کلاس آقاي قبرستان



نويسنده
مهدي عليزاده فخرآباد

سردبير فرياد کشيد:همين که گفتم.ميروي واين گزارش را تهيه مي کني.فقط تو بايد اينکار رابکني و تنها هم ميروي.
-اما من از قبرستان ميترسم.آخر چه کسي نصف شبي تنها به قبرستان رفته است که من دوميش باشم؟
سردبير با عصبانيت جواب داد:يا اينکار را ميکني يا اخراجي!فهميميدي؟اخراج!حالم از خبرنگاري که حتي جرات نداشته باشد نصف شب به قبرستان برود و يک گزارش تهيه کند به هم ميخورد.حالا برو بيرون.نمي خواهم ريختت را ببينم.
با ناراحتي از دفتر سردبير بيرون آمدم.چند نفر از همکارها که صداي ما را شنيده بودند با ديدن من پوزخندي به تمسخر زدند و خنديدند.مطمئن بودم که يکي از همانها چنين خبري را به سردبير داده بودو پيشنهاد کرده بود که اگر مي خواهد از شر من خلاص بشود اين بهترين فرصت است.سردبير هم من را صدا زده بود و مجبورم کرده بود به خبر رسيدگي کنم و گزارشي درباره آن تهيه کنم.
بدون اينکه هيچ حرفي بزنم دوربين و دستگاه هاي ضبط صدا را از دفتر تجهيزات تحويل گرفتم واز ساختمان نشريه خارج شدم.کاغذ را از جيبم درآوردم تا دوباره خبر را بخوانم.مطمئن بودم که يک خبر الکي است و همان همکاران نامردم در نشريه آن را جلوي سردبير گذاشته بودند.

"چندروزي است که از قبرستان متروکه اي در اطراف شهر سروصداهايي ميايد ودر اتاقي که يک آرامگاه خانوادگي است اتفاقاتي ميفتد.چند دزد که به دنبال عتيقه بوده اند نيمه شب به قبرستان مي روند وبا مردگاني روبرو مي شوند که زنده شده اند وبه زحمت موفق مي شوند از آنجا فرار کنند.يکي از آنها تا از قبرستان خارج مي شود از ترس قالب تهي مي کند و ديگري خودش رابه پاسگاه پليس ميرساند و هنوز بازجويي نشده سکته ميکندوهردو جسد به پزشکي قانوني منتقل مي شوند و مشخص مي شود به دليل وحشت زياد قالب تهي کرده اند.
مراتب جهت سرکشي و رسيدگي."

کاغذ را دوباره داخل جيبم گذاشتم وباناراحتي به راهم ادامه دادم.به اين فکر مي کردم که چطور سردبير يک نشريه اين چرنديات را باور مي کند و يک خبرنگار را براي مصاحبه با مرده هاي زنده شده نصفه شب به قبرستان مي فرستد.اما بعد به خودم گفتم تمام پرسنل نشريه مي دانستند اين هم از آن دسته خبرهايي است که نيازي به پيگيري ندارند و فقط چند نفر که بيکار بوده اند آن را پر و بال داده اند وباور کرده اند.اما آنها که از دست وپا چلفتي بودن من بدشان ميامده مي خواسته اند بدين وسيله اسباب اخراج من را مهيا کنند.چند وقتي بود که مي گفتند صاحب امتياز روزنامه مي خواهد بخاطر صرفه جويي چندنفر را اخراج کند و پرسنل مهربان نشريه هم در اقدامي خودجوش پيشگيري قبل از درمان کرده بودند ومن را کانديداي اخراج کرده بودند.آخر به من چه مربوط بود که نشريه اينقدر برگشتي داشت و ديگر کسي آن را نمي خريد؟چرا هميشه تمام کاسه کوزه ها بايد سر من مي شکست؟
تا شب هزاران فکر از سر من گذشت.ياد تمام فيلم ترسناک هايي افتادم که ديده بودم.ياد زامبي هايي که به دنبال انسانها مي کردند و مي خواستند آنها را بخورند.زامبي هايي که دستشان را دراز کرده بودند و با ديدن يک انسان زنده فرياد مي کشيدند "مغز,مغز,مغز" و به دنبال او مي کردند وتا اورا مي گرفتند زنده زنده اورا مي خوردند وبعد از چند ساعت بقاياي انساني که خورده شده بود هم شروع به حرکت مي کرد وتبديل به يک زامبي ميشد."مرده_زنده" هايي که فقط در فيلمها ميشد آنها را ديد وحالا بايد براي ديدن آنها و تهيه گزارش ازشان نصف شب وارد يک قبرستان دور افتاده مي شدم که حتي داخل شهر هم نبود واز آنها گزارش تهيه مي کردم.واقعا سنديکاي حمايت از روزنامه نگاران چکار ميکرد و چرا من بايد بخاطر نداشتن امنيت شغلي وادار به چنين کار ترسناکي مي شدم؟
باتاريک شدن هوا من هم به قبرستان رسيدم.ماشينم را جلوي حصار آن پارک کردم وبا خودم گفتم دراين چندساعتي که تا نيمه شب مانده است چرتي بزنم.با چنين فکري صندلي ماشين را خواباندم وچشمانم را بستم.آنقدر هم خسته فکري بودم که به چنددقيقه نکشيد و خوابم برد.
