سندبادنامه

این اثر را از می زیاده(1941 - 1886) نويسنده‏ لبنانى، يكى از فعّالان ‏جنبش نوين ادبى است ترجمه کردم و تقدیم خوانندگان عزیز میکنم. امیدوارم خوشتان بیاید.
***
دومين سندباد كسى جز من نيست! مى‏توانيد مرا دومين سندباد يا نخستين سندباد زن بناميد. هر دو نام براى ‏من قابل قبول است. تنها فرقى كه ميان سندباد مرد و من وجود دارد اين‏ است كه من كوچك و ضعيف هستم و سفرنامه‏ام با سفرنامه‏ى آن مرد باهوش قابل مقايسه نيست. زيرا سفر من كوتاه و تنها به سواحل سرزمين‏شام و مصر و يونان محدود مى‏شود و خالى از هرگونه حوادث علمى واكتشافات شگفت‏انگيز و وقايع خطر آفرين است.

سفر نخست‏: بيروت - حيفا
سوار بر كشتى اتريشى شدم و چيزى جز دريا و خطوط ساحل و آسمانى‏ مزيّن و ستارگان نديدم. اين همان چيزى است كه مى‏خواهم به وسيله‏ى‏انديشه و آمالم از آن سخن بگويم. چه كسى مى‏خواهد اندكى با قلبم احساس كند و با من رنج ببرد و شاد شود و با رؤياهايم خواب ببيند و با هراسم، بهراسد؟ آيا كسى هست كه مى‏تواند به سخنانم گوش فرا دهد و از اين بابت‏خرسند شود؟ لحظه‏ى آغاز سفر با همه‏ى تلخى جدايى كه دارد، شيرين است. بر روى عرشه كشتى ايستادم و به سوى كوه‏ها و آبادى‏ها و مرغزارهإ؛ چشم دوختم و پديده‏هاى با عظمت و جاويد كه در هر مقطع زمانى برعظمت آن مى‏افزود را ديدم. آنچه كه ديدنى نيست را مى‏ديدم. گويى در اين انديشه، احساسم به خويش و به آنچه احاطه‏ام مى‏كرد را از دست دادم.
وقتی که كشتى آماده‏ى حركت شد و طناب‏ها را گره زدند تا آب¬هاى ژرف را بشكافد و به راهش ادامه دهد، درونم به نيايش داغى پرداخت و با وطن ‏خدا حافظى كردم. در وسط دريا تمام وجودم همچون برده‏اى گريخته، از قيد و بندها وطمع‏ها آزاد شدم و به ياد سروده‏هايى افتادم كه دريانوردان در هنگام فجرو غروب و در نور و تاريكى مى‏خوانند.
راهىِِِ دريا شديم و شفق، اُفق را لبريز كرد. همچنان خواهم گفت كه فجر زيباترين ساعات روز است درحالى كه‏ غروب، زيباتر و رؤيايى‏تر و پر معناتر است. درنگ كردم و به سوى رنگ‏ها كه با فضا مى‏آميخت، چشم دوختم. رنگ‏هاى شفق: سرخ و نارنجى و لاجورد و خاكسترى و سياهى كه‏سياهى آن هنوز كامل نشده است. ايستادم تا بنگرم، چگونه شعله‏ها خاموش مى‏شوند و ابرها در تاريكى ‏فرو مى‏روند. چگونه اُفق اندوهگين مى‏شود و هستى، طعمه‏ى تاريكى گردد. بسيار ايستادم و بسيار نگريستم و هفت شبانه روز با چنين منظره‏هايى ‏مأنوس شدم و هرگز احساس يأس و نااميدى نكردم. در اين مدّت با ترديد مى‏انديشيدم، چگونه يك هفته قربانى رؤيا خواهم‏ بود. يك هفته طعمه‏اى خوشبخت خواهم شد. در اين روزها فراموش خواهم كرد كه من يك جسم هستم! ناگهان خدمه¬ی کشتی ما را براى صرف شام صدا زد. خنديدم و گفتم: مگر مى‏شود فراموش كنم كه من يك جسم هستم و در اين كشتى ميمون، خدمه¬ای كه ما را براى تناول طعام و رفع‏گرسنگى صدا مى‏زند؟! در سالن غذا خورى كشتى، خودم را كنار مرد و زنى يافتم. مرد با زبان آلمانى سخن مى‏گفت و در طول مدت صرف شام مشغول‏ سخن گفتن بود. خواننده زيرك و با هوش اينك مى‏داند به او چه پيشنهادى خواهم داد. مى‏خواهم شما را بر روى عرشه‏ى كشتى ببرم. پس با من بياييد در تاريكى خلوت كنيم. آنجا كه تاريكى بر پهناى اُفق و برروى امواج دريا امتداد دارد. چه شب تماشايى و چه سكوت شنيدنى است. اما چه كنم كه ديگر نمى‏توانم بيش از با شما بيدار بمانم. خواب بر من غلبه ‏يافته است. به اتاقم بازخواهم گشت تا فردا صبح زود، لبخند خورشيد تابان را برروى شهر حيفا مشاهده كنيم.

