آژیر



ببین! چطور بگم قشنگ بفهمی؟ آژیر دو جوره، یکیش، اولش میگه: شنوندگان عزیز توجه توجه! صدای آژیری که می‌شنوید زرد است و احتمال بمب‌باران وجود دارد. صداش کم و زیاد میشه و معمولا هم چند دقیقه بعد میگه: خطر رفع شده و وضعیت عادی است.

گوش کن اینجوری؛ لبهایم را را روی هم فشار دادم، از تهِ گلو سعی کردم صدای آژیر دربیاورم.

محمد روی صندلی پاره و چرک‌مرده تراکتور ژست گرفت، فرمان پوست پوست شده را دو سه بار به این طرف آن طرف چرخاند و ادای رانندگی درآورد: خب زیاد به خودت فشار نیار، اون یکی آژیر چجوریه؟

خودم را روی صندلی آهنی و تنگِ روی گلگیر جابجا کردم: آژیر دوم مال وقتیه که خطر جدیه، موقعی که هواپیمای عراقی نزدیک شده. گوینده میگه: توجه توجه! آژیری که می‌شنوید قرمز است، فورا به پناهگاه بروید. صدای آژیر قرمز یکسره و بلنده و اگر بمب بندازه صداش تا روستا هم میاد.

محمد دو دستی دنده تراکتور را خلاص کرد و دوباره جا داد، صدای جیر جیر صندلیِ لق و لوق درآمد.
از جا بلند شد، کهنه لباس‌های تا شدهْ روی صندلی را تنظیم کرد، جاش که نرم شد دوباره خودش را انداخت: خیلی دوست دارم صدای آژیر بشنوم، خوشبحالت رادیو دارید، صدای بمب شنیدما، ولی دلم می‌خواد قبلش بدونم صدای آژیر چجوره و چقد طول می‌کشه بمب بیفته.

گفتم: اگه بذاری یه بار تراکتور شما رو رانندگی کنم منم هر وقت بمب‌باران شد زود رادیو میارم بشنوی.

چشمانش برق زد: من خودم که از تو دو سال بزرگترم تازه یاد گرفتم، دادام نمی‌ذاره توی روستا پشت فرمون بشینم، میگه می‌زنی به یکی بدبختی درست می‌کنی. خودت می‌شناسیش دیگه. ولی توی صحرا خیلی رانندگی کردم، مخصوصا وقتی کُلٓش و علوفه بار می‌زنیم. خیلی مزه میده، همه پایین کار می‌کنن و علوفه میدن بالا و تو تراکتور به این بزرگی و تریلی پشت سرش رو می‌بری پای کوپه‌های کُلش. من توی راه دنده چهار هم زدم ولی پنج نه، دادام نمی‌ذاره.

قند در دلم آب شد.
پا روی کلاج گذاشتم و آرام فشارش دادم، یک طرف بدنم کج شد به چپ، دنده را گذاشتم روی یک. تراکتور راه افتاد، سرم را آرام آرام به چپ و راست تکان دادم، تمام وجودم سرخوشی شد.
محمد جلوی چشمم دست تکان داد: کجایی؟ خوابت برده؟ نمی‌شنوی؟ میگم کی رادیو میاری؟
گفتم: نمی‌دونم کی بمباران میشه! هر وقت آژیر کشید برات میارم، ولی قول بده بذاری رانندگی کنم.
گفت: باشه، باشه.. الان بیا یه کم خاموش بشین، ببین، اینجوری کلاج بگیر، بزن یک، خلاص کن، بزن دو..

تمام حرف‌های آن روز در چند ثانیه جلوی چشمانم رژه رفت. تازه از مدرسه رسیده بودم، کیف و کتابم را به مادر دادم و دست بردم بند کفش‌های کتانی‌ام را باز کنم که صدای آژیر شروع شد.
با کفش روی فرش رفتم، رادیو را از تاقچه برداشتم، وقت نبود، به سرعت از خانه بیرون رفتم.

تا کوچه کناری و خانه محمد خیلی راه نبود.
به پشت دروازه رسیدم، با عجله چند بار کلون را زدم. چند لحظه بعد در باز شد، پیچ صدای رادیو را کم کردم، چهره لاغر و تکیده پدر محمد مقابلم بود با تعجب نگاه کرد. گفتم: محمد خونه نیست؟
جواب داد: توی طویله کار داره، مگه نمی‌بینی داریم گاو و گوسفند آب می‌دیم؟ بیا توی حیاط که در رو ببندم، در باز باشه گوسفندها میرن بیرون.

وارد حیاط شدم، چشم چرخاندم که محمد شاید پیدایش بشود. پدر محمد گفت: چی شده؟ چیکارش داری؟
با اضطراب و بریده بریده گفتم: دوست داره صدای آژیر بشنوه، بهش قول دادم.
گفت: کو؟ صداش رو زیاد کن بشنویم. بعد خودش هم روی سکو نشست.
پیچ صدا را تا آخر چرخاندم، آژیر هنوز تمام نشده بود، گوسفندها هماهنگ ساکت شدند، با تعجب سر برگرداندند. صدای گوینده درآمد: آژیری که هم‌اکنون می‌شنوید قرمز است، هر چه سریعتر به پناهگاه بروید..
با صدای گرومپِ بمب همه چیز لرزید. گوسفندها رم کردند و گوشه حیاط توی هم رفتند.

پدر محمد جا خورد، زیر لب لا اله الا الله گفت، دندان به هم سایید، رادیو را از دستم گرفت، پیچ ایستگاه را چند بار چرخاند، آژیر قطع شد، رادیو به جیغ جیغ افتاد: خارج نمی‌گیره این؟ بیا خارج بگیر ببینیم اونا چی می‌گن؟
مادر محمد گالن نفت را گذاشت روی سکو، دو دستش را بالا گرفت: خدایا خودت به جمیع مسلمونها رحم کن.
محمد بیرون آمد، در طویله را روی هم کوبید، گوسفندها اینبار به گوشه روبرو رم کردند.
گفتم: رادیو آژیر کشید، بمب بود بمب..
گونی از کول محمد افتاد.

پرویز ایمانی

نظر شما???? @imani_fard

???? @daastan
???? @daastan
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مینا رسولی (25/7/1397),علیرضااشرفی مهابادی (25/7/1397),ابوالفضل مولوی (27/7/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.