باصداي هوهوي يک جغد از خواب بلند شدم و به ساعتم نگاه کردم.ساعت يک ونيم شب بود.بقدري سکوت همه جا را فرا گرفته بود که متوجه نشده بودم و کمي بيشتر خوابيده بودم.سرم را بالا آوردم و اطراف را نگاه کردم.هيچکس تا دوردستها درآن اطراف نبود.ترسيده بودم واصلا دلم نمي خواست از ماشين پياده بشوم.اما بايد در تاريکي از مقبره اي که سردبير نشاني اش را داده بود عکس مي گرفتم تا ثابت ميشد که هيچ اتفاقي در آن مکان وحشتناک نميفتد.من حتما بايد اين کاررا انجام مي دادم وگرنه شغلم رااز دست داده بودم.فقط بايد يک عکس مي گرفتم و در عوض اين دشمنانم بودند که اخراج مي شدند.نه من!
نفس عميقي کشيدم ودر ماشين راباز کردم و از ماشين پياده شدم.چراغ قوه را روشن کردم تا بتوانم جلوي پايم را ببينم.آنجا تاريکي مطلق حکمفرما بود وهيچ تير چراغ برقي روشن نبود.شهرداري به خيال اينکه هيچ انساني نيمه شب گذرش به آنجا نميفتد تيرهاي چراغ برق را خاموش کرده بود و اگر چراغ قوه نبود جلوي پايم راهم نمي توانستم ببينم.نور مهتاب کمي اطراف را روشن کرده بود وقبرها ديده مي شدند.به زحمت مي توانستم روي بعضي از قبرها را که حالا ظاهر فوق العاده ترسناکي پيدا کرده بودند بخوانم.اما من هدفم قبرهايي نبودند که آنجا خاک شده بودند.بايد به گوشه سمت چپ قبرستان مي رفتم واز آرامگاه خانوادگي که در آنجا بود عکسبرداري مي کردم.دزدهاي عتيقه يا همان کفن دزدها به آنجا رفته بودند و مي گفتند آنجا مرده زنده ها را ديده اند.من بايد ثابت مي کردم که اين دروغي بيش نبوده است.
جلوتررفتم و کم کم آرامگاه با همان مشخصاتي که به من گفته بودند جلويم ظاهر شد.پشت يکي از بوته ها پنهان شدم تا اگر چيز مشکوکي ديدم جلو نروم.درست است که من اصلا خرافاتي نبودم اما دو نفر آدم به هر دليلي چيزي اينجا ديده بودند که باعث مرگشان شده بود و اصلا نمي خواستم سومين نفر من باشم.حالا به هر دليلي که مرده بودند مهم نبود.مهم اينجا بود که اين اتفاق براي من هم نيفتد.
ازپشت بوته آرامگاه را نگاه کردم.هيچکس آنجا نبود.فقط صداي جغدها و بعضي پرندگان بود که ميامد.به خودم گفتم"چرا از همينجا يک عکس نگيرم؟" و بعد سرم را پايين آوردم تا دوربين را بردارم ويک عکس از آرامگاه بگيرم.
صدايي از پشت سرم گفت:سلام!
بايد بگويم اين کلمه ترسناکترين کلمه اي بود که درتمام زندگيم شنيده بودم.ناخودآگاه رويم را برگرداندم و ناگهان دختر جوان و زيبايي را ديدم که با لبخند به صورت من نگاه مي کرد.قيافه اش اصلا شبيه يک مرده نبود.خيلي هم "زنده"بود!
