فیلسوفی در بهشت

این اوراق تنها برای کسانی است که بهشت و جهنّم برایشان یکسان باشد! برای آنهایی که به دنیا پشت کرده‌اند و از آن گریزان‌اند. آنهایی که از وضع جهان ناراضی‌اند، از بهشت نیز ناراضی خواهند بود. برای آنهایی که خدا را و خدمت به انسان‌ها را نه برای بهشت یا ترس از آتش جهنّم، بلکه برای خود خدا می‌خواهند!
گویند «وانينیوكامپلا» در نزديكى چوبه‏ى دار چنین فرياد برآورد که: «برويم تا مثل فيلسوفى با خوشحالى جان دهيم»!
آغاز مکالمه
یک مرد فیلسوف دست به خودکشی زد! او را یک هزار سال در دوزخ افکندند. سپس خواب دید که خواب می‌بیند او را به بهشت می‌برند.
ماجرا از اینجا شروع می‌شود که فیلسوف ناگهان چشم باز کرد و با تعجّب پرسید:
فیلسوف: اینجا دیگر کجاست؟!
خوابگذار: بهشت... به بهشت خوش آمدی. تو اینک یک بهشتی هستی.
فیلسوف: پس چرا مرا به جهنّم برده بودند؟
خوابگذار: همه‌ی آنهایی که وارد بهشت می‌شوند، باید از جهنّم نیز بگذرند، و اکثر آنها در آنجا درنگ می‌کنند.
فیلسوف: آیا از بهشت نیز باید بگذریم؟
خوابگذار: این گمان شخصی توست.
فیلسوف: پس باید تا ابد بمانیم؟ در این صورت اینجا نیز محکومیم؟!
خوابگذار: این یک توهّم بیش نیست. اینجا جایی است که همه‌ی انسان‌ها آرزویش می‌کنند و بدان نیازمندند.
فیلسوف: من به بهشت نیاز ندارم، بهشت به من نیاز دارد، همچنان که جهنّم مرا پس زده است، بهشت را پس خواهم زد.
خوابگذار: می‌توانی چنین تصور کنی اما دیگر سودی برایت ندارد، چون دیگر هیچ گزارشی علیه تو و عملکردت نخواهند نوشت.
فیلسوف: بهتر نیست بگویی که مثل چارپایان شده‌ام؟! هر قدر بخواهم علف نشخوار می‌کنم وکسی هم ممانعت نمی‌ کند؟
خوابگذار: در هر صورت تو از جهنّم رسته‌ای.
فیلسوف: اما من یک گنهکار بودم و به خودم ستم کرده‌ام.
خوابگذار: هیچ کس بی گناه نیست.
فیلسوف: من چقدر در جهنّم به سر برده‌ام؟
خوابگذار: به اندازه‌ی وسعت ذهن خودت.
فیلسوف: اینک نیز گرفتار ذهن خودم هستم؛ بازیچه‌ام. دیگر برای من فرقی نمی‌کند. بهشت یا جهنّم، هر دوی آنها جدا کننده‌ی دوستداران و ویران کننده‌ی آرزوهایند. من یک ملعبه‌ام و زندگی، یک احمق خانه بیش نبود. انسان‌ها یا چاپلوس‌اند یا احمق‌اند یا دیوانه... دانایان را نیز مجنون و دیوانه خطاب کرده‌اند. اینها را در دنیا آموخته‌ام.
خوابگذار: اما اینک تو در این فصل از کتاب هستی، یک قهرمانی.
فیلسوف: در جهنم نیز چیزهای عمیق‌تری آموختم. من در جهنم یک قهرمان واقعی بودم. این همان چیزی است که تو می‌خواستی! تو در جهنم همه‌ی آرزوهایم را به آتش حرمان افکندی و مرا سوزاندی و سوزاندی! پس دیگر هیچ آرزویی برای من باقی نمانده است. اینجا هر آرزویی باید مرده باشد! دیگر اثری از من به جا نمانده است. به من آموختی دیگر اعتراضی نکنم، انتقاد نکنم.
خوابگذار: ولی حالا داری می‌پرسی، پس حق پرسش داری.
فیلسوف: انتظار داری با تو همصدا شوم و با فکر تو بیاندیشم؟ تو قلب مرا ربودی، شفافیت مرا سوزاندی و مرا با آتش مأنوس کردی.
خوابگذار: اینجا دیگر اثری از آتش نیست.
فیلسوف: این یک ناکامی مشمئز کننده است. از هم اکنون باید به سرمای بیهوده که در دلم حس می‌کنم عادت کنم. و این بازگشت جاودانه، یک دَوَران، به حالت کمون اولیّه می‌ماند. گویا دیگر متوجه حضور خودم نیستم. اصلاً نباید متوجه شوم! گویی بی آن که بخوابم یا خوابی در کار باشد، باید همیشه خود را خفته بینگارم.