سفر دوم‏: حيفا - يافا
همچنان كه موج كوچك پس از نوازش كردن ساحل شتاب مى‏كند تا در دامن مادرش دريا، مخفى شود، شهر حيفا بر روى بلندى‏هاى كرمل مى‏نشيند؛ گويى پس از اين كه دريا خانه‏هايش را غسل داده، به خاطرترس از خيس شدن، از دريا دور شد و فاصله گرفت. بر جاده‏هاى منتهى شده به حيفا با خاطرات و رؤياها گام برداشتم. اين همان جاده‏ى زيباى ساحلى است كه به عكا و به زيباترين باغ‏هاى‏ منطقه يعنى باغ بهجت كنار باغ عجم مى‏رسد. باغ عجم عزلتكده‏ى بزرگ بهايى‏ها، عباس افندى است. آنگاه جاده به سوى صور دختر صيدا و مادر قرطاجنه پس از پيچ وخم‏ها و بالا و پايين‏هاى متعددى مى‏رود. شهر صور به فرمان تيروس، هفتمين فرزند يافث پسر نوح نبى بناگرديد. گويند آژنيور به همراه سه فرزندش در آنجا سكونت كرد: كادموس، ناشر حروف الفبا در سرزمين يونان. فينيكس، كه نامش بر روى سرزمين فينقيه اطلاق گرديد. اورپ، كه نام اروپا از او گرفته شده است. اين چيزى است كه در اساطير يونان نقل گرديده است. بنابر اين مى‏توان گفت كه قدرت از صور به آن سرزمين‏ها كه معناى‏آبادى و مفهوم عمران را نمى‏دانستند، منتقل شد تا بعدها به فكر استعماركردن بيافتند. اما امروز شهر صور به صورت يك ويرانه‏ى غم آلودى در آمده و يأس و نااميدى ساكن آنجا گرديد. پس از اينكه روزى محل برخورد و تلاقى ‏جاده‏هاى بزرگ دنيا بود. اما صيدا، شهرى كه در تورات به عنوان صيداى بزرگ ناميده شده است. شهرى كه به خاطر زيبايى و ثروت افزونش، توجه مهاجمان و فاتحان رابه خود جلب گرديد. اينجا زيبايى‏ها هنوز جوان و پر از لبخند هستند. باغ‏هايش پر از ميوه‏ها و در فضايش، عطر گل‏ها و جان آنچه زمين‏مى‏روياند، پراكنده است. درحالى كه دريا زير سايه‏ى كوه‏هاى لبنان و عشق به فرزندانش، آهنگش ‏را مى‏نوازد و سرودش را مى‏خواند. سلسله كوه‏هاى كرمل در ميان سرزمين الجليل و سامره امتداد دارد. من در زندگى كوتاهم بارها سوار بر اسب شدم و در سايه‏ى اين كوه‏ها به‏گشت و گذار پرداختم، و روحم را از عطرها و معانى پر رمز وراز دشت‏ها و جنگل‏ها و صخره‏هايش سرشار نمودم. بارها گروه پرندگان را بالا سر و اطراف آن مشاهده كردم درحالى كه پرواز مى‏كردند. بارها خرگوشان و آهوان را در ميان صخره‏ها و درخت‏هايش ديدم‏ درحالى كه مى‏گريختند. كرمل يكى از بلندترين كوه‏هاى ساحلى سرزمين شام است. برخى آن را كوه مارالياس مى‏نامند. زيرا در تورات آمده است كه ‏مارالياس قدّيس در اين كوه زندگى مى‏كرد. از اينرو كرملى‏ها بر روى اين‏قلّه صومعه‏اى ساختند تا محل عبادت ده¬ها پرهيزگار صالح باشد. به راستى كه اين محل زيبا و خوش منظر، عزلتكده‏ى بى¬نظيرى است. در آنجا هيچ صدايى شما را آزار نمى‏دهد و نشانى از فريب جامعه ديده‏ نمى‏شود. آنچه در روز و شب مى‏شنويد، آواز تسبيح به همراه طنين اُرگ مهربان ‏مى‏باشد. نيايش‏هاى شبانه و نمازهاى هنگام سحر همچنان به سوى كوه‏ها ومرغزار درياها بالا مى‏رود. نمى‏دانم! آيا كرمل را بيشتر دوست مى‏دارم يا كوه طور؟ شايد بيش از اين كه بتوانم چنين چيزى را تشخيص دهم، روزهايم به‏پايان برسند. چنين عشقى، نفس كشيدن را در سينه راحت و آسان مى‏كند و آدمى را ازهر احساسى فراتر مى‏برد. و آن افسون بزرگش. همچون افسون هر محبوبى است. آن چيزى است كه نمى‏توان توصيفش كرد. هرگاه لامارتين وارد سرزمين زيبايى مى‏شد، مى‏گفت: اين زيباترين جايى است كه تابه حال ديده‏ام. دوست دارم پس از مرگ دراينجا دفن شوم! من هم چون او، چنين احساسى مى‏كنم. يكى از زيباترين خاطراتم از اين بندر، آن روزى است كه با دريا آشنا شدم ‏و براى نخستين بار، در دوران كودكى روبرويش ايستادم؛ و براى رفتن به ‏صومعه‏ى راهبه‏ها واقع در عين طور آماده شدم. هنوز آن روز براى من زنده است و گويى همين ديروز بود.
و سپس، آن شب به ياد مادنى... ماه كامل، اين كوه‏ها و دشت‏هاى فراخ را روشن مى‏كرد و پرتوهايش را به‏آب‏ها مى‏فرستاد تا جاده‏اى ممتد و نورانى را در آن رسم كند. در آن شب بيدار ماندم و به سوى هزاران روح خاموش كه در رگ‏هايم شنا مى‏كردند، چشم دوختم. بوى نعناع با ديگر علف‏ها در اطراف مى‏پيچيد. اين صداى چيست؟ آيا صداى دور دست خدا حافظى است؟ آيا اين همان نااميدى است كه در پايان شب‏نشينى و در هنگام چرت زدن‏چشم‏ها، شنيده مى‏شود؟
آيا سروده‏اى است براى دريا؟ يا آواى خود درياست؟ آيا صداى آماده باش سفر براى كشتى‏هاست؟ در آن روز چيزى نمى‏دانستم؛ و اين جهل همچنان راز را بر من بزرگتر مى‏كند. سال¬ها گذشت. تا اين كه دانستم، آن صدا صداى ساز تار بود كه همچون ‏تارهاى حنجره‏ى آدمى معجزه مى‏آفريد. اين خاطرات زنده را مرور كردم درحالى كه از پشت پنجره‏ى كشتى به‏سوى كوه كرمل چشم مى‏دوختم. مرد آلمانى براى صرف ناهار كنار من نشست. او رشته‏ى افكارم را باسخنان مرموزش درهم گسست. آنگاه به من گفت كه دوستانش در يافا منتظر او هستند. پنج ساعت قبل از رسيدن به مقصد برايش آرزوى سلامتى كردم. او نيز ازصميم قلب از من تشكّر كرد؛ و در هنگام غروب با من خدا حافظى كرد. سپس با سرعت از پلّه‏هاى ‏چوبى كشتى پايين آمد. شب و سكوت براى دومين بار حكمفرما شد و هيبت آن، ارواح را ازپرستش و خشوع لبريز كرد.

سفر سوم‏: يافا - پور سعيد
آيا مى‏توانيد تاريخ تولد پدرم و پدرتان و پدرمان و پدر همه را حدس ‏بزنيد؟ منظورم پدر همه، كه به اختصار آدم مى‏گويند.