دختر جوان پرسيد:شما تازه وارديد؟
وبعد دوربين را ديد وگفت:آه ه ه ه!يک خبرنگار.درسته؟شما خبرنگاريد؟
حالا ديگر مطمئن شده بودم که با يک مرده صحبت نمي کنم.اما آخر يک دختر جوان دراين سن وسال نيمه شب در قبرستان چکار مي کرد؟
پرسيدم:مي شود بگوييد نصفه شبي اينجا چکار مي کنيد؟فکر مي کردم فقط من اينجا هستم.
خنديد وگفت:فقط شما اينجا هستيد؟يک نگاه به پشت سرتان بيندازيد و ببينيد فقط من وشما اينجا هستيم يا ديگراني هم هستند.
قبل از اينکه صورتم را برگردانم همهمه گوشم را پر کرد وبعد نزديک به چهل نفر مرد و زن و پير و جوان را ديدم که به طرف آرامگاه که حالا چراغش روشن شده بود وهمه جا را روشن کرده بود مي رفتند.دخترجوان بازوي من را گرفت و باهم به طرف آرامگاه رفتيم.
-هميشه از خبرنگارها خوشم ميامد.خيلي دوست داشتم يکي از آنها را ببينم وبا او صحبت کنم.شغل جذابي داريد.مگه نه؟
دلم مي خواست از ماجراي صبح و آمدنم به اين قبرستان وشنيدن کلمه"سلام"از خودش بگويم و بگويم که چطور با شنيدن اين کلمه نصفه عمر شده بودم اما چون دختر خيلي جذابي بود چيزي در اين مورد نگفتم وفقط پرسيدم:اينجا چه خبر است؟
دختر جوان جواب داد:مگر نمي دانيد؟دور هم جمع مي شويم تا چاره اي پيدا کنيم و مشکلاتمان را حل کنيم.
با شنيدن اين جمله ديگر مطمئن شدم دختر فکر کرده من هم جزو خودشان هستم وفقط تازه واردم.اين هم احتمالا يک فرقه مخفي بود که حالا تشکيل جلسه داده بود و مغزم بااين فکر که گزارش سال را تهيه خواهم کرد به قلقلک افتاد.
دختر دستش را دراز کرد و گفت:راستي به هم معرفي نشديم.من "آرميتا"هستم.
دستش را فشار دادم و گفتم:از آشنايي با شما خوشوقتم.من هم "رامين" هستم.
-تا به حال شما را نديده بودم.
-درست حدس زديد که تازه وارد هستم.امشب شب اولي است که به اينجا ميايم.
-پس حتما خيلي بايد برايتان جذاب باشد.نگران نباشيد خودم هستم و راهنماييشان مي کنم.
وبعد با خوشحالي بازويم را فشار داد و خودش رابه من چسباند وبازو به بازوي هم واردآرامگاه که سالن نسبتا جاداري بود شديم.سرتاسر سالن پر از صندلي بود و هرکسي که وارد آن ميشد روي يکي از صندليها مي نشست.يک جايگاه سخنراني البته بدون ميکروفون جلوي صندليها بود و محيط دقيقا مثل يک ميتينگ درست شده بود.من که همان اول دوربين خودم را پنهان کرده بودم کاملا مثل بقيه به همراه آرميتا روي دوتا صندلي نشستيم و منتظر آغاز شدن مراسم شديم.
آرميتا گفت:الان مراسم شروع مي شود.ساعت 2 شده.به زودي ميايد و سخنراني ميکند.
-چه کسي قرار است سخنراني کند؟
-آقاي قبرستان!
چه اسم عجيبي!هرچند به اينجا ميامد.اگر قراربود مردي داخل قبرستان سخنراني کند بايد هم چنين اسمي براي خودش انتخاب ميکرد واسمش را"آقاي قبرستان" مي گذاشت.
يک مرد اخمو که صورتي داشت که با ديدن آن فکر کردم با همه دعوا دارد پشت سرما نشست و گفت:بو ميايد.
آرميتا با ديدن اولبخندي زد وباهم دست دادند.
ارآرميتا پرسيدم:تو همه را مي شناسي؟
-نه همه را!آخر ميايند و ميروند.اما من نزديک به 40 روزي ميشود که اينجا هستم.کم کم دارم با همه آشنا مي شوم.
-چهل روز؟تو چهل روز است که اينجا هستي؟توي اين قبرستان؟
نشد که جوابم را بدهد.يکدفعه همه بلند شدند.به روبرو و جايگاه سخنراني نگاه کردم.مرد قد بلندي که شنل چرمي سياه رنگي پوشيده بود جلو ايستاده بود و به حضار نگاه مي کرد.روي صورتش يک زخم عميق بود و يک چشم نداشت و به جاي آن چشم يک روکش درست مثل دزدهاي دريايي يک چشم گذاشته بود.قيافه ترسناک و زشتي داشت.اصلا نمي فهميدم چرااين جماعت اينطور با ذوق و شوق به او نگاه مي کنند.
