گیتار زن

اوایل پاییز بود. دو ایستگاه مانده به میدان انقلاب، از اتوبوس پیاده شدم تا در کنار کتاب فروشی‌های روبروی دانشگاه تهران قدم بزنم. این بار نه به خاطر خریدن کتاب، بلکه بهانه‌ای بود تا گذشتة خودم را در ویترین کتاب‌ها مرور کنم.
در میان رهگذران صدای مبهم گیتاری به گوشم رسید. اول فکر کردم این صدا از یکی از کتاب‌ فروشی‌ها بیرون می‌آمد تا راهی برای جلب مشتری باشد.
ناگهان دختری را دیدم لاغر اندام، روی چهار پایه‌ای نشسته بود و مشغول نوازش سیم‌های گیتار بود. جعبة گیتارش را باز نگه داشته و چند اسکناس هزار تومانی داخلش بود.
این منظره مرا به یاد چندتا فیلم خارجی انداخت؛ چرا که دیدن این صحنه آنهم در ایران برای من تازگی داشت. قبلاً مردانی دیده بودم که قدم زنان ویلن یا آکاردئون می‌نوازند تا شاید رهگذری پیدا شود، سکه‌ای ناقابل بدهد. تازگی‌ها هم رسم شد نوجوانان غیر بومی داخل اتوبوس شوند و همراه با نواختن سه تار و دف یا تنبک، آوازهای قدیمی بخوانند و از این طریق ارتزاق کنند. اما دیدن دختری جوان با شلوار لی و مانتوی دانشجویی و کلاهی بر سر، برای من تازگی دارد.
چند قدمی او، روی نیمکتی نشستم و محو تماشای او شدم. در نواختن گیتار مهارت خاصی داشت. حدود یک ساعت همینطور نشستم و به چهرة معصومش خیره شدم.
فردای آن روز دوباره خودم را به همان مکان رساندم و روی همان نیمکت نشستم، و اینبار بیش از یک ساعت به او خیره شدم. نه به من و نه به رهگذران هیچ اعتنایی نمی‌کرد. می‌خواستم نزدیکش شوم و سر صحبت را با او باز کنم، اما شرمم می‌آمد.
روز سوم فرا رسید، باز هم نشستم و نگاهش کردم. اینبار به خودم جرأت دادم و نزدیکش شدم. اسکناس پنج هزار تومانی بابت سه روز متوالی گوش فرا دادن، داخل جعبة گیتارش نهادم و آهسته به او گفتم: زیبا می‌نوازی!
به نشان تشکّر فقط سری تکان داد و چیزی نگفت. اصلاً نگاهم نکرد.
باز هم روی همان نیمکت نشستم و چشم از او بر نداشتم. کافی بود زیر چشمی به من نگاهی بیاندازد، اما انگار نه انگار... حدود دو ساعت سپری شد و هیچ اتفاقی نیافتاد.
ناگهان گیتارش را داخل جعبه قرار داد. از جیب مانتویش چیزی مانند لولة کوچکی درآورد، آن را از هم باز کرد؛ لوله به شکل عصای مخصوص نابینایان درآمد. از جا برخاست و گیتار را با خودش حمل کرد و با کمک عصایش به راه خود ادامه داد.
همانجا خشکم زد!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (17/11/1395),زهرابادره (آنا) (21/11/1395),کوثر علیزاده (19/6/1396),پرویزطبسی (28/10/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 بهمن 1395 - 09:13

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای شجاعی عزیز
نوستالژی غمگینی بود و تاثیر خود را داشت .
که اینروزها در جامعه رواج بیشتری دارد
برایتان م فقیت ها آرزومندم


نام: پرویزطبسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 28 دي 1396 - 15:29

نمایش مشخصات پرویزطبسی او میدید و حس میکرد و جواب شما را هم داده بود کاشک کمی بیشتر احساس خود را بروز میدادید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.