زمين تهى و خالى بود. آدم سه هزار و نهصد و هشتاد و چهار سال قبل از تولد مسيح به زمين‏فرود آمد. يعنى در روز جمعه مصادف با 28 اكتبر و در ساعت شش ودوازده دقيقه صبح. اين همان چيزى است كه آن مرد آلمانى قبل از جدايى به من گفته بود. او سال‏هاست درباره‏ى تاريخ پيدايش و آفرينش تحقيق مى‏كند. گويند نوح نبى كشتى معروفش را در شهر يافا ساخت و خانواده‏اش را با ساير جانوران برگزيده در همين بندر كه روبروى ما است، جاى داد. مردم قاديشا واقع در يكى از سواحل اسپانيا درباره‏ى شهرشان چنين مى‏گويند. پس آيا كشتى پدر بزرگمان نوح عليه السلام در شام ساخته شده است يا در اسپانيا؟
صبح روز بعد، صدايى مهيب مرا از خواب بيدار كرد. در آغاز پنداشتم در قعر دريا اتفاقى افتاده است. با سرعت از جا برخاستم‏ و از پنجره نگريستم. باران به شدت مى‏باريد و ابرهاى تيره، فضا راپوشانده بودند و خشمشان را با صداى رعد آميزشان، آشكار مى‏ساختند. به خودم جرأت دادم و به عرشه رفتم و با زيبايى شگفت انگيزى مواجه‏شدم! آب‏ها با آب‏ها مى‏جنگيدند و امواج، يكديگر را مى‏بلعيدند زيرا نمى‏توانستند به ابرها برسند و با آنها بستيزند. ابرها با دريا مزاح مى‏كردند و مى‏گفتند: اى دريا! گرماى خورشيد ما را از تو گرفت درحالى كه تو غافل بودى. پس خشم ما را تحمّل كن زيرا نتوانستى از ما مواظبت كنى. صداى رعد در دل ابرهاى دور دست طنين انداز مى‏شد و پژواك هراس‏انگيزش به سوى ابرهاى نزديك امواج مى‏فرستاد. نزديك ظهر ابرها به تدريج زرد شدند و حجم آنها به وسيله‏ى قدرت ‏خورشيد كوچكتر و كوچكتر شد. گويى خورشيد با حرارتش آنها رامى‏سوزاند و با نيزه‏ى پرتوهايش مى‏زد. بدين ترتيب اتّحاد ابرها از هم پاشيد و سپاهيانش توسط نورهاى مهاجم، از هر سو شكست خورد. ناگهان روزنه‏ى بزرگى در ميان ابرها پديد آمد و خورشيد نمايان شد وفضا، آرام گشت. آهوى روز آزاد گرديد و در دشت بى¬كران زندگى دويد. انقلاب جوّى و آرامش فلكى و سكون دريا را ديدم بدون اينكه حركتى‏كنم. گويى دچار صاعقه‏اى شده بودم! اين شگفتى‏ها نيرو را از من گرفت و چيزى جز شعور و احساس كه بى‏اختيار تسليم مى‏شد، براى من باقى نگذاشت. همچون شاهزاده‏اى كه بر تخت سلطنت يافا مى‏نشيند و باغ‏ها ودرخت‏ها مانند هاله‏اى منظم در اطرافم مى‏چرخيدند و روح زندگى‏بخش ‏پرتقال و ليمو آميخته با بوى تند و تلخ دريا از آن بيرون مى‏آمد. جاده‏هاى ختم شده به يافا، خاطراتم را زنده مى‏كردند. يك جاده به بيت المقدس مى‏رود، آنجا كه با تاريخ و اندوه زمانش كفن‏پيچ شده است. يك جاده به سوى الخليل و غزّه و ديگرى، ما را به سامره مى‏برد كه ‏در سينه‏ى باغ‌هايش خفته است. آنجا كه بوى خوش باقلا همچون بال¬هايى معطّر در فضايش مى‏پيچيد؛ وگويى سامره به آواز آب گوش فرا مى‏داد. آن آواز پى در پى كه در حلاوتش ذكر و تسبيح است. پشت سامره، كوه‏ها و دشت‏هاى متعددى است. همچنين روستاهايى‏است كه گويى گام‏هاى زمان هستند. و بالاخره، جاده‏اى كه به ناصره ختم مى‏شود. در مسير راه، قبايل عرب با چشمان بلند و سياهشان زندگى مى‏كنند. و از آنجا بيابانى است كه به شاهزاده دمشق سرازير مى‏شود. در تمام تاريخ يافا دو مطلب كوچك را به ياد مى‏آورم: مطلب اول، قايق¬هاى مملو از چوب درخت سروِ لبنان كه حيرام پادشاه صور براى ساختن معبد سليمان به اورشليم فرستاد، در اين بندر توقف‏كردند. گويند بسيارى از اين چوب‏ها در قعر آب افتادند. مطلب دوم اين كه يونس نبى در كنار اين ساحل گرفتار نهنگ شد و سه ‏روز در شكم آن زندانى گرديد. شب هنگام كشتى از سواحل سوريه گذشت و با باغ‏هاى يافا خدا حافظى‏كرد.