دوباره روي صندليهايمان نشستيم و همه ساکت شدند.
آقاي قبرستان شروع به سخنراني کرد:سلام مي کنم به تمام شما.چه کساني که از مدتها پيش دراين جلسات شرکت مي کنند وچه کساني که تازه به ما ملحق شده اند.بايد بگويم چند شب پيش با بي انضباطي که اتفاق افتاد و آن دو دزدي که به اينجا آمده بودند وقفه اي در برنامه هاي من پيش آمد اما حالا خوشبختانه برطرف شده و مي توانيم با خيالي راحت و آسوده به کارمان برسيم.
صورتم را کج کردم و کنار گوش آرميتا ازاو پرسيدم:مگر شماآن دوتا دزد را ديديد؟
آرميتا جواب داد:نه آنها ما را ديدند.بعدهم فرار کردند اما چون ترسيده بودند و يکدفعه دويده بودند طاقت نياوردند و هردو تايشان مردند.
_آخر از چي شما ترسيده اند؟شما که ترس نداريد.
-اين رابه آن دوتا احمق بگو!مدتها بود که آدم زنده نديده بودم و خيلي دوست داشتم با آنها حرف بزنم.ما فقط مي خواستيم حالشان را بپرسيم.
با چشماني گرد شده به آرميتا نگاه کردم و گفتم:آدم زنده؟منظورت از آدم زنده چيست؟
مردي که پشت سر ما نشسته بود دوباره گفت:بو مياد!
وخيلي مشکوک به اطراف نگاه کرد.
آرميتا جواب داد:پس معلوم مي شود هنوز متوجه نشده اي.عزيزم تو مرده اي!البته اشکالي هم ندارد و براي همه پيش ميايد.ما براي همين اينجا هستيم.مي خواهيم تا دير نشده به دنيا برگرديم.
با ترس ولرز و خيلي آهسته در حاليکه به آن انبوهي از مرده ها که حالا کنار من روي صندلي نشسته بود نگاه مي کردم از آرميتا پرسيدم:يعني توهم مرده اي؟همه اينجا مرده اند؟
-معلوم است که مرده ام.خود تو هم مرده اي وتازه فهميده اي.لطفا سروصدا راه نينداز و خوددار باش.خيلي زشت است که حالا فهميده اي يکدفعه داد وبيداد راه بيندازي.کار آدمهاي بي کلاس است.
اما بدبختي اينجا بود که من نمرده بودم.فقط وسط آن همه مرده بخاطر تهيه يک گزارش گير افتاده بودم.مرده هايي که هيچکدام قيافه يک جسد را نداشتند و همه شکل انسانهاي عادي بودند.
ازآرميتا پرسيدم:پس کفنهايتان کو؟
-هيس س س!اين روحمان است ديگر!چقدر سوال ميپرسي.مگر نمي بيني که دارد سخنراني مي کند.
چشمانم درشت شده بود و باناراحتي دوباره مثل آدم سرجايم آرام گرفتم.بايد هرچه زودتر فرار مي کردم.
مرد زشتي که پشت سرما نشسته بود دوباره مثل اينکه بخواهد غرغر کند گفت:بوي زندگي مياد!چرا گوش نمي کنيد؟
آرميتا دوباره "هيسي" کرد و مرد ساکت شد.حالا فقط صداي آقاي قبرستان بود که ميامد.
-..ما راه هاي مختلفي را امتحان کرده ايم.هرراه هم مشکلات خاص خودش را دارد.اما هنوز موفق نشده ايم راهي براي برگشتن به دنيا پيدا کنيم.البته موفقيتهايي داشته ايم مثلا همين اتفاق پريشب که آن دونفر يکدفعه جلوي ما ظاهر شدند.شما خودتان خوب مي دانيد که ديدن ما براي زنده ها امکان ندارد و آنها بايد مراسمي مثل جنگيري و مشابه آن را انجام بدهند تا موفق به ديدن هم بشويم.اما آن دو دزد ما را ديدند.واين بدين معني است که ما به موفقيتهايي رسيده ايم.اميدوارم بتوانيم بازهم زندگاني را ببينيم.هرچنداين کار بسيار مشکل است اما غير ممکن هم نيست.
