احساسی پوشالی

زن وشوهری به همراه دختر کوچکشان در روستایی دور افتاده زندگی میکردند. مزرعه ی کوچکی داشتند، و امورات زندگیشان براساس کشاورزی و کار در آن مزرعه می گذشت.
چند ماهی بود که با هجوم پرندگان مزرعه ی آنها محصول خوبی نداشت.بنابراین کشاورز وهمسرش تصمیم گرفتند مترسکی بسازند و آن را در مزرعه قرار دهند، تا شاید به وسیله ی آن، محصول و مزرعه ی خود را ازآسیب پرندگان حفظ کنند.
آفتاب گرم تابستان مانند بارانی از آتش بر مزرعه می تابید ، ودرخشش خوشه های طلایی گندم زیبایی وصف نشدنی ای به نمایش میگذاشت. پدر مشغول ساختن و قرار دادن مترسک در مزرعه بود، و دختر کوچک محو تماشای پدر که ترانه ای را زمزمه میکرد بود.
کار ساختن و قرار دادن مترسک به پایان رسید. عروسکی چوبین ، با صورتی پوشالی که پالتویی کهنه و پینه داری به تن داشت.از کلبه صدایی به گوش میرسید، همسر کشاورز در حال صدا زدن کشاورز و دخترش بود ، که برای خوردن نهار به کلبه بازگردند.
از آن روز به بعد دیگر خبری از کلاغ های مزاحم و پرندگان خرابکار نبود. تنها صدایی که به گوش میرسید، آوازهای گنجشکان سرمستی بود که در درختان اطراف لانه داشتند. دختر بچه هر روز صبح به شوق دیدار مترسک به همراه عروسک کوچکی که در دست داشت ، از کلبه بیرون می آمد، و ساعت ها در کنار مترسک با خرس عروسکی کوچکش که کمی پاره پوره و سفیدیه پنبه های درونش نمایان بود مشغول بازی میشد.
روزها و هفته ها مانند دقایق وثانیه ها میگذشت ، مترسک ! دیگر به آن دیدارها عادت کرده بود.و هر روز منتظر آمدن دخترک بود.چند روزی میشد که خبری از دخترک و بازی هایش نبود، و مترسک چشم به راه بود، چشم به همان راهی که دخترک را شتابان و شاد با عروسکی در دست میدید.اما ! خبری نبود، دخترک چند روزی میشد که سخت بیمار شده بود.و دیگر نمی توانست برای بازی بیرون بیاید.
در یکی از روزها که مانند همیشه مترسک انتظار بازگشت دخترک را میکشید! از کلبه ی کشاورز صداهایی به گوش می رسید ! صدای گریه ی کشاورز و همسرش بود. که عاجزانه دخترک را صدا میزدند، گویا دختر بچه دیگر در این دنیا نبود، تنها چیزی که چشمان مترسک را به خود جلب کرد، عروسک خرسیه پاره و خاک آلودی بود که در گوشه ای افتاده بود.
فردای آن روز کشاورز هنگامی که از کلبه بیرون آمد! متوجه شد که صورت مترسک چرخیده ! نزدیک شد و خواست آن به حالت اول بازگرداند، اما دستانش خیس شد. گمان کرد که باد و باران بوده که این چنین شده ! اما هفته ها بود که نه بادی وزیده بود و نه بارانی باریده بود، جدا ازهمه تنها صورت مترسک خیس بود وگویا به سمتی اشاره میکرد، کمی آن طرف تر کشاورز متوجه عروسک دختر بچه شد، وآن را از زمین برداشت و نگاهی به مترسک کرد و گفت : ای کاش همه مانند تو بودند، با اینکه پوشالی هستی و قلبی نداری بازهم سرشار از احساسی...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

حسین شعیبی ,مریم مقدسی ,ابوالحسن اکبری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) , ناصرباران دوست ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

تینا قدسی (19/8/1395),زهرابادره (آنا) (19/8/1395),همایون به آیین (19/8/1395),پروين خواجه دهي (19/8/1395),م.ماندگار (19/8/1395),مریم مقدسی (19/8/1395), ناصرباران دوست (19/8/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/8/1395),ابوالحسن اکبری (19/8/1395),حسین شعیبی (19/8/1395),محمدرضا سلمانیان‌نژاد (20/8/1395),ترنم سرخسی (20/8/1395),مسعود کوشانی (20/8/1395),گلنوش دهقانپور (20/8/1395), زینب ارونی (21/8/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (21/8/1395),زهرا بانو (22/8/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (22/8/1395),ابوالحسن اکبری (22/8/1395),مهدی باقری مهارلویی (24/8/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا)   ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 10:31

