من در کجا هستم(سخنی با ژان ژاک روسو)

دارم می اندیشم و به مغزم فشار می آورم که در این جهان خاکی، چگونه می‌توانم دریابم که من در کجا هستم؟!
نه به دنبال پاداش خوشی های خویش بلکه من در این ناکجا آباد، دارم مجازات می شوم. این گمگشتگی مرا بیمناک کرده است. بیگانه ای میان دیگر بیگانگان، گویی مثل تو از سیاره ای که در آن می زیستم، به اختری ناشناخته و بیگانه افتاده ام.
آه! چه می گویم؟ من حتی با خودم هم بیگانه و تنها شده ام!
من نیز با دقت تمام می کاوم تا خودم را بیابم و ببینم در کجا هستم؟! این همان چیزی است که می توانم یا باید بتوانم بود.
: باری، هواسنج روحی، چون در مجرای درستی جریان یابد و زمانی دراز مکرّر شود، نتایجی مطمئن به دست می¬دهد.
کاش می توانستم با داشتن عادت در خود فرو رفتن بتوانم خاطراتِ بدِ دیرین را از دهنم بزدایم و بدینسان بیاموزم که سرچشمه ی سعادت و رستگاری واقعی در وجود خود ماست.
من زندگی ام را از سر گرفتم تا بدانم در کجا هستم؟! برای دوباره یافتن خودم باید تشویش را از خودم دور کنم.
من نیز مانند تو از ظلمات نفرت دارم. این است که جهان تاریک و مرموز، همواره بر وحشتم می افزاید.
: پس بیشتر بیاموز؛ به فرجام کار همه چیز که باید به سوی خداوند بازگردد و نوبت تو نیز دیر یا زود فرا خواهد رسید.
ما چون چشم به این جهان می گشائیم، به عرصه ی پیکار در می آئیم، و به هنگام مرگ از آن بیرون می شویم.
من نیز به آموختن گرائیدم؛ از همان عنفوان جوانی. اما هنوز نمی دانم در کجا هستم؟! اصلاً جای من باید کجا باشد؟ هنوز نمی دانم اعتقادات ما رهنون اعمال مایند یا اعمال ما...؟
تو همواره به اصل نخست پایبند بودی و اغلب، آن را راهنمای خودت ساخته ای تا عمر را چنان صرف کنی که به غایت القصوای حیات پی ببری و تسلاّی خاطر تو شود.
اگر معرفت اندوزی از تمام دارایی ها گرانبهاتر باشد. اگر حقیقت کلّی، چشم و چراغ خرد است. پس من فقیرترین و محتاج ترین و نابیناترین جستجوگرانم، زیرا هنوز نمی دانم در کجا هستم؟!
: کمتر حرکت غیر ارادی در ما هست که اگر راه درست کاویدنِ درونِ دل را بدانیم، نتوانیم علتش را در آن سراغ گیریم.
نمیخواهم بگویم چیزی را می جویم که اصلاً وجود ندارد. من امید یافتن مطلوب خویش را از دست نمی دهم. حتی اگر بر من ستم ها و رنج ها و ریشخندها شده باشند. من نیز از همعصران خویش رمیده ام و از این بابت، اندکی خرسندم.
من تو را سیه روزترین آفریدگان نمی دانم. با خیال پروری های تو اُنس گرفتم همچنان که تو با کتاب «پلوتارخوس» (plutarque).
تو در باغ دختران اطلس (Jardin des Hesperides) تنها نبودی؛ من هم پشت سر تو بودم.
ناگهان درون تو را دیدم که به نور چلچراغ معرفت روشن شد.
ناگهان سرگیجه ای شبیه مستی و خلسه بر تو عارض گشت. بی اختیار به زیر یکی از درختان باغ نشستی و اشک ریختی؛ من هم اشک ریختم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

م.فرياد ,فاطمه گودرزی ,ابوالفضل مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (17/11/1396),هستی مهربان (17/11/1396),فاطمه گودرزی (18/11/1396),م.فرياد (19/11/1396),مجتبی صمدیار (20/11/1396),حیدر شجاعی (22/11/1396),ابوالفضل مولوی (26/12/1396),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1396 - 11:30

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای شجاعی گرامی@};-
زیبا و تفکربرانگیز
آفتاب اندیشه تون تابان@};-


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 25 اسفند 1396 - 03:08

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی بسیار عالی ...
واقعا هیچ چیز مثل لذت خوندن یک اثر اگزیستانسیالیسمی
به انسان نمیچسبه ...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.