و موقعی که آواز پرنده‏اى به گوشم رسيد، گفتم: بدرود اى سواحل سوريه!

سفر چهارم‏: پور سعيد - اسكندريّه
گويند تجربه: استاد ماهرى است. من اين گفته را با انديشه و قلم و زبانم ‏تصديق مى‏كنم. زيرا چيزهاى بسيارى را تجربه كردم و آموختم. در طول سفرهاى كوتاهم، آنان كه در دريا دچار سرگيجه مى‏شدند، در چشمان من كوچك مى‏گشتند. هرچند از مقام والايى برخوردار باشند. گويى دريا جامه‏ى خنده دارى بر تنشان كرده درحالى كه از اين جامه رنج‏ مى‏بردند. سپس به خدمه-های كشتى نظرى افكندم و از سرعت حركت و عدم‏ توجه آنان به تلاطم دريا با كشتى شگفت زده شدم! نمى‏دانم چرا ديدن اين دو حالت مرا به ياد فلسفه‏ى افلاطونى انداخت. پيش از سوار شدن كشتى با خودم عهد بستم، جز در موارد بسيار ضرورى ‏دچار سرگيجه نشوم. شايد اگر آن مرد آلمانى تا آخر سفر، مرا همراهى مى‏كرد من نيز به خاطرسخنانش دچار سرگيجه مى‏شدم و پيمانم را مى‏شكستم. نام كشتى ما به يكى از خدايان اساطيرى قديم تعلق دارد. شاهزاده دخترآب‏ها و امپراتور جنیان و حاكم بر امواج. همچنان كه من نيز شاهزاده‏ى قلم هستم. آمفى تريت همسر نپتون خداى دريا. از اينرو گام¬هايم را بر روى عرشه بسيار آرام و موقرانه كردم، مبادا باعث ‏اهانت و بى¬احترامى شوم. درباره‏ى عمر كشتى از كاپيتان سؤال كردم. گفت: سى و شش سال عمر دارد و چهار تن بار حمل مى‏كند. شركت اتريشى كشتى ديگرى داشت به نام نپتون كه دچار سانحه شد و غرق گرديد. از اينرو كشتى آمفى تريت بيوه شد! دو روز در پورت¬سعيد و دو روز در اسكندريه توقف كرديم. بارها آرزو كردم و گفتم: اى كاش مرد بودم تا هم دريا نورد و هم نويسنده ‏باشم! كسى مانند پيير لوتا يكى از اعضاى آكادمى فرانسه. او هرگز شعر نسرود اما در نثر، يك شاعر تمام عيار بود. واقعاً آنان كه قسمتى از زندگى‏شان را بر روى امواج در سرگشتگى به سر مى‏برند، خوشبختند. در اتاقى زندگى مى‏كنند كه آنان را به ديدن جهان مى‏برد و همواره‏ چشم‏هايشان به سوى سواحلى ناآشنا، تازه و دلفريب گشوده است. دريا، عظمت خدا را برايشان تداعى مى‏كند. دشت‏هاى فراخ، نشانه‏هاى بزرگترى از قدرت خدا نشانشان مى‏دهد. بدين ترتيب، شناخت آنان نسبت به آدمى بسيار مى‏شود و از خُلق و خوى ‏و عادات او آگاه‏ترند. كنار دريانوردان، شاعر و فيلسوف و دانشمند مى‏يابيم. دريانورد، همچون يك سرباز جوانمردى كه به كارش عشق مى‏ورزد. به ‏نرمى آب و خشونت تندر. در بازوان و روح آنان قدرتى نهفته است كه در نبرد با توفان‏ها به دست ‏آورده‏اند. در انديشه‌هايشان، آزادى آب‏ها و ژرفى آن مى‏يابيم. در قلبشان، پرستش درياست و دريا، سرزمين و ملكوت آنان به شمار مى‏رود. دريا... يكى از اقنوم‏هاى عشق من است. و عشق من از سه اقنوم متشكل شده است: آسمان، دريا و چشم‏ها.
