طوبال

«اکثر ما انسان‌ها عادت داریم یا پرگویی کنیم، یا نصایح دیگران را تنها بشنویم و بدان عمل نکنیم. اکثر ما عادت داریم چیزهایی را بشنویم، ولی آنها را نمی‌آموزیم. برخی از انسان‌ها که تعدادشان کمتر است، آنچه را می‌شنوند می‌آموزند، اما باز هم بدان عمل نمی‌کنند. بعضی نیز آنچه را می‌شنوند می‌آموزند و بدان عمل می‌کنند، اما تعداد آنها کمتر و کمتر است...».
طوبال در سن دوازده سالگی بود که این جملات را از معلمی شنید که فقط یک هفته سر کلاس او حاضر شد.
او در سن سیزده سالگی خود را به خنگی و لااُبالی زد و در همان سال، در کارنامه‌اش مهر مردود زدند!
یک سال بعد به یاد جملاتی افتاد که از آن معلم شنیده بود. سعی کرد آنها را بیاموزد و بدان عمل کند.
او نمی‌دانست چرا آن معلم وسط سال آمد؟ از کجا و برای چه آمد و اصلاً چرا یک هفته بعد غیبش زد؟! این همه معلم می‌آمدند و درس می‌دادند، بعضی‌ را هم باید یکی دو سال تحملشان کرد. اما هیچ یک مانند آن معلم نبودند. اصلاً یادش رفته اسمش چه بود و حتی چهره و قیافه‌¬اش را از یاد برده است؛ ولی هنوز در خاطراتش نقش بسته است.
طوبال تصمیم گرفت آن جملات را در زندگی‌اش عملی کند. از آن پس، نگاهش به زندگی جدی‌تر شد. دانست که عقل او نیز مانند خودش حق حیات دارد.
معلمش می‌گفت: «هیچ وقت خودتان را ناچیز و بی ارزش نشمارید! بکوشید تا از عقلتان خوب استفاده کنید، به شرط آن که آن را درست تغذیه نمایید تا او هم شما را خوب و درست بپروراند و راهتان را هموارتر سازد».
طوبال به زندگی خودش ادامه داد و عقلش را با خوراک کلمات که از توی کتاب‌ها در می‌آورد، تغذیه می‌کرد. عقلش نضج می‌گرفت و کم کم با قلبش مأنوس و متحد می‌شد. تا این که در سن چهل سالگی بال درآورد! بال نامرئی او به صورت ناگهانی و در یک شبی سرد که غرق در مطالعه و نوشتن بود، درآمد. اما او اصلاً متوجه این قضیه نشد. انسان‌ها اینجوری‌اند؛ گاه در درون آدم¬ها قدرتی پیدا می‌شود بی‌آن که خودشان بدانند.
به عنوان یک خواننده شاید از من بپرسید که نام طوبال به چه معناست؟ حق دارید بدانید. وقتی دو نفر با هم آشنا می‌شوند، حق دارند چیزهایی از یکدیگر بدانند. دانستن نام، یکی از آنهاست. این پرسش می‌تواند نقش یک در را ایفا کند که از آنجا به حریم و درون یکدیگر وارد شوند.
روزی که با طوبال آشنا شدم و اسمش را دانستم، با کنجکاوی سؤالاتی پرسیدم، یکی از سؤالاتم همین بود. گفت:
نام‌ها هرگز از ضمیر ناخودآگاه ما خبر نمی‌کنند. اسم‌ها بی‌‌مزه‌ترین صفات هستند! اسم من هرگز خود من نیست، این من است که اسم من شده است. اگر اسم شما با اندیشه‌تان قرین باشد، در این صورت می‌توانی اندیشه ات را به آسانی بازگو کنی. اگرچه هر انسانی یک نام مخصوصی دارد، اما این به گذشته‌ها بر می‌گردد. امروزه انسان‌ها نام‌های مشترکی دارند و گویی تمام خاصیتشان را از دست داده‌اند!
پرسیدم: با اینحال نام دشوار و نا آشنا داری. آیا خودتان این نام را انتخاب کرده-ای یا از قبل بر شما تحمیل کرده اند؟
گفت: اگر منظور تو از یک نام یک شیء است، پس شیء معنای آن نیز می‌شود، حال آن که انسان نمی‌تواند یک شیء باشد.
گفتم: اکثر انسان‌ها بدون این که متوجه شوند، اسمی برایشان انتخاب می‌کنند که تا آخر عمر باید بار معنایی که اسم دارد و آنها ندارند بر دوش کشند.