خوابگذار: همین کافی است که همه چیز اینجا زیبا باشد و دیگر هیچ زشتی وجود ندارد.
فیلسوف: زشت و زیبا! ما عادت کرده ایم تا زشت و زیبا را کنار هم ببینیم. ما در دنیای اضداد به سر می‌بردیم؛ همه چیز مخالف هم بود. اضداد می‌توانستند به زندگی ما معنای ژرفی بدهند. روز، معرّف شب و زشت، معرّف زیبا... راستی امروز چه روزی است؟
خوابگذار: اینجا هیچ روز مشخصی ندارد، همه‌ی روزها یکی است.
فیلسوف: در این صورت، زمان را هم از ما گرفته‌اید. من دیگر اینجا نیستم. روز و ماه و سال دیگر مفهومی ندارد؛ پس من هم دیگر مفهومی نخواهم داشت.
خوابگذار: داری هذیان می‌گویی!
فیلسوف: آیا من بیمارم؟ آیا من سالم هستم؟ مگر بیماری و سلامتی با هم ضدّ نیستند؟ پس من نه بیمارم و نه سالمم. دیگر هیچ دارویی در من اثر نمی‌کند. اگر اینجا زمان مفهومی ندارد، اگر کاربرد ندارد، پس چگونه می‌توانم بگویم من که هستم و چگونه‌ام و چند ساله شده‌ام؟
خوابگذار: سر در نمی‌آورم. این یک حالت نادر و عجیب است! حال تو به مراتب دارد بدتر و وخیم‌تر می‌شود. این را از حالت چشم‌هایت می‌فهمم. آیا واقعاً این خودت هستی یا کسی غیر از خودت به اینجا آورده‌اند؟!
فیلسوف: مگر اینجا فرقی هم می‌کند؟ مگر اینجا همه‌ی ما یکسان نیستیم؟ من و او یا هر کس دیگر، چه فرقی دارد؟
خوابگذار: راستی، نام تو چه بود؟
فیلسوف: کدامین نام مرا می‌خواهی؟ «من» هر روز یک اسم دارم. دیگر هیچ نام خاصی ندارم.
خوابگذار: اصلاً تو که هستی؟
فیلسوف: من خودم هم نمی‌دانم که هستم. من دیگر از خودم هم مطمئن نیستم!
خوابگذار: بیشتر فکر کن.
فیلسوف: من دیگر فکر نمی‌کنم. وقتی نتوانم خودم را به یاد آورم، درباره‌ی چه چیزی فکر کنم؟
خوابگذار: پس چاره‌ای ندارم جز این که کمی تو را تنها بگذارم تا حالت بهتر شود. می‌توانی در این اطراف سیاحت کنی و به گردش بپردازی. این برای تو خوب است، تو را تسکین می‌دهد.

دومین مکالمه
خوابگذار: خُب، اکنون حالت چطور است؟ آیا حال تو بهتر از قبل نیست؟ به گردش هم رفتی؟ چه چیزی مورد توجه‌ات قرار گرفته است؟
فیلسوف: در اولین گردش در بهشت خیالی‌ام با یک دریاچه روبرو شدم که به آن دریاچه‌ی شیرین مست می‌گویند. توانستم دریاچه را قدم زنان دور بزنم. حالت عجیبی به من دست داد. اینجا همه چیز غیر طبیعی است! ماهی‌ها به جای این که در آب شنا کنند بر فراز سطح آب پرواز می‌کردند، حال آن که پرنده‌ها در داخل آب دریاچه به شنا می‌پرداختند! شاخه‌های درختان به جای این که رو به بالا باشند بر روی دریاچه خم شده بودند به گونه‌ای که می‌توانستم روی آنها بروم تا درست بالای سطح آب باشم. هر سنگی که به سوی دریاچه پرتاب کردم به جای این که وارد قعر آب شود، مسیرش را به سمت بالا عوض می‌کرد سپس سر جایش بر می‌گشت! اصلاً اینجا چرا اینجوری است؟ چرا هیچ چیز طبیعی نیست؟!
خوابگذار: قرار بر این نیست که الزاماً همه‌ی آنچه اینجا می بینی مطرح کنی و به عنوان پرسش تلقی کنی که منتظر پاسخش باشی
فیلسوف: اگر پاسخ‌ها را به دست نیاوریم نمی‌توانیم همچنان بی سؤال بمانیم.
