مأذنه

متن فيلنامه ي كوتاه
"گلدسته" يا "مأذنه"

شخصيت ها:
1- پسر نوجوان: سهيل
2- مادر سهيل
3- پدر سهيل
4- مسئول مسجد و استاد قرآن
5- دوست سهيل
مكان ها:
منزل، كوچه، حياط مدرسه، مسجد، داخل گلدسته، نانوايي

1) داخلي. شب. منزل. تاريكي
صداي تيك تاك ساعت ، سپس صداي اذان از دور به گوش مي رسد. ناگهان زنگ ساعت به صدا در مي آيد. دست زني كه مادر سهيل است نمايان مي شود و كليد ساعت را فشار مي دهد.
مادر سماور را روشن مي كند.
سجاده را پهن مي كند و به نماز مي ايستد.
دوربين از داخل اتاق، حياط خانه را از پشت پنجره نشان مي دهد. هوا هنوز نيمه تاريك است.
آغاز تيتراژ فيلنامه...
فضاي حياط به تدريج روشنتر مي شود...
پس از پايان تيتراژ ، دوربين به درون اتاق بازمي گردد
پدر ، مادر و سهيل در حال خوردن صبحانه هستند.
سهيل كيف مدرسه را بر مي دارد و خدا حافظي مي كند.
مادر: سهيل جان! از مدرسه كه برگشتي نان سنگك يادت نره.
سهيل پول را از روي تلويزيون بر مي دارد وخارج مي شود..
2) روز. خارجي. حياط مدرسه. زنگ تفريح
بچه ها مشغول بازي هستند.
سهيل ودوستش در گوشه اي ايستاده اند
دوست سهيل: بالاخره چه شد؟
سهيل: فايده نداره. مادرم ميگه كارخطرناكيه. اونجا جاي بچه ها نيست. قبول نمي كنن
دوست سهيل: پس داري شرط را مي بازي؟!
سهيل سرش را پايين مي اندازد
3) روز. خارجي. كوچه
سهيل در راه بازگشت به خانه، از كوچه اي مي گذرد. مي ايستد و با حسرت به گلدسته ي مسجد محله مي نگرد.
4)روز. داخل نانوايي
سهيل سعي مي كند خرده سنگهاي داغ را از نان جدا كند. انگشتش مي سوزد.
5) روز. داخلي. خانه
تلويزيون روشن است. مادر سهيل درحال آشپزي كردن است. سهيل با ناراحتي مشغول كشيدن يك گلدسته مي شود.. مادر سهيل او را مي نگرد و سر تكان مي دهد.
6) شب. داخلي. خانه
سهيل خواب است. مادر و پدر سهيل پشت سر او در صحنه نمايان شده اند.
مادر با صدايي آهسته: چند روزيه كه همه اش توي فكر گلدسته است. همه چيزش شده گلدسته.
پدر درحال خواندن روزنامه، سرش را بالا مي برد ، دوباره مشغول خواندن مي شود.
سهيل چشم هايش را باز مي كند. دو باره به خواب مي رود...
7) شب. مسجد. گلدسته
سهيل در تاريكي شب وارد مسجد مي شود، كليد در ورودي گلدسته را به سرقت مي برد. با قيافه اي بسيار هراسان در كوچك و قديمي را مي گشايد. چراغ قوه اش را روشن مي كند و از پله هاي مار پيچ گلدسته بالا مي رود و با صدايي آهسته شروع به شمردن پله ها مي كند. ناگهان صدايي مي شنود. ترس بر او غلبه مي كند. ناگهان پايش پيچ مي خورد و از پله ها مي افتد.
سهيل با صورتي عرق كرده از خواب مي پرد وفرياد مي زند.
پدر سهيل كنار او مي آيد ونوازشش مي كند:
- چيزي نيست پسرم. داشتي خواب مي ديدي!
8) روز. خارجي. حياط مسجد
پدر سهيل با مسئول مسجد كه معلم قرآن نيز هست درحال قدم زدن:
معلم قرآن: حالا كه اينطوره، مانعي نداره. بهش هيچ قولي نده. فقط به اش بگو امشب بياد مسجد تاباهاش صحبت كنم.