يکي اززنها اشکهايي را دور چشمانش حلقه زده بود پاک کرد و گفت:من مي خواهم بچه هايم را ببينم.نميدانم الان دارند چکار مي کنند.وقتي به سر قبرم ميايند هرچقدر داد وفرياد مي کنم و صدايشان مي کنم من را نمي بينند و جوابم را نمي دهند.
مرد ديگري گفت:من که اصلا نمي خواهم بچه هايم را ببينم.تمام پول من را دارند حيف و ميل مي کنند.اگر زنده بودم پدرشان را در مياوردم.
زن مشکي پوشي گفت:شوهر من را بگو.هنوز چيزي نشده رفته است و ازدواج کرده است.زنيکه دماغ بزرگي دارد و پشت سرهم فين ميکند.دلم ميخواهد برگردم تا حق هردوتايشان را کف دستشان بگذارم.
آرميتا بازويم را فشار داد و گفت:من وقتي زنده بودم هيچ رابطه عاشقانه اي نداشتم.آخر همه اش درگير معالجه بيماريم بودم.اما حالا که سالم شده ام خيلي دلم رابطه عاشقانه مي خواهد.
وخيلي معني دار چشمانش رابه هم زد و به من نگاه کردو بيشتر خودش رابه من چسباند.هيچوقت در تمام زندگي دختر به اين جذابي با من صجبت نکرده بود.فقط حيف که مرده بود!
آقاي قبرستان گفت:آرام باشيد.لطفا ساکت باشيد و گوش کنيد.فراموش نکنيد که شما فقط 7 ماه فرصت داريد و بعد از 7 ماه دوران برزخ شما به سر مي رسد و وارد بهشت و جهنم خودتان ميشود.بعضي از ما ديگر هيچ فرصتي برايشان باقي نمانده است.من در طول مدت زندگيم مرده هاي زيادي را ديده ام که موفق به بازگشت به دنيا نشده اند و بلافاصله به جهنم منتقل شده اند.
يکي از زنها گفت:واي چه وحشتناک.
مردي گفت:من که ميدانم جهنمي هستم.هر کار بدي را توي آن دنيا انجام داده ام.
از آرميتا پرسيدم:سخنران مگر خودش مرده نيست؟
آرميتا جواب داد:اينجا همه مرده اند.اما آقاي قبرستان از نيروهاي بين خير و شر است.آمده تا ما را براي رفتن به مکان ابدي مان آماده کند.
-يعني او انسان نيست؟
-نه ولي بدن انسانها را دارد.از اين چيزها ازاين به بعد خيلي خواهي ديد.اجنه و حيوانات عجيب.فرشته ها و هر موجودي که قبلا برايت نامرئي بودند حالا مرئي ميشوند.از اين جنبه هايش که به مردنت نگاه کني خيلي هم خوب است.
واقعا هرچه زودتر بايد فرار مي کردم.ديگر داشتم از شدت ترس خودم را خيس مي کردم.تنها دليلي که مانع اينکار شده بود اين بود که با خودم فکر کرده بودم مبادا خيس کردن شلوار مخصوص زنده ها باشد و با انجام آن همه متوجه بشوند که يک زنده بينشان نشسته است.
يک نفر پرسيد:اما آخر تا به حال هيچکس نتوانسته دوباره به دنيا برگردد.ما چطور موفق مي شويم؟
يکي جوابش را داد:بالاخره که بايد سعيمان را بکنيم.همينطوري که نمي توانيم دست روي دست بگذاريم و ببينيم که مارا به جهنم مي برند.
-مگر دست خودمان است؟به زور مي برند.
زني فرياد کشيد:يعني مي توانيد آرام بنشينيد و ببينيد که همسرانتان را بقيه تصاحب مي کنند و با آنها عشق بازي مي کنند؟من که هر وقت شوهرم را همراه آن سليطه مي بينم مي خواهم حلقومش را از پس گردنش بکشم بيرون.نمي دانم با چه رويي باهم آمده بودند سر قبر من.حداقل اگر نمي توانيد مارا برگردانيد آنها را بکشيد و به اينجا بياوريد.
آقاي قبرستان دستش را بالا برد و گفت:خانومها آقايان لطفا آرام باشيد.شما آنقدر از دست خانواده هايتان عصباني هستيد که حتي نمي توانيد خوب فکر کنيد.
همان زن گفت:فکر کردن ندارد که!با کمال پررويي ميايند سر قبر ما و جلوي ما به هم اظهار علاقه مي کنند.
