجشک کوچولوی دم کوتاه ما خودشو قوی تر و موفق تر احساس می کرد، اما ! اون برای انجام نقشش هنوزهم به کمک یکی دیگه از حیونا نیاز داشت کسی که بتونه یه سبد درست کنه و هیچ کس توی جنگل بهتر از سنجاب کوچولو نمی تونست سبد ببافه، برای همین پرید و به طرف درخت بلوط که خونه ی سنجاب کوچولو اونجا بود رفت. مثل همیشه اون تو خونش نبود، و رفته بود برای زمستونش بلوط جمع کنه، واسه همین کمی منتظرشد. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود، که سنجاب کوچولو با کمی بلوط اومد و تا گنجشک رو دید با خوشحالی احوالشو پرسید! و اونو دعوت کرد که بیاد تو خونش! دم کوتاه چون عجله داشت دعوتشو قبول نکرد ، و ماجرا رو براش تعریف کرد و اونم مث دارکوب خان قبول کرد که بهش کمک کنه و رفت و مشغول بافتن سبد شد.
تقریبا عصر شده بود، که دارکوب خان و سنجاب کوچولو به همراه یه سبد، اومدند پیش دم کوتاه و عمولاکپشت که کنار برکه منتظر بودند.
دم کوتاه نقشه ای رو که کشیده بود برای اونا تعریف کرد ، وبه همه وظیفه ای داد. بنابراین دارکوب و سنجاب رفتن بالای درخت منتظر شدن ،لاکپشت هم لای بوته ها قایم شد، ودم کوتاه هم رفت تا گربه رو پیدا کنه ، بعد از کمی گشتن دید که گربه مثل همیشه درحال چرت زدن بود، چند متریه گربه که رسید ایستاد! و شروع کرد به آوازخوندن ، تا اینکه گربه بیدار شد ، و پرید که گنجشک داستان مارو بگیره ، دم کوتاه هم زرنگتر و تند تر از همیشه پرید و کمی اونورتر دوباره نشست و آواز خوند، وهمینطور ادامه داد و خودشو به جایی که دوستاش منتظر بودنتد رسوند.
گربه بدجنس دم کوتاه رو تعقیب کرد و آروم آروم نزدیک شد، تا خواست بپره و گنجشک قصه ی مارو بگیره ! ناگهان از بالای درخت سنجاب کوچولو سبد رو روی سر گربه انداخت ، عمو لاکپشت هم پشت سر گربه اومد ، گربه وحشت زده شده بود ، و پاش به لاک عمو لاکپشت گیر کرد و خورد زمین، در همون لحظه دارکوب سریع اومد و به همراه دم کوتاه شروع کردن به نوک زدن گربه ، تا اینکه گربه از درد و ترس زیاد پا گذاشت به فرار و جنگل رو برای همیشه ترک کرد. همه ی حیوون های جنگل خوشحال شدند ، و از دم کوتاه بخاطر شجاعتش تشکر کردند.
بچه ها این بود پاداش همکاری و همفکری، وقتی همکاری و همفکری تو هرکاری باشه اون کار اگه سخت و غیر ممکن هم باشه انجام دادنش ممکن و راحت میشه.
پایان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

داوود فرخ زاديان ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مسعود کوشانی (15/8/1395),تینا قدسی (16/8/1395),حسین شعیبی (16/8/1395),ابوالحسن اکبری (16/8/1395),محمد علی ناصرالملکی (17/8/1395),داوود فرخ زاديان (18/8/1395),ترنم سرخسی (21/8/1395),

نقطه نظرات

نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 20:42

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
در ژانر ادبیات کودکان، داستان کوتاه خوبی بود.
اگر با تصویر همراه باشد، کتاب خوبی میشود.
فقط همانطور که پیشتر عرض کردم، توضیحات داستان نباید به زبان محاوره باشد.
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 21:31

نمایش مشخصات مسعود کوشانی با سلام خدمت شما دوست ونویسنده ی گرامی جناب آفای شعیبی عزیز.
ممنون که وقت گذاشتید و مطالعه فرمودید.
حتما در نوشته های بعدی سعی میشود نقطه نظر مفیدتان رعایت شود.
همیشه پایدار ، سربلند و موفق باشید@};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 آبان 1395 - 22:36

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 10:05

نمایش مشخصات مسعود کوشانی سلام و خسته نباشد خدمت شما نویسنده ی گرامی
ممنون وتشکر
@};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 آبان 1395 - 22:12

نمایش مشخصات ح شریفی درود بر شما
داستان نویسی برای کودکان ذوق و سلیقه می خواهد که شما آن را دارید
به شما خسته نباشید عرض می کنم
موفق باشید@};-


@ح شریفی توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در سه شنبه 18 آبان 1395 - 10:09

نمایش مشخصات مسعود کوشانی سلام و عرض ادب خدمت استاد بزرگوار آقای شریفی عزیز
بسیار ممنون و سپاسگذارم از لطف بی نهایتی که نسبت به من دارید.
همیشه سلامت ، پایدار و موفق باشد@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.