ستاره‌ی دنباله دار

دو مرد به اصطلاح فیلسوف که هرگز تحمّل دیدن یکدیگر را نداشتند، سرنوشتشان به گونه‌ای رقم خورد که پس از مرگشان کنار یکدیگر دفن شوند!
از آن موقع به بعد هر دو مجبور شدند هر روز هنگام غروب آفتاب، ساعتی بر روی قبر ظاهر شوند و روبروی هم بنشینند.
از تاریخ مرگشان یک قرن گذشت و همچنان آن دو، هرگاه آفتاب رو به افول می‌رفت، به صورت هم خیره می‌شدند و چیزی نمی‌گفتند و تنها حرص می‌خوردند!
این هم نوعی شکنجه است!
بالاخره حوصله‌شان سر رفت و کم‌کم به دیدن همدیگر عادت کردند. به دنبال بهانه‌ای بودند تا فرصتی پیش آید و یکی‌شان سر صحبت را باز کند.
یک قرن سپری شد درحالی که آن دو سخن تازه‌ای برای گفتن پیدا نکردند؛ و تنها تکرار مکرّرات می‌کردند. تا این که بالاخره یک روز، اولی با چهره‌ای عبوس و خشم آلود گفت: پس از مرگ من و تو، خیلی‌ها بودند که عقاید تو را نفی کردند.
دومی خندید و گفت: تو اینطور فکر می‌کنی؟ پس چرا آنهایی را نمی‌بینی که تلاش می‌کردند عقایدم را به اثبات برسانند و موفق هم بودند؟
اولی گفت: قضیه‌ی تصدیق یا انکار به حوادث روزگار بستگی دارد و حکم واحدی دارند. اگر درست بنگری در می‌یابی که اثبات یک مجهول نتیجه‌ی مجهول می‌آورد. چون آنهایی که می‌کوشند تا یک تهی را به اثبات برسانند، الفاظ تهی می‌گویند که هیچ نفعی در پی ندارد. اما اگر همّت کنند تا تو را به کلّی نفی نمایند، حکمی را افاده می‌کنند که قابل اعتنا خواهد بود.
دومی گفت: من با عقیده تو کاملاً مخالفم. هیچ مجهولی نمی‌تواند بر مجهول دیگری استوار باشد، وگرنه هر مجهولی که زائیده‌ی مجهول دیگری باشد فی‌نفسه معلوم و حائز اهمیت است. در به وجود آمدن چنین شرایطی، بعضی قابل نفی و برخی قابل اثبات می‌شوند.
اولی گفت: مجهول، یک امر منتفی است. آنچه باید باشد خود به خود، آنچه نباید باشد را نفی و طرد می‌کند. آن که منتفی است، دیگر نیازی به یادآوری و اثبات ندارد. آیا هر امری، دانستنی است؟ اگر نیست که نیست. اگر از جنس نیستی باشد، ندانستنی است و اگر هست، پس آیا باید دانسته شود؟ این است که نفی و اثبات حکم واحدی دارند، چون آنچه دانسته شود با آنچه نشود نتیجه‌ی واحدی دارند.
دومی گفت: انسان می‌کوشد برای هر چیزی علّتی بیابد، اما هرگاه به عجز ادراکی برسد متوقّف می‌شود و از جستجوی بیشتر می‌هراسد. لذا می‌گوید بحث کردن در این باره بیجا و بیهوده است، پس منتفی است.
این را گفت سپس با بی‌اعتنایی کامل سرش را بالا برد و به ستاره‌ها خیره شد. آه کشید و در ادامه گفت: فکر می‌کردم پس از مرگ می‌توانم راه حل بسیاری از مجهولات را به دست آورم. نه انسان‌های به گور نرفته و نه انسان‌های در گور خفته، در هر صورت نتوانستند به حقیقت مطلق برسند.
اولی گفت: چه فکر ابلهانه‌ای است!
دومی گفت: می¬پنداشتم پس از مرگ می‌توانم پرواز کنم و به دور دست‌ها بروم و به مرکز جهان برسم و محیط جهان هستی را اندازه بگیرم!
اولی گفت: تو جزئی از کره‌ی خاکی یعنی زمین هستی. حتی اگر سبک‌ترین باشی، باز هم میل به سوی مرکز زمین داری. پس مرکز جهان تو معلوم است. آن که افکار زمینی دارد میل به مرکز زمین پیدا می‌کند. هرگاه بالا برود باز هم به خاک باز می‌گردد.
دومی گفت: این مطلب تازه‌ای است که دارم از تو می‌شنوم. تا به حال چنین چیزی در نوشته‌هایت نخوانده‌ام!
اولی گفت: ابله! اگر بخواهی از قید و بند زمین خاکی رها شوی، به فکر معدوم کردن وجود و افکار خاکی‌ات باش!
دومی گفت: فردا شب برای من و تو می‌تواند یک شب سرنوشت سازی باشد. شنیده‌ام ستاره‌ی دنباله داری هست که بسیاری از ارواح را به خود جذب می‌کند و آنها را به مقصد می‌رساند. این ستاره هر قرن یکبار به زمین نزدیک می‌شود. اینک وقت آن فرا رسیده تا محیط و شرایط خودمان را عوض کنیم. مگر وجودت به مقتضای هر محیط تازه‌ای که واردش می‌شوی متحوّل نمی‌شود؟
اولی گفت: اما من هنوز با تو مخالفم، هنوز گرفتار تعارضات هستیم و هنوز ما با هم درگیریم. نمی‌توانم چنین تصمیمی را به خودم بقبولانم و از این راه از یک نوع به نوع دیگری درآیم. من شایستگی برای بقاء دارم و اتّحاد با تو را نفی می‌کنم.
دومی گفت: پس هنوز شایسته‌ی تغییر نیستی.
اولی گفت: می‌دانم هیچ موجودی استعداد دگرگونی و تکامل بیشتری ندارد، هرچند در مخالفت با مقتضیات طبیعی بتواند باقی بماند.
این را گفتند سپس بدون خدا حافظی وارد قبرشان شدند.
تا فردای آن شب، دومی درباره‌ی ستاره‌ی دنباله دار می‌اندیشید و از این که یار و دشمن دیرینه‌اش را نخواهد دید، رشک می‌برد. اما چون در موقع غروب آفتاب از گور خود بیرون آمد، او را دید که با حسرت به آسمان خیره شده است. با خوشحالی گفت:
هنوز که اینجایی؟! ستاره‌ی دنباله دار آمد و رفت و تو را با خود نبرد؟!
اولی نگاه خشم آلودی به او انداخت، برگور خویش نشست، و بر طبق معمول به سوی او زُل زد و تصمیم گرفت تا یک قرن دیگر چیزی نگوید، شاید یکصد سال بعد بتواند خود را از شرّ او خلاص کند!


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

م.فرياد ,سارا یاسمینی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (7/10/1396),یعقوب یحیی (7/10/1396),مجتبی صمدیار (8/10/1396),زهرابادره (آنا) (12/10/1396),پرویزطبسی (10/11/1396),م.فرياد (20/11/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.