گفت: برخی از نام‌ها اهریمنی‌اند! با گفتنشان گویی از دهانمان آتش خارج می‌شود. برخی از نام‌ها تأثیر خودشان را در رفتار صاحبانشان نشان می‌دهند. بسیاری از نام‌ها مترادف‌اند. من از اینگونه اسامی هم‌معنا، زیاد خوشم نمی‌آید.
گفتم: با این حال، برای صدا زدن یکدیگر و شناختن و ارتباط برقرار ساختن، مجبوریم از همین نام‌ها استفاده کنیم. هر انسانی باید نام واقعی و خاص خودش را داشته باشد، وگرنه نامی که برایش انتخاب می‌کنند، در جای واقعی خودش قرار نمی‌گیرد. هرچند در انتخاب اینگونه نام‌ها دقت کنیم، باز هم نمی‌توانیم آنها را در جای خودشان قرار دهیم.
گفت: از بزرگ‌ترین اشتباهات ما این است که بخواهیم شخصیت‌ها را از روی اسامی‌شان تحلیل کنیم، این کار هرگز کامل و درست نیست! ارتباط پیدا کردن با شخص مورد نظر از طریق اسم، ما را به راه درست نمی‌رساند. در واقع، ما جعلِ اسامی کرده‌ایم!
از او پرسیدم: در میان این همه زبان‌های گوناگون، آیا نام‌ها برای ایجاد ارتباط، یک ضرورت به شمار نمی‌آید؟
آه کشید و گفت: ای کاش تعدد زبان ایجاد نمی‌شد. روزی که همه‌ی مردم دنیا با یک زبان صحبت می‌کردند، هر یک دارای یک نام مستقل بودند؛ و روزی خواهد رسید که انسان‌ها تمام زبان¬های ابداعی خود را از دست می‌دهند و زبانشان دوباره یکی می‌شود، اما نه آن زبان اولی که همه داشته‌اند!
با تعجب پرسیدم: چگونه ممکن است؟!
گفت: این موضوع به پیشرفت انسان‌ها بستگی دارد. هر اختراعی که می‌شود، نامی برای خود پیدا می‌کند. این نام‌ها رواج خواهند یافت و مردم دنیا همین نام‌ها را به کار خواهند برد. مثلاً واژه‌ی «تلفن» قبل از اختراع آن کاربردی نداشت و کسی آن را نمی‌شناخت. الآن همه جای دنیا همین واژه را به کار می‌برند و همه این نام را می‌شناسند و می‌فهمند. برخی می‌کوشند تا برای هر اختراعی واژه‌ای بسازنند و فکر می‌کنند اگر چنین نکنند، ضربه‌ای به زبان مادری‌شان می‌خورد. آنها این کار را می‌کنند و در برابرش حقوق می‌گیرند ولی نمی‌دانند که زحماتشان بیهوده و موقتی است! ما باید ببینیم کاربرد این نام‌ها در میان توده‌ی مردم چگونه است؟ مثلاً آیا مردم از کلماتی چون «هلی‌کوپتر» خوششان می‌آید یا از کلمه‌ی «بالگرد»؟ کدام یک از آنها در بین مردم کاربرد بیشتری دارد؟ خیلی خنده دار است اگر بخواهیم به جای کلمه‌ی «مترو» کلمه‌ی تازه‌ای اختراع کنیم و به خورد مردم بدهیم و از آنها بخواهیم هرگز از کلمه‌ی مترو استفاده نکنند!
پس از آن که طوبال نخستین کتابش را در سن بیست و دو سالگی نوشت، در عشق شکست خورد. لذا کتابش را که حاوی اشعار عاطفی بود، سوزاند! او می‌دانست که نوشتن یک دیوان عاشقانه، چالشی دردناک به همراه دارد؛ نویسنده‌ی آن محکوم به پنهان کردن اصلی‌ترین احساسات در قلبش می¬کند، بالاخص اگر عشق او یک طرفه باشد. چنین عشقی مانند یک خنجر تیز عمل می‌کند، می‌خراشد و زخم عمیقش قابل التیام نیست.
می‌گفت: اکثر انسان‌ها در چنین حالاتی به سر می‌برند. هیچ کس نمی‌تواند خود را فریب دهد و عشق نخستینش را کتمان یا انکار نماید؛ خیلی سخت است! همه‌ی انسان‌ها عاشق می‌شوند و هرگز نمی‌توانند اولین عشقشان را از یاد ببرند.