9) روز. داخلي. مسجد
پدر، سهيل و معلم قرآن در داخل مسجد
معلم قرآن درحال جمع كردن رحل هاي قرآن: براي چي مي خواي بري اون بالا؟
سهيل به پدرش نگاه مي كند، سپس روبه گلدسته مي نگرد:
- ميخوام پله هاشو رو بشمرم
معلم: همين؟!
سهيل: همين كه نه، مي خواهم از اون بالا شهر رو ببينم
معلم ، قرآني را بر مي دارد آن را مي بوسد، سپس مي خندد : پسر جان، مأذنه كه جاي تفريج و بازي نيست.
سهيل باتعجّب: مأذنه يعني چيه؟
معلم: مأذنه يعني محل اذان گفتنه. قديما اذان گوها بالاي آن مي رفتن و اذان مي گفتن
سهيل به سوي گلدسته اشاره مي كند: پس چرا حالا ديگه كسي اون بالا نمي ره تا اذان بگه؟
معلم كنار سهيل مي نشيند: سؤال خوبي كردي. حالا وضع فرق كرده، بلندگو هست.
سهيل: پس ديگه نيازي به وجود گلدسته ها نيست؟
پدر سهيل به معلم نگاه مي كند ومنتظر پاسخ او مي شود.
معلم لبخند مي زند : تو مي توني اذان بگي؟
سهيل باتعجب: من؟
- آره. همين الآن اذان بگو ببينم
سهيل: من تابحال اذان نگنفتم
معلم به پدر سهيل چشمك مي زند و از جا برمي خيزد و با لحني جدي مي گويد:
اگر پسرت ميخواد بالاي گلدسته بره مانعي نداره. من مسئوليتشو قبول مي كنم. ولي يك شرط داره
پدر سهيل: چه شرطي؟
معلم: فردا يك ربع مانده به اذان ظهر اينجا بياد تا كليد در ورودي گلدسته رو بهش بدم، به شرط اينكه اون بالا با صداي بلند اذان بگه.
10) شب. داخلي. خانه
سهيل چند بار مشق اذان مي نويسد و با صدايي آهسته تمرين اذان مي كند اما هر بار شكست مي خورد. عصباني مي شود. با حسرت به سوي نقاشي گلدسته مي نگرد، سپس آن را پاره مي كند.


11) روز. خارجي. حياط مسجد
معلم كليد در ورودي گلدسته را به سهيل مي دهد: برو ببينم چكار مي كني. فقط مواظب باش از پله ها نيفتي. احتياط كن!
سهيل با چهره اي هراسان در را مي گشايد. از پله ها بالا مي رود و شروع به شمردن آنها مي كند.
يك.. دو.. سه.. چهار...
بالا رفتن برايش عادي مي شود و كم كم ترسش فرو مي ريزد. گام هايش را تندتر مي كند و در حين شمردن پله ها به هن هن مي افتد. ناگهان مي ايستد. كاغذي از جيبش در مي آورد و اذان را تكرار و تمرين مي كند. شمردن پله ها را از ياد مي برد.. الله اكبر.. الله اكبر.. اشهد ان لا اله الاّ الله....
به بالاي گلدسته مي رسد. به شهر مي نگرد. لبخند مي زند. با صدايي بلند اذان مي گويد.
معلم قرآن، پدر سهيل، و چند نفر ديگر كه مشغول وضو هستند به بالا مي نگرند و لبخند مي زنند.
12) خارجي. روز. حياط مسجد
سهيل با صورتي عرق كرده كليد را به معلم مي دهد.
معلم: اين كليد به عنوان امانت پيش تو بماند. از اين به بعد بايد بالاي گلدسته بري و اذان بگي.
سهيل به سوي گلدسته مي نگرد. لبخند مي زند.. نمايي از گلدسته..


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حیدر شجاعی (24/9/1396),زهرابادره (آنا) (24/9/1396),آرمیتا مولوی (25/9/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 آذر 1396 - 13:16

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای شجاعی عزیز
داستان زیبا و با نمکی بود تعلیق لازم را داشت و خواننده را تا آخر با خودش برد
ضمن اینکه فیلم نامه ای متصور بود
برای تان موفقیت روز افزون آرزومندم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.