پيرمردي گفت:زن من 70 سالش است.آمده بود و ازمن اجازه مي گرفت که با يک پسر جوان ژيگولو ازدواج کند.اين اگر هرزگي نيست پس چيست؟تمام پولهاي من رابراي جراحي زيباييش خرج کرده بود.اي کاش وقتي داشتم مي مردم اورا مي ديديد.نميدانيد چه قيافه زشتي داشت.اما حالا شبيه 40 ساله ها شده بود.اگر موقع مرگ من اين قيافه را داشت من غلط مي کردم که بميرم.
-بايد حقشان را کف دستشان بگذاريم.
-بله بايد آنها بميرند و ما زنده باشيم.
-اي کاش الان يک زنده اينجا بود تا به او مي فهمانديم از يک من ماست چقدر مي شود کره گرفت.
با شنيدن اين حرف بيشتر درون صندليم مچاله شدم.به در آرامگاه نگاه کردم و به دنبال بها نه اي گشتم تا بلند بشوم و فرار را برقرار ترجيح بدهم.اي کاش مي دانستم مرده ها مي توانند دستشويي کنند يا نه.اگر مي دانستم به اين بهانه بلند مي شدم و فرار مي کردم.
مرد پشتي دوباره گفت:بويش بيشتر شد.
ومن دوباره مثل قبل نشستيم.از شانس بد من دماغ گنده ترين مرده دنيا پشت سر من نشسته بود و فقط بو مي کشيد!
از آرميتا پرسيدم:يعني ديگر لذت غذا خوردن را احساس نخواهم کرد؟
آرميتا با مهرباني جواب داد:تا وقتي به بهشت نروي نه عزيزم.اما آنجا از اين خبرها بازهم هست.تازه خبرهاي خيلي بهتري هم هست.ميداني که چي مي گويم.
وباز خودش را به من فشار داد.نبود قانون و کساني که از روابط نا مشروع جلوگيري مي کردند باعث شده بود خيلي راحت خودش را به من با منظور بچسباند و التماس دعا داشته باشد.
يک لحظه فکري به سرم زد و گفتم:دوست داري برويم بيرون و از آن کارها بکنيم؟
چشمانش برقي زد و گفت:مگر ميشود؟
الکي جواب دادم:معلوم است که مي شود.چرا نشود؟بعد هم کي ميخواهد جلوي مارا بگيرد؟حتما کميته!
وخنديدم.آرميتا هم خنديد اما گفت:نه!صبرکن تمام بشود بعد مي رويم.
-اما من عجله دارم.
-من هم عجله دارم و قول ميدهم تا تمام شد تو را ببرم داخل قبر خودم که تا فردا شب همانجا باشي!
سراسيمه گفتم:نه!راستي من آنجايم را جا گذاشته ام.يعني آن عضو را ندارم.
آرميتا مشکوک به من نگاه کرد و گفت:مگر ميشود؟
-بله که ميشود.اما نگران نباش فردا شب آن را با خودم خواهم آورد.
آرميتا که داشت نااميد ميشد خنديد و کنار گوشم گفت:من مردن را بخاطر همين آزاديهايش دوست دارم.مي توانيم تا صبح در آغوش هم باشيم.
-نه!گفتم که نمي خواهم.بگذار همان فرداشب!
-باشد اما قول بده!
-قول ميدهم.
آرميتا دستش را لاي بازوهايم برد و سرش را روي شانه ام گذاشت و توي گوشم فوت کرد!
وقتي غذا خوردني در کار نبود پس توالت رفتني هم در کار نبود.بايد دنبال بهانه ديگري براي فرار از وسط مرده ها مي گشتم.
آقاي قبرستان ادامه داد:حالا که شما مرده ايد بيشتر قدر روزهاي زنده بوددن را مي دانيد.اگر برگرديد بهتر مي توانيد زندگي کنيد و حتما خيلي زود موفق خواهيد شد.به همين دليل ما بايد تلاشمان را بيشتر کنيم.و حالا گزارشات.
وبعد به يکي از مرده ها اشاره کرد وبه او گفت که بلند بشود و جلوي جايگاه بيايد.
مرده بلند شد و پشت جايگاه ايستاد و گفت:سلام!من آزمايشي کرده ام که حتما براي شما شنيدني خواهد بود.من مراسم "احضار زندگان" ترتيب دادم.و مطمئنم به زودي يک زنده را در ميان خودمان خواهيم داشت.ما از او کمک خواهيم گرفت و اوخبر سلامت مارابه خانواده هايمان خواهد رسانيد.