سلام آقای کوشانی عزیز
مترسک نماد مهربانی و انسانیت در فرهنگ ادبیاتی ما
ماموری که مهربان است و معذور
عالی به قلم کشیده اید این بار متفاوت و ذات همپنداری با کودکی
لذت بردم
م فقیت قلم تان را خواهانم


@زهرابادره (آنا) توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در پنجشنبه 27 آبان 1395 - 12:38

نمایش مشخصات مسعود کوشانی سلام خدمت شما نویسنده‌ی گرامی سرکار خانم بادره(آنا)
ممنون از اینکه وقت گذاشتید و مطالعه فرمودید.
و تشکر بخاطر لطف بی نهایتتان.
خوشحال شدم که مورد پسند واقع شد.
همیشه سبر و پایدار باشید @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 12:14

درود بر آقای کوشانی گرامی
احساس زیبایی دارید و این موضوع در نوشته ی تان بخوبی حس میشه! داستان روندی ساده را پشت سر گذاشت و پایان آن یعنی ین جمله« ایکاش همه مانند تو بودند، با اینکه پوشالی هستی و ...» در شکل و محتوا، گفته ای از سر واکنش محسوب میشه در صورتیکه ما در دل داستان کنشی را که چنین واکنشی را توجیه کند مشاهده نکردیم! اما پیام داستان بطور مستقل زیبا و تاثیرگذار بود.


@همایون به آیین توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در پنجشنبه 20 آبان 1395 - 10:50

نمایش مشخصات مسعود کوشانی باسلام و تشکر خدمت شما دوست ونویسنده ی گرامی آقای به آیین عزیز
برداشت صحیحی از داستان داشتید،
به نکات درستی هم اشاره فرمودید.
شاید بهتر بود در قسمتی از داستان، کنشی غیر احساسی از سوی فرد یا افرادی رخ میداد،تا از لحاظ مفهومی جمله ی کشاورز بهتر درک میشد.
با تشکر از وقتی که گذاشتید.
موفق باشید@};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 15:50

نمایش مشخصات م.ماندگار درود جناب کوشانی
داستان خوب و پر احساسی بود
اما کاش زاویه دید رو تغییر می دادید و داستان رو از زبان پدر داستان یا همون عروسک یا مترسک بیام میکردید ! به نظرم بسیار جذاب میشد.
و به نظرم خیس بودن و چرخیدن صورت مترسک برای انتهای داستان خوب و کافی بود
در هر صورت از داستان ساده و صمیمانتون لذت بردم
سبز باشید
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در پنجشنبه 20 آبان 1395 - 11:04

نمایش مشخصات مسعود کوشانی با سلام خدمت شما نویسنده ی گرامی سرکار خانم ماندگار
ممنون از وقتی که گذاشتید و تشکر از لطفتان
در داستان های آینده سعی میکنم تعدادی از آنها را از زبان شخصیت های اصلی داستان بنویسم به نظر من هم زیباتر خواهد شد
موفق،پایدار و همیشه سربلند باشید
@};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 18:02

درود
قصه مترسک ها هم روزی به پایان میرسد

بی شک دور نیست...

موفق باشید
@};-


@مریم مقدسی توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در پنجشنبه 20 آبان 1395 - 11:10

نمایش مشخصات مسعود کوشانی درود بر شما خانم مقدسی عزیز
ممنون از اینکه وقت گذاشتید و خواندید و خوشحالم که باز هم مورد پسند شما واقع شد.
بدون شک در این دنیا هیچ چیز ابدی نیست و همه چیز روزی به پایان خواهد رسید قصه ی مترسک هاهم مانند قصه های دیگر روزی به پایان میرسد.
بازهم تشکر از لطفتون
موفق باشید @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 18:54

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما
مترسک قصه ی خوبی بود
پاینده باشید
@};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در پنجشنبه 20 آبان 1395 - 11:14

نمایش مشخصات مسعود کوشانی با سلام و عرض ادب خدمت استاد گرامی آقای باران دوست عزیز
خوشحال شدم که مورد پسند واقع شد
ممنون و تشکر فراوان بخاطر وقتی که گذاشتید
همیشه شاد ، سلامت و سربلند باشید
@};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 21:02