آسمان، آنگاه كه ستارگان از ديدگان ناتوان دور مى‏شوند تا به حركت‏ دائمى‏شان ادامه دهند. آسمان، آنگاه كه ابرها به حركت درآيند و خداى زيبايى لبخند مى‏زند. آسمان، آنگاه كه ماه كامل در سكوت سخن مى‏گويد؛ و دريا، برادر آسمان و آينه‏ى اوست. آنگاه که فضا و ستارگان و روشنايى‏هايش را منعكس مى‏سازد. آنگاه كه ماهى‏هاى شگفت و رنگارنگ و جانوران بزرگ و شگرف‏ دريايى شنا مى‏كنند. دريا برادر آسمان و تصويرى از ابديّت است.
و اما چشم، آينه‏ى دل و پنجره‏ى روح است. انديشه‏ها در آن قدم مى‏زند و احساسات و اميال در آن آفريده مى‏شوند. چشم‏ها نيز، تصويرى كوچك از ابديّت است. زيرا آينه‏ى روح و روح‏ نيز، محل تجمّع ابديّت است.
در آخرين شب بيدار ماندم و بر روى عرشه قدم زدم تا با آب‏ها خداحافظى كنم. بيدار ماندم و در اين انديشه بودم كه من تا تابستان سال ديگر نمى‏توانم ‏دريا را ببينم. احساس اندوه كردم و بر مردگان تأسف خوردم! بر آنان كه زير خاك خفته‏اند و ديگر نمى‏توانند آيات( نشانه¬های ) دنیا را ببينند.
اى چشم‏هايى كه سرزمين ديگرى را مى‏نگريد! آنجا چه مى‏بينيد و به دنبال چه هستيد؟ اى چشم‏هاى گشوده و بيدار! آيا ميان ظلمت ابدى و تاريكى زمينمان وجه تشابهى هست؟ آيا روشنى آبادى‏تان مانند روشنى آبادى ما است؟ كجا مى‏نگريد و چه مى‏خواهيد اى چشم‏هاى مردگان؟ آه! اى مصر عزيز!! هزار بار سلام و درود بر تو باد! اى سرزمين خورشيد و نور تابان و اى آبيارى دهنده‏ى گندم و ميوه و اى ‏آفريننده‏ى پنبه و گياهان. اى سرزمين معابد و تنديس‏ها و ستون¬ها. اى محراب خدايان و اى جايگاه ارواح و اى زندان ابدى و اى دخمه‏ى‏گنج‏هاى گران. اى باغ شادى‏ها و آوازها و اى بوستان گل‏ها و بنفشه‏ها. بر تو و بر رود نيل تو، سلام! بر زبان و بر مردم و بر دشت‏هاى وسيعت، سلام! سرزمين فراعنه و سرزمين عبرت‏ها و محل وزش رازها. تو موزه‏ى اشارات و رموز هستى. آنجا كه آتش مشعل‏ها بر روى ‏ديوارهايت نصب شده‏اند و خدايان خفته در معابدت را بيدار مى‏سازد. اينك به سوى تو بازگشتم.
اينك قلب من براى تو و با تو نيايش مى‏كند. روح من به مصر بازگشت. پس بگذاريد روی ماسه زارها بنشينم و همنشين سكوت بى¬انتها شوم! بگذاريد با يگانه‏ترين اُفق تنها باشم‏ تا با ابو الهول گفتگو كنم!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حیدر شجاعی (10/6/1396),حیدر شجاعی (13/6/1396),کوثر علیزاده (19/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.