-اما قبلش اجازه بدهيد کمي کتکش بزنيم.
آقاي قبرستان پرسيد:اما آخر چرا؟!
همه باهم جواب دادند:چون زنده است!
يک نفرگفت:من که تا ببينمش گوشش را خواهم پيچاند وبه او امر مي کنم برود و همسرم را بکشد تا اوهم با من باشد.
-من همينجا يک قبر کنار قبر خودم براي زنم خريده بودم اما وقتي مردم او دوباره ازدواج کرد و شوهرش قبر اورا فروخت به اين آقا!
وبا انگشت پيرمردي را که دستش داخل دماغش بود را نشان داد و ادامه داد:تا صبح خر و پف مي کند.آخر مرده که نبايد خر وپف کند.
زني گفت:من شنيده بودم که وقتي بميريم زنده ها براي مرده ها خيرات مي کنند اما آنها نه تنها اين کار را انجام ندادند که با پولها شروع کرده اند به کثافتکاري.
يک مرد قوي هيکل گفت:اي کاش يک زنده اينجا بود.اي کاش!
مرد پشتي گفت:بويش هم ميايد.
مادرم راست مي گفت که بايد هر روز به حمام بروم.اگر حمام رفته بودم بوي کمتري مي دادم.
آقاي قبرستان گفت:اما اگر کسي به اينجا بيايد و دوباره شما مثل همان موقعي که به آن دزدها حمله کرديد به او حمله کنيد و شکل خفاش و جغد و پلنگ بشويد حتما اوهم خواهد مرد.من خبرش را دارم که بعضي از شما اينکارها را انجام داده اند و به همين دليل آن بيچاره ها مرده اند.حيف که آنها را درقبرستان ديگري دفن مي کنند وگرنه خودشان ميامدند و ماجرا را تعريف مي کردند و متخلفين را معرفي مي کردند.مااين همه تلاش مي کنيم و شما تا يک زنده مي بينيد بي جنبه مي شويد وهرچه ما رشته ايم را پنبه مي کنيد.حالانفر بعد بيايد و گزارش بدهد.
نفراول رفت و زن جواني جلو آمد و شروع به صحبت کرد.
-من چند روزي است که به خواب شوهرم ميروم واو را بدخواب مي کنم.اينطوري از بودن با همسر جديدش هيچ لذتي نخواهد برد.کاري ندارد فقط بايد وردي را که به شما مي گويم بخوانيد و بعد به خوابش خواهيد رفت.من حسابي شوهرم را مي ترسانم و اورا اذيت مي کنم.نميدانيد چه حالي ميدهد.حيف که اينجا را متروکه کرده اند و مرده زيادي را اينجا دفن نمي کنند چون به شما قول ميدهم به زودي کاري خواهم کرد که شوهرم هم بميرد و اورا هم دفن کنند.اگر اينجا اورا دفن مي کردند بهتر مي توانستم ازاو انتقام بگيرم.
صداي همه در آمد که مي خواستند وردي که زن مي گفت را ياد بگيرند.زن بعد از چند لحظه سرجايش نشست.
آرميتا پرسيد:تو کسي را نداري که بخواهي به خوابش بروي؟
-نه ندارم.من ازدواج نکردم.
-خوب است .بااينکه وقتي قرار است شبها با من باشي ديگر وقت نداري که به خواب کسي بروي.
وباز خنديد و ايندفعه من را نيشگون گرفت.
نفر سوم براي گزارش دادن آمد و گفت:من راه حلي پيدا کرده ام که حتما کار ميکند.اما احتياج به يک آدم زنده داريم.من اورا قرباني ميکنم و روحش را تسخير مي کنم.بعد به جاي او به دنيا برخواهم گشت.
مي خواستم بالا بياورم.اما به همان دليلي که خودم را نگه داشته بودم و توالت نمي رفتم استفراغ هم نمي کردم.
آرميتا گفت:فهميدم.برويم و آنجايت رااز قبرت بياوريم.آنوقت همين امشب برويم توي قبر من.
-اما آخر نمي شود.مگر مرده ها مي توانند ازآن کارها بکنند؟
-معلوم است که مي توانند.اينجا همه اينکار را مي کنند.
-اما عضو من آنجا نيست.آن را جاي ديگري جا گذاشته ام.
-عيبي ندارد خودم با تو ميايم و پيدايش مي کنيم.اگر هم نشد اصلا مال يکي ديگر را برمي داريم.راستش من يک مرده قديمي را ميشناسم که اعضاي ارزشمندي دارد.بهتر از هر مرده ديگري!