از او پرسیدم که چرا داستان عشق خود را نمی‌نویسد؟
گفت: ‌عاشق واقعی با یک مورخ یا یک رمان نویس فرق دارد. اگر موضوع تاریخ، زندگی مردم است، اگر نویسنده می‌آفریند و حکایتی را بازگو می‌نماید، عاشق فقط کشف می‌کند. داستان او پیاپی در تغییرات بی¬دوام است. او قاعده مدار نیست، او دنبال آنچه آسان‌تر است نیست، برای همین هرگز دنبال گذشته نمی‌رود. از تکرار مکررات خوشش نمی‌آید. او فقط می‌سراید، آنچنان که بخواهد و نه آنچنان که دیگران از او بخواهند. اختیار با شماست، می‌توانید هرگونه بخواهید مسیر او را استنباط کنید، اما هرگز حق ندارید از او بپرسید تا سرگذشت خود را بازگو نماید. استنباط شما زائیده‌ی تخیّلات شماست و‌ نه تخیلات او. آنچه دیروز برایش واقعیت داشت، امروز خیالی بیش نیست و آنچه دیروز برای شما خیال بود، واقعیات امروز شماست که در آن به سر می‌برید. این بهشت او و این بهشت شماست که به شما تعلق دارد. این دوزخ او و این هم دوزخی است که از آن می‌گریزید. بهشت یعنی آرامش مطلق؛ هدیه‌ای که خداوند به کسانی ارزانی می‌کند که برای به دست آوردن آرامش، امیدشان را از دست نداده‌اند.
این کلام مرا به یاد این حکایت انداخت:
گویند شخصی را به جهنّم می‌بردند، در راه بر می‌گشت و به عقب نگاه می‌کرد. ناگهان فرمان آمد که او را به بهشت ببرید! پرسیدند: چرا؟! صاحب فرمان فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد. او امید به بخشش داشت!
کسی می¬گفت: بهشت یک مکان یا یک زمان نیست؛ بهشت یعنی کامل شدن است. دیگری گفت: ذهن بشر در یک زمان می‌تواند بهشتی از جهنم و دوزخی از بهشت به وجود آورد. این همان بهشت زمینی است. کسی که در زمین به دنبال آرامش مطلق باشد، آسمان و زمین برایش فرق نخواهد داشت و همه جا برایش بهشت خواهد بود.
جهنّم، تصورات واهی وجدانی است معذّب که گرفتار زمان و مکان شده است. در برزخ ممکن است فرصتی برای انتخاب مجدّد و بازتابی برای تعارضات - شاید راهی برای کامل شدن و آرامش وجدان - پیدا کنی.
طوبال به اصطلاح رایج «عشق زمینی» اعتقاد چندانی نداشت. او می‌گفت:
بسیاری از انسان‌ها با واژه‌ی «غیرت» آشنا نیستند، اما همیشه خود را غیور می‌دانند. زن دوست دارد مرد مال خودش باشد و مرد دوست ندارد مردی به زنش خیره شود. این را غیرت می‌نامند. اما این عشق واقعی نیست. عشق واقعی آنجاست که همه یکدیگر را دوست بدارند. به من نگو اینها واقعیت ندارد و تنها مال شهر و سرزمین‌های خیالی است. مردی اگر بمیرد و همسرش پس از او با دیگری ازدواج کند، آیا آن مرد غیرتش هم مرده است؟! پس غیرت به این چیزها نیست. غیرت یک مرد به این است که اگر امانتی به او بسپارند، به امانت خیانت نمی‌کند. او نسبت به امانت دیگران احساس غیرت می‌کند. حال اگر این امانت یک زن باشد، در اینصورت این زن باید کاملاً احساس ایمنی کند. این غیرت‌های کذایی به محض این که صاحبش بمیرد، از بین می‌روند و بی اثر می‌شوند. اینها مال انسان‌های سطحی‌نگر است که جز به لذت‌ها، به چیز دیگری فکر نمی‌کنند!
