گزارش یک قتل

دانستن برای گریختن از تنهایی. اما هر دانستنی، تنهایی خاص خود را می‌طلبد تا در هر جستجویی به گوشه‌ای از عزلت پناه ببریم؛ از تنهایی تا تنهایی.
من از زندگی به ستوه آمده‌ام. دیگر نمی‌توانم حتی از خویشتن خویش درگذرم و به زمان حال راه یابم.
من مرده‌ام! بعضی‌ها می‌میرند سپس به خواب عمیقی می‌روند و تا دوران رستاخیز بیدار نمی‌شوند. بعضی‌ها می‌میرند اما همچنان بیدار می‌مانند. نه خوابم نه بیدار. پیش از آن که جهان برآید، جان می‌گرفتم و بسان جانوران رانده شدم و به زندگی ابدی محکوم گشتم!
من مرده‌ام! و همچون بر پا ایستادگان بر پا ایستادم. چه تلخ است اندیشة مرگ در نظر آنان که آن را باور دارند. بهر مردگانی به دنبال بازگشت تا جبران مافات کنند؛ آنان چه نگون بخت‌اند. چه شیرین است اندیشة مرگ در نظر آنان که آن را عمیقاً باور دارند. بهر مردگانی به دنبال زندگانی جاوید که در کارهای خویش کامیاب‌اند.
از من مپرس خنده‌های تو برای چیست؟ زیرا باید دانسته باشی که این خنده‌ها به سبب حماقت‌های روزگاران گذشته است! همان روزگارانی که به یادشان می‌آورم و هنوز و هر روز دریغِ سپری شدن و آرزوی بیهوده و مضحک بازگشت و از نو آمدنشان هستم! مگر قرار است چه بشود؟ تو این امکان را به من داده‌ای تا نگرانی‌ها‌ و تشویش‌هایم را به خوبی مطرح کنم. مگر قرار است چه بشود؟ تو این امکان را از من گرفته‌ای تا نگرانی‌ها و تشویش‌هایم را از خویش بزدایم.
گزارش مردگان، علیرغم آرامش آشکارش برای ناباوران بسی نفرت بار می‌نماید. ناخوشایند برای پذیرایی جبری از میهمان ناخوانده‌ای که نبوده است اما اعلام موجودیّت می‌کند.
من مرده‌ام! این تقدیر دَهر به هر محکومی رقم زده است. چنانچه یشوع بن سیرا گفته است: «خواه ده سال زندگی کن، خواه صد سال، خواه هزار سال؛ در منزلگه مردگان بر عمر خرده گرفته نشود»!
در اساطیر آمده است که انسان‌ها پیر خواهد شد و خواهد مرد، اما اگر بتواند پوست بیاندازد، از نو جوان خواهد شد.
هیچ ندانسته‌ای را نمی‌توانم آگاهانه نادیده بگیرم؛ به خاطر همین است که بارها و بارها یا از سر غفلت یا به سبب بیماری نسیان که دچارش هستم، در باتلاق گند ندانسته‌ها گرفتار گشتم و هر آنچه که می‌خوانم بر بدگمانی‌ها و یأس‌هایم می‌افزاید.
راستی! چه کسی مرا به زندگی محکوم کرد؟ هرگز بار گناه شوم این تقدیر محتوم را نخواهم بخشید. بهتر است به گذشته بروم؛ گذشته‌ای نه زیاد نزدیک و نه خیلی دور. می‌روم تا به چها نسل قبل بازگردم، و چهار کس را به قتل برسانم! دو مرد و دو زن! یک مرد و یک زن از اجداد پدرم و یک مرد و یک زن از مادرم! بلکه بتوانم جلوی باز آمدن فرزندانی را بگیرم که موجب پدید آمدن پدر و مادر من شده بودند، تا بلکه من زاده نشوم!
وا اسفاه! پس از کشتن این چهار کس، من دوباره زاده شدم و زندگی من از اینجا آغاز گردید:
به یاد می‌آورم، از آن نخستین به یاد آوردن‌های زندگی، در کودکی، در آغاز کودکی. هر گاه بعد از ظهرها که از خواب بیدار می‌شدم، بغضم می‌گرفت سپس در اطراف راه می‌رفتم و باناله می‌گریستم.
یک روز مادرم مرا به خانة دوستش برد. فقط اینرا به یاد می‌آورم که چشم‌هایم برای اولین بار به یک سماور افتاد! سماور نو بود و بسیار برق می‌زد. از آن خوشم آمد. رفتم نزدیکش، لبخند زنان دو دست‌هایم را گشودم و کف دست‌هایم را به آن چسپاندم، می‌خواستم بغلش کنم! آب سماور غلغل می‌کرد و کف دست‌هایم به بدنة آن چسبید و با درد گریستم. از آن پس دانستم که باید همواره محتاط باشم و این که آتش سوزان است، درد دارد؛ مثل عصرها و پیش از غروب‌ها می‌گریاند.
پس چه کسی می‌تواند جلوی گردش ایّام را بگیرد و مرا برهاند؟ مگر نه آن است که سوختن پیاپی، از عصر اندوهبار به روح من آسیب می‌رساند؟

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

م.فرياد ,سعید بیک زاده ,معصومه هوشمندیان ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.فرياد (4/4/1396),م.ماندگار (4/4/1396),سعید بیک زاده (7/4/1396),حیدر شجاعی (12/4/1396),معصومه هوشمندیان (21/4/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.