خوابگذار: با پاسخی روبرو می‌شوی که عین سؤال‌های توست. این امکان وجود دارد که نه پاسخی بشنوی و نه بپرسی، چون دیگر هیچ امکانی برای پرسش نداری؛ بنابراین هیچ پاسخی ضرورت نخواهد داشت. اینجا همه چیز ثابت است.
فیلسوف: پس تفکّر نیز بیهوده است؟ پس اینجا نیز بیهوده است؟!
خوابگذار: آیا همین کافی نیست که همه چیزِ اینجا، با شکوه است؟
فیلسوف: با شکوه است! آری... اما چیزی به آگاهی نمی‌افزاید. شکوه وقتی ارزشمند است که آگاهی در پی داشته باشد. اینجا تمام عادت‌ها مرده‌اند. اینجا هیچ چیزی نیست ولی همه چیز هست. اینجا هیچ لحظه‌ای مانند لحظه‌ی دیگر نیست و در عین حال همه چیز مانند تمام لحظه‌هاست. اینجا همه چیز منظم اما غیر طبیعی است و با زندگی قبلی من هیچگونه سازگاری ندارد. فقط شباهت‌ها وجود دارد. گویی تقلیدی بازبینی شده از طبیعت است اما طبیعی نیست. اینجا همه چیز منحصر به خود است. اینجا به نوعی فرورفتن در خویش است. بی تفاوتی کسل کننده‌ای است نسبت به خودم. همه‌ی اینها مکافات زنده بودن و زنده نبودن است. من چنین زندگی ثانوی را از تو توقع نداشته‌ام. من انتظار چیز دیگری داشته‌ام. اینجا آرامشِ ابدی است، اما شنیده بودم که آرامش اگر همیشگی باشد، سستی و پلشتی در پی دارد!
خوابگذار: آیا همین کافی نیست که همه چیز اینجا خوب و آرام است؟
فیلسوف: خوب و آرام! آری... یا به این دلیل است که چون چیز بد و نا آرام وجود ندارد، پس ما آن را خوب و آرام وصف می‌کنیم. اینجا امکان رها شدن از رهایی وجود ندارد. اینجا حتی نگاه‌ها و صداها متفاوت‌اند. در دنیا، ابتدا درخشش برق را می‌دیدیم، آنگاه صدایش را می‌شنیدیم. ولی اینجا اول صداها را می‌شنویم سپس می‌توانیم اراده کنیم تا صورت‌ها را ببینیم. آیا واقعاً این ما هستیم که می‌توانیم صورت‌ها را در ذهن‌مان بازسازی کنیم؟ آن که خواب‌های آشفته می‌بیند در عین حال مجبور است بخوابد، چون خواه ناخواه پلک‌هایش سنگین و سنگین‌تر، و سپس بسته می‌شود. پس می‌خوابد تا مکافات شب زنده داری‌هایش را به صورت کابوس پس بدهد.
خوابگذار: مگر یادت نمی‌آید چه بودی و که بودی و اینک تو را به کجاها رسانده‌ایم؟!
فیلسوف: آری... تنها چیزی که به یاد دارم این است که من نخستین موجودی بودم که برای تک تک اشیای طبیعت اسم گذاشته‌ام.
خوابگذار: آیا جهنم را بر بهشت ترجیح می‌دهی؟
فیلسوف: جهنم! آری، جهنم سرزمین طنزهای تلخ! مگر می‌شود آن دوران سیاه و تاریک که یک هزار سال به طول انجامید را از یاد ببرم؟ جای مکافاتِ خطاها و حماقت‌های انسان نماهایی که دشمن خونین خویشتن خویش بوده‌اند. نمایشی از پیش تعیین شده با بازیگرانی زیرک و باهوش اما مدهوش و سرخورده و از همه چیز بی خبر.
خوابگذار: پس چرا از اینجا ناراضی هستی؟ آیا همین کافی نیست که همه چیز اینجا شیرین است؟
فیلسوف: پس تلخی‌ها کجاست؟ من وقتی آرامش خود را به دست می‌آورم که شیرینی‌ها را در کنار تلخی‌ها داشته باشم. من دیگر توان زیستن و ادامه‌ی زیستن ندارم. دیگر نمی‌توانم از تلخیِ تقدیرِ شومِ حوادث چشم پوشی کنم و خود را در برکه‌ای راکد از یاد ببرم. زندگی مکان و زمان پر از کمین‌ها بود. جهنم مکان بی زمان پر خطر بود. و اینجا، مکانِ لا مکان و لا زمانِ بی خطرهاست. حال آن که احساس خطر و کمین موجب حرکت می‌شود، پس اینجا حرکت فاقد معناست! اینجا شوک وجود ندارد، حال آن که گفته بودند در دنیای واقعی چیزی بهتر از شوک برای به چالش کشاندن و واپس زدن سستی ها وجود ندارد. پس اینجا دنیای غیر واقعی است! اینجا، هم آنجا، هم آنجاها، همچنان که نه اینجا و نه آنجا و نه همه جا؛ برای هر جایی و از هر کسی که انحطاط خویش را در خود می‌بیند و در ساختارِ برجِ روحِ خویش می‌کوشد اما به کژی بنای آن معتقد و واقف است.