مي خواستم بهانه ديگري بياورم که مرده پشتي بلند شد و باصداي بلند گفت:ديگر مطمئن هستم که بوي زنده ميايد.حتما اين اطراف يک زنده پنهان شده.شايد دوباره زنده ها براي دزدي به اينجا آمده اند.
نفر سومي که براي گزارش دادن آمده بود با خوشحالي گفت:خيلي خوب شد!حالا مي توانم دوباره به دنيا برگردم.
ديگر نبايد بيشتر از اين معطل مي کردم پس به آرميتا گفتم:باشد!برويم و عضو من را پيدا کنيم.
وهر دو بلند شديم تا ا آنجا خارج بشويم.بقيه هم بلند شده بودند تا دنبال زنده اي که مرده دماغ گنده مي گفت بگردند پس کسي به ما مشکوک نشد.
آرميتا با خوشحالي گفت:ماهر دو ازدواج نکرده بوديم پس شايد بشود تقاضا بدهيم تا هردوي مارا به يک بهشت ويک بخش مشترک بفرستند.من ميشوم همسر تو وهمينجا با هم خوشبخت خواهيم شد.
ديگر از بقيه دور شده بوديم ووقت فرار بود.بايد هرچه زودتر فرار مي کردم.
آرميتا ادامه داد:وقتي زنده بودم عاشق پسري شده بودم واو به من که قيافه ام بخاطر بيماري زشت شده بود هيچ توجهي نمي کرد.من هيچوقت به او اظهار علاقه نکردم اما ديگر نمي خواهم اشتباهم را تکرار کنم.اينجا که ديگر آن دنيا نيست پس بهتر است عاقلانه رفتار کنم وباهم باشيم.
حالا ديگر کسي کنار ما نبود.نگاهي به اطراف انداختم و با سرعت شروع به دويدن کردم.
صداي آرميتا آمد که گفت:کجا ميروي؟ما نمي توانيم دور بشويم.
فرياد کشيدم:شماها مرده ايد.من نمي خواهم به اين زودي بميرم.
وبا سرعت از قبرستان خارج شدم و به طرف ماشينم دويدم.دستم را داخل جيبم بردم تتا سوييچ را دربياورم که سوييچ از دستم افتاد.خم شدم و دوباره آن را برداشتم ودر را باز کردم و سوار ماشينم شدم و ماشين را روشن کردم.
صداي آرميتا ازصندلي پشتي آمد که گفت:تو هيچ جا نميروي عزيزم.آن هم نه حالا که فهميده ام زنده هستي.
چند ثانيه بعد يک چاقو محکم داخل قلب من فرو رفت.آرميتا و بقيه که دور ماشين من را گرفته بودند لبخند مي زدند و به من نگاه مي کردند.دوربين که ضربه خورده بود از لاي لباسم به کنارم افتاد و شروع به عکسبرداري کرد.عکسهايي که فقط من داخل آن بودم و هيچ مرده اي در آن ديده نميشد.من با چاقويي در بدن که هر لحظه از بدنم خون به بيرون فواره ميزد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (22/7/1395), ناصرباران دوست (23/7/1395),حسین شعیبی (24/7/1395),زهرابادره (آنا) (24/7/1395),رضا فرازمند (24/7/1395),سید ابوالفضل طاهری (25/7/1395),همایون به آیین (25/7/1395),حسین شعیبی (28/7/1395),مهدی علیزاده فخرآباد (18/10/1395), زینب ارونی (4/11/1395),هستی مهربان (30/2/1396),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 13:38

سلام
تخیل جالبی در داستان بود هرچند که بعضی جاها غیر منطقی بنظر می رسید و حتی تخیل هم زیر سوال می برد اما با این حال کشش خوبی داشت و قلم خوبی دارید
موفق باشید @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مهر 1395 - 15:36

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درود بر شما
داستان تخیلی با قلمی زیبا متصور شده اید
ی نفس خواندم ب خاطر هیجانی که در آن وجود داشت
داستان های ماورایی خواهان زیادی دارد شاید به خاطر کنجکاوی خاصی که دارند.
قسمتی از داستان طنز بود و حسابی خندیدم ولی از جدی بودن داستان کاسته بود .
نظر من اینه که این گونه داستان ها باید یک روال داشته باشد
و طنزاز میزان هیجان آن کاسته بود .
البته نظر شخصی است و نویسنده خود بهتر می داند
برایتان موفقیت آرزومندم
منتظر داستان بعدیتان هستم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.