چوپان

چوپان

صورتش را نزدیکِ کتری سیاه بُرد، چشمانش را بست، محکم و پُرزور هیزم کم‌جان را فوت کرد.
آتش زیر کتری، دوباره گُر گرفت.
سرش را بلند کرد، بره سفید و سیاه، زل زده بود به سفره پهن شده‌. کلوخ برداشت تا بزند، دلش نیامد. زیبای دوست داشتنی! انگار نقاشی شده بود، پشم سیاه مخملی با لکه‌های سفید. تکه‌نان خشک‌شده‌ را برایش انداخت؛ بره جستی زد و جفتک‌پران چپید میان گله.
دود هیزم آرام و خرامان بالا کشید. چشمانش را بست..

کِش را پیچید دور کتاب و دفترها، خودکار هم جیبش بود. همه چیز مثل هر روز. برنامه درسی هم آماده بود، فقط مانده بود کِش را دو بار بپیچد دور آنها.

زنگ اول و دوم، مثل همیشه گذشت. زنگ‌سوم‌ درس تاریخ بود. معلم تاریخ، اُوِرکتِ سبزرنگش را انداخت روی صندلیِ نقره‌ای، و نشست، کتاب را ورق زد. به علی اشاره کرد درس جدید را بخواند.
از جا بلند شد، کلاس ساکت بود، هیچ صدایی نبود به جز صدای کفش‌های آقای معلم روی موزاییک‌های کف کلاس.

داستان شروع شد، قصه زندگیِ بانی سلسله قاجار، داشت می‌رفت جنگ.
چشمانش سنگین شد.
آغامحمدخان با کمر باریک و صورت و چانه کشیده، با آن کلاه بزرگ همیشگی به میدان نبرد رسید، جنگ سختی شد. آق‌ قویونلوها، قره قویونلوها، گوسفند سیاه، گوسفند سفید!

پلکهایش را به زور بالا کشید، آقای معلم پایین کلاس بود، سعی کرد زُل بزند، ریش خرمایی و کم‌پشت و تاب خورده با دماغ کشیده، معلم تاریخ کم‌رنگ و محو شد.

جنگ سختی درگرفت؛ هیجان جنگ و جنگجو، شیهه اسب و رقص شمشیر.
گرد و خاک از میدان جنگ بلند شد. چقدر تاریخ خوب بود! چقدر رویایی و گیرا.

صدای گوشخراش وجودش را میخکوب کرد. فهمید اتفاق وحشتناکی افتاده.
قلبش تند و تند می‌زد، بدنش شروع کرد به لرزیدن، خون دوید میان صورتش. نمی‌دانست چه شده، معلم تاریخ کنارش ایستاده بود، اُوِرکت هم تمیز و مرتب آویزان صندلی بود.

خودش را پیدا کرد، به تته‌تپه افتاد، خواست بگوید: ببخشید، دست خودم نبود، خوابم بُرد دیگه تکرار نمیشه! جمله‌ها جفت و جور نشد، به مِن مِن افتاد
معلم تاریخ چند قدم جلو رفت و برگشت، طوری که همه معلوم باشند، با صدای بلند داد زد:
_ اینجا کلاس درسه یا زیر کرسی ننه‌ات؟ اومدی درس بخونی یا بخوابی؟ دولت پول مفت نداره بده تو اینجا بخوابی، بلند شو برو بیرون، تو لیاقت درس و مدرسه نداری! بعد گوشش را گرفت و پیچاند.

بلند شد، آب دهانش را قورت داد، گفت: ببخشید! صبح خیلی زود بیدار شدم بخدا کار داشتم. به پدرم کمک کردم. حرفها را معلوم نشد کسی شنید یا نه.
گردن همه کج شده بود به سمت او.
بغض کرد، پُر شد از دو احساس؛ خشم و شرم، خشم از برخورد معلم و شرم از خواب. می‌دانست بساط خنده و تمسخر برای همه فراهم شده، جای او دیگر آنجا نبود.
به طرف در رفت. برگشت؛ خواست چیزی بگوید، اگر گریه‌اش می‌گرفت چه؟ پشیمان شد، بغض و غم آوار شده بود روی وجودش.

فردایش مردهای محل به ردیف کنار دیوار نشسته بودند، پدر هم روبرویشان بود. کاغذ را خیلی زود نوشتند، همه راضی و خوشحال؛ چه کسی بهتر از او؟
همهمه و بگو مگوی قرارداد زیاد طول نکشید. بین آن همه، فقط مش حسینعلی بود که گفت کاش این دو ماه می‌رفت و کلاس هشتمش تمام می‌شد.
پدر جای جوهر خودکار را مالید به شلوارش، با غیظ رو به مش حسینعلی گفت: خواندن و نوشتن بداند کفایت می‌کنه، قرآن هم بلده.
یک ساعت بعد عصا و سفره چوپانی جای خودکارِ شکسته و ته کشیده‌اش را گرفت..

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.