ای خوابگذار! من دیگر بر آن نیستم تا به دنبال فرایندی مشخص و معلوم باشم، چرا که زندگی وقتی ارزش دارد که انسان در پی کشف مجهولات باشد. اینک چنین دغدغه‌ای در من مرده است چون دیگر همه چیز معلوم است. اینجا همه چیز قابل کنترل، قابل پیش بینی و در دسترس است. این برای من بی معناست!
خوابگذار: روح تو تسخیر ناپذیر شده است. تو از سرنوشت دیگران پند نگرفتی، دیگران نیز از سرنوشت تو پند نخواهند گرفت.

آخرین تصمیم و تأویل خوابگذار
من دیگر نمی‌توانم این میهمان ناخوانده و این طُفیلِ ذی شعور را در اینجا تحمّل کنم. او نباید در حضور سایر میهمانان دیده شود. سکوتش همچون سؤال‌هایش خطر آفرین است. این دشواری دو چندان است. کیست که نداند اگر فلسفه از بهشت رانده شود، روزی به قصد انتقام و ویران کردن اینجا باز نگردد؟! با این حال چه باید کرد؟ تنها کسانی شایسته‌ی «ماندن» و همیشه «ماندن» در اینجا هستند که دیگر به فکرِ «شدگی» دوباره نباشند. این مرد قصد دارد بشود!
سرانجام، خوابگذار تصمیم تازه‌ای می‌گیرد، تصمیمی که برای نخستین بار در بهشت گرفته می‌شود و سابقه‌ای هم نداشته است. او تصمیم می‌گیرد فیلسوف را از بهشت خیالی به جهنم بازگرداند.

آخرین تصمیم مرد فیلسوف
فیلسوف با شنیدن این فرمان، کنار دریاچه‌ی شیرین مست رفت و در شاخه‌ی یکی از آن درختان، خود را حلقه آویز کرد تا برای همیشه فانی و نابود شود!
تصمیم مرد فیلسوف یک تصمیم تازه و از نوع خود بی نظیر بود، چرا که هیچ بهشتی‌ای در بهشتِ ساخته و پرداخته‌ی ذهن مرد فیلسوف، دست به خودکشی نمی‌زند!!

بازگشت به دوزخ
آن که در می‌یابد دیگر حق ادامه‌ی حیات ندارد، دست به خودکشی ـ که نوعی گریز است ـ می‌زند.
و آن که چنین ستمی بر خود می‌کند ناچار است به دوزخ بازگردانده شود.
و چون پرده‌ی ابهام برافتد، سایه‌ها به رقص در می‌آیند و از دل‌هایشان، شعله‌های آتش بالا و بالاتر می‌رود و آنها را در خود فرو می‌برد. سایه‌های محکوم، به وجد می‌آیند. اما نه آن وجدِ همراه با شور و شعف، بلکه وجدی دهشت بار، ناباورانه و غیر منتظره که وجدان‌ها را می‌سوزاند، خاکستر می‌کند، دوباره زنده می‌کند تا بسوزاند و خاکستر کند و... این احساس ناشی از فهم «اعماقِ بی تناسبی» و «واپس زدگی» از امور طبیعی و «سرگشتگی» کسانی است که از «بودن» می‌هراسند ولی در «شدگی» سرخورده می‌شوند. آن که بهشت بی دغدغه یا حتی آتشِ حرمان را ـ هیچ یک را ـ نخواهد، حق دارد به نور و روشن شدگی برسد، اما فعلاً راهی جز بازگشت به دوزخ ندارد! او هرچه را دوست نمی‌دارد نابود نکرده است، بلکه هرچه دوست می‌دارد را به دست نیاورده؛ او معنا باخته است. گویند ما به دنیا نیامده‌ایم بلکه از دنیا خارج شده‌ایم!
آن مرد فیلسوف گفت: در بهشت و دوزخ زاده نمی‌شوم، پس باید از آنجا نیز خارج گردم. می‌خواهم به نور ملحق شوم و به آنجا بازگردم.
او می‌خواست به سوی خود بازگردد تا زندگی واقعی و ابدی را از سر بگیرد. سخن او را درک می‌کنید؟!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

داوود فرخ زاديان (1/8/1395),رضا فرازمند (1/8/1395), ک جعفری (22/8/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.