یک روز طوبال دلش گرفت، رفت به سمت قبرستان اطراف شهر تا سری به مادرش بزند. در هنگام بازگشت با پیرمردی روبرو شد. پیرمرد را سوار اتومبیل خود کرد تا او را به شهر برساند. در طول مسیر با هم مشغول صحبت شدند. درباره‌ی مرگ و زندگی، انسان‌ها و رسم نامطلوب روزگار. بالاخره وارد شهر شدند و طوبال که از همصحبتی با او خوشش آمده بود، تصمیم گرفت پیرمرد را به خانه‌اش برساند؛ و چون به مقصد رسیدند، پیر مرد از طوبال خواست تا دعوت او را قبول کند. طوبال وارد خانه‌ی محقّر پیرمرد شد. پیرمرد او را به زیر زمین خانه‌اش برد تا تابلوهایش را به وی نشان دهد. طوبال غرق تماشای یازده تابلوی پیرمرد شد. در تمام تابلوها شمایل یک زن دیده می‌شد. دوازدهمین تابلو هنوز روی سه پایه قرار داشت و نیمه کاره بود. می‌خواست از او بپرسد که این زن کیست، اما چیزی نگفت و دریافت که سؤال نابجایی است. ولی ناگهان پیرمرد گفت:
او همسر من است. همسری که هرگز همسر من نشد! همسری که نمی‌دانست که من همسر او بوده‌ام. سه سال پیش دریافتم که او سال‌ها مرده است. گاهی اوقات سری به او می‌زنم. برای این که پس از مرگش جرأت پیدا کردم خودم را به او نشان دهم و صحبت کنم! می بینی که، شمایل او در تمام تابلوهای من حضور دارد.
پیرمرد در ادامه گفت: عاشق، یک هنرمند است. کسی که عاشق نباشد نمی‌تواند هنرمند باشد. هنرمند ملتزم است، به همان میزانی ملتزم است که غوغاگر و آشوبگر نیست؛ بلکه او ساحری می‌کند، اما خود افسون شده نیز هست. من حتی نمی‌دانم واقعاً این تابلوها را برای که می‌کشم. تنها برای این است که بفهمم برای چه میل به کشیدن این شمایل را دارم.
طوبال درحالی که دستی بر روی گرد و خاک نشسته بر روی تابلوی نیمه کاره می‌کشید، پرسید: علی‌الظاهر دوازدهمین تابلو مدت‌هاست روی سه پایه رها شده است. آیا قصد نداری آن را به پایان برسانی؟
پیرمرد نگاهی به آن تابلو انداخت و گفت: دست‌هایم می‌لرزد، چشم‌هایم تار می‌بینند، بدنم درد دارد، سینه‌ام خس خس می‌کند، من دیگر نمی‌توانم دوازدهمین تابلو را به اتمام برسانم. چند سالی است که دست از نقاشی کشیده‌ام. من تنها تماشاگر آنها هستم. دیگر چیزی ندارم که از دست بدهم، اینها فرزندان من هستند و مادرشان در همه جا حضور دارد.
طوبال با تعجب پرسید: چرا اینها را زندانی کرده‌ای؟!
پیر مرد گفت: آیا انتظار داری فرزندانم را بفروشم؟ هر تابلویی که به فروش رسد، دیگر به صاحبش تعلق ندارد؛ مال غریبه‌ها می‌شود.
طوبال به فکر نخستین عشق خود افتاد. دلش به حال کتاب شعرش سوخت و حرارت آتشی که اوراقش را می‌سوزاند، حس کرد.
پیر مرد ‌گفت: عشق، نوعی بیماری است اما بیماری نیست؛ حالتی است که سعی دارد شما را علاج دهد. یک بیماری سودمند است!
سرانجام طوبال در سن پنجاه سالگی دچار سکته‌ی مغزی شد. یک هفته به کُما رفت، سپس برای همیشه از این دنیا رخت بر بست و جسمش را به خاک سپردیم. تنها یادگاری باقی مانده از او یک کتاب نیمه تمام است.
در اولین صفحه‌ی کتاب، عنوان «دوازدهمین تابلو» دیده می‌شود که روی آن خط زده است. گویی از چنین عنوانی هم ناراضی بود یا اصلاً نمی‌خواست کتابش عنوان داشته باشد؛ «بی‌عنوان»!
در دومین صفحه‌ی کتاب این جمله نوشته بود: «هر کسی دوست دارد چیزی از خودش به یادگار بگذارد. اما من دوست دارم هیچ چیزی از خودم به یادگار نگذارم!».

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حیدر شجاعی (3/6/1396),ابوالحسن اکبری (3/6/1396),بهروزعامری (3/6/1396),"صابرخوشبین صفت" (3/6/1396),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 شهريور 1396 - 12:09

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود.@};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 شهريور 1396 - 18:17

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
بسیار با جات وارد این قضایا شدید
فکر میکنید اشتباه یا داوری اشتباه نکردید؟
بشما تبریک می گم ولی این همه مفهوم و واژه یعنی اینقدر با سرعت؟
آرزوی موفقیت دارم
@};- @};- @};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 شهريور 1396 - 22:58

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
درودها بر شما
@};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.