نمایش مشخصات ح شریفی جناب کوشانی عزیز ، سلام
داستان تأثیرگذاری بود . به شما خسته نباشید عرض می کنم
سعی کنید در متن داستان که نیاز به کلمات و جملات ادبی ست از زبان محاوره استفاده نکنید . بعنوان مثال در داستان گفتید : عروسک پاره و پوره ... وآژه ی " پاره " کافی ست . یا محلی را که پاره شده بود را با جمله ای نشان می دادید بهتر بود . مثلاً : به همراه عروسک خرسی کوچک خود که از ناحیه گردن پنبه های سفیدش بیرون زده بودند در کنار مترسک ساعت ها بازی می کرد ... و عملاً می توانست جایگزین جمله قبلی باشد . آنجا که نوشتید " ... به همراه عروسک کوچکی که در دست داشت ، از کلبه بیرون می آمد ... و تا انتهای آن پاراگراف ... مشغول بازی می شد ....". در کل بکار بردن جملات کوتاه از جملات طولانی بهتر است .
وآژه های نظیر " خرسیه " ، " سفیدیه " بنطرم صحیح نیستند .
در ادامه دیگر نیازی نیست به پارگی عروسک اشاره کنید . چون داستان کوتاه است و در ذهن مخاطب نقش بسته است .
در کل زیاده گویی هایم را ببخشید
موفق و موید باشید دوست خوبم @};- @};-


@ح شریفی توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در پنجشنبه 20 آبان 1395 - 11:27

نمایش مشخصات مسعود کوشانی با سلام و عرض ادب خدمت شما استاد گرامی آقای شریفی عزیز
در برخی از داستان هایم نکات و اشتباهاتی از لحاظ نوشتاری وجود دارد که با چندین بار مطالعه بنده قابل کشف و مشاهده نمی باشد بسیار خوشحال میشوم وقتی استاد و نویسنده ی توانایی چون شما به آنها اشاره میکنید.
در نوشته های بعدی سعی میکنم نکاتی را که فرمودید رعایت کنم
بازهم ممنون وتشکر فراوان برای همه چیز
خوش ، سلامت و پایدار باشید
@};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 21:47

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت جناب کوشانی .پیام داستان خیلی خوب بود.موفق و پیروز باشید.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در پنجشنبه 20 آبان 1395 - 11:30

نمایش مشخصات مسعود کوشانی سلام، تشکر و عرض ادب به استاد اکبری عزیز
ممنون که وقت گذاشتید
و تشکر از لطفتان
همیشه شاد و سلامت باشد@};- @};- @};-


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 آبان 1395 - 22:00

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان کوتاه زیبا و پراحساسی بود.
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در پنجشنبه 20 آبان 1395 - 11:40

نمایش مشخصات مسعود کوشانی سلام خدمت دوست و نویسنده ی گرامی آقای شعیبی عزیز
ممنون از لطف بی نهایتتان
خوشحالم که مورد پسند واقع شد
شاد ، موفق و همیشه سر بلند باشید
@};- @};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 آبان 1395 - 00:24

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت اقای کوشانی نویسنده جدید سایت
داستان شما رو خوندم .اقای کوشانی یک نویسنده ناموفق نویسنده ایه که وقتی نقدی رو میخونه زیرش بنویسه
چشم ممنون که خوندید و نظر دادید حتما روی نظر شما دقت کرده و در بازنویسی مجدد .روی داستان اعمال میکنم .اما تو دلش یه پوزخند میزنو میگه اون از حسودیش میگه خیلی هم خوب بود .نگید این مدلی نیستید چرا که همه ما اینطوری هستیم و به خاطر همینه که تو پله اول باقی میمونیم .اما اگر نرید سراغ یک داستان دیگه و همه نظرها رو روی داستانتون پیاده کنید و دوباره ...سه باره ...وبیاید بازنویسی اخر را با این داستان مقایسه کنید خودتون متوجه میشید که چقدر فرق کرده و کامل شده و اونجاست که باید خودتونو نویسنده بدونید ..و اما داستان شما ...
میخوای به مخاطبت یه پیام بدی که مترسک ها ی پوشالی قلب مهربانی دارند نباید داستانت شعاری باشه که در اخر داستان با یک شعاریش کردی مخاطب تو باید خودش به مفهوم این جمله پی ببره
داستان رو از بند سوم شروع کن در یک تابستان گرم ....
داستان طوری شروع شده که انگار داری برای یه بچه پنج ساله قصه تعریف میکنی و این مخاطبتو دلزده می کنه
و خانم ماندگار اشاره کردن انتخاب زاویه دید ممکنه کلیشه ها رو ناب کنه .یک نویسنده خوب چیزی رو میببنه که بقیه نمیبینن ..به نظرت یک مترسک دنیا رو چطور میبینه ؟اونو برای مخاطبت بازگو کن مترسک چی دوست داره ؟چیزی رو که نداره
دخترک روی پاهایش میچرخید و دستهایش را لای موهایش می کرد ...و اینجاست که مخاطب تو با شخصیت داستانیت همذات پنداری میکنه
پرحرفی بنده را ببخشید منو بقیه میشناسند یا نقد نمیکنم یا سرسری نمیگذرم موفق باشید


@ زینب ارونی توسط زهرا بانو Members  ارسال در شنبه 22 آبان 1395 - 08:56

نمایش مشخصات زهرا بانو با سلام


اين اولين داستانيه که از شما خوندم و دليل اينکه کامنتم زنجير شد به کامنت خانم ارونى اينه که منم مى خواستم همينارو بنويسم که همشهرى عزيزم زحمت کشيدندو نوشتند. نمى دونم خانم اسلامى رو مى شناسيد يا نه اما اگر اشتباه نکنم ايشونم يه داستان در موردمترسک نوشته بودند, اگر يه جست و جوى ساده کنيد حتما داستاناشونو پيدا مى کنيد, خانم آزاده اسلامى؛ به خاطر اين ميگم بريد داستانشونو بخونيد که متوجه تأثير زاويه ى ديد توى داستان بشيد, نقد که خوبه اما خوندن داستاناى بقيه ى دوستان هم خيلى کمک مى کنه. اميدوارم جسارتمو ببخشيد ولى اگه ما اينجا کنار هم جمع شديم دليلش اينه که بهتر شدن همديگه کمک کنيم. درود بر شما.


@زهرا بانو توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در شنبه 22 آبان 1395 - 12:54

نمایش مشخصات مسعود کوشانی با سلام خدمت شما نویسنده ی گرامی سرکار خانم" زهرا بانو "
تعدادی از نوشته ای خانم اسلامی را مطالعه نمودم بدون شک هیچ تردیدی در مهارت و توانایی ایشان نیست.
اگر داستان و نوشته ی بعدی داشتم سعی میشود بسیاری از موارد در آن رعایت شود.
بازهم تشکر از لطفتان ممنون ، پایدار و سرافراز باشید.
@};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط مسعود کوشانی Members  ارسال در شنبه 22 آبان 1395 - 21:12

نمایش مشخصات مسعود کوشانی با سلام و عرض ادب خدمت شما خانم ارونی گرامی
باز هم ببخشید که تایید میکنم
ولی درست می فرمایید شاید بنده یک نویسنده موفق نباشم ! چون: یک نویسنده ی موفق باید در قدم اول با مطالعه قبلی مهارت های نویسندگی رو کسب کند،
در قدم دوم در نوشتن داستان خود از همه لحاظ سعی کند پس از رعایت اصول نویسندگی و چندین بار برسی داستانش آن را ارسال نماید، تا هنگامی که داستانش نقد می شود بتواند در صورت بجا نبودن نقد از آن دفاع کند.
همانطور که فرمودید جدید هستم و بدون شک باور داشته باشید به غیر از خاطره نویسی کل داستان های عمرم همین چهار داستانی هست که اخیرا به اینجا ارسال نمودم و اطلاعاتم از اصول نویسندگی بسیار جزئیست.
معمولا با مطالعه یک یا چند داستان ویا نوشته از نویسنده ای تا حدودی به مهارت و توانایی آن نویسنده پی میبرم، و تا کنون کسانی که داستان های بنده را نقد نمودند ویا ایراد گرفته اند نویسندگانی ماهر و توانایی بودند. و تا به اینجا هر نقد ویا ایرادی که از داستان های بنده شده حقا بجا و درست بوده .حال نمی دانم شما دلتان با قلمتان چگونه است! ولی بنده هرچیزی که به زبان و بیاورم و به قلم بنویسم در دلم نیز همان است و پشت پرده پوزخندی ندارم اگر نقد ویا ایرادی را تایید نمایم حقا و وجدانا تا جایی که بتوانم آن نقد را در نوشته های خود اعمال میکنم.
در کل اگر زیاده گویی شد ببخشید.
ممنون که سر زدید،وقت گذاشتید،مطالعه فرمودید و در نهایت نقد فرمودید.
بسیار سپاسگذارم خوش ، سلامت و همیشه موفق باشید.
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.