آوای درون

آیا کسی دارد مرا صدا می‌زند؟! این صدا، کنجکاوی مرا تحریک کرده است. آیا این صدا، وجود خارجی دارد؟ زندگی، یک بهانه ا‌ست، برای بازی؛ برای ایفای یک نقش ساده یا برجسته. این کتاب هم یک بهانه بیش نبود. باید صدا را شنید، غیر از این کاری از من بر نمی‌آید. توی یک خیابان شلوغ، توی مرکزِ شهرِ جهنّمی، مثلِ صدها انسانِ نا آرام، راه رفتم. می‌توانستم خودم را از شرّ همه‌ی این قیافه‌های نا آشنا خلاص کنم و به گوشه‌ای پناه ببرم؛ اما نمی‌توانم آن صدا را فراموش کنم و بدان بی‌اعتنا باشم. ما داریم راه می‌رویم، ما داریم می‌رویم؛ هر کسی نقشی دارد. زندگی دارد ما را بازی می‌دهد. ما داریم خودمان را فریب می‌دهیم. من کم‌کم دارم ناپدید می‌شوم. آه! من احمق به دنیا آمدم و احمقانه از دنیا می‌روم! کتاب‌ها هم دارند فریبم می‌دهند. لباس‌ها فریبم می‌دهند. حرکت بعدی چیست؟! نقش بعدی و ژست بعدی چیست؟! باید کتاب‌ و لباس را بسوزانم. بی‌کتاب و لباس زندگی کردن؛ شاید همان چیزی است که زندگی از من انتظار دارد. شماها چطور فکر می‌کنیند؟! حق دارم بگم که من خودم را گم کردم. تو این شهرِ جهنمی، شتر با بارش گم می‌شود؛ موش‌ها فراوان‌اند. مرا یاد بوزینه‌هایی می‌اندازند که تو مسیر کوهستانی «غارِ حرا» پخش و پلا هستند؛ تا چیزی روی زمین بگذاری، با ترفندی و چابکی به سرقت می‌برند! مگر زندگی چیست؟ زندگی کیست؟ شخصیتِ زندگی، شخصیتِ بودن بیچاره‌ی خودمان است. اصلاً زندگی، خودِ ماست. زندگی، همان جایی است که باعث شرمندگی ما می‌شود. تنها انسان است که شرمنده می‌شود، حیا می‌کند. با خونسردی نمی‌شود از زندگی و از خودمان گذشت و چیزی نگوییم. هر روز دارم از گورِ خودم بیرون می‌آیم و با چشمی گرسنه، می‌روم شکارِ لحظه‌ها. این مسخره نیست؟! نگاهی به سر تا پام کنین؛ به لباس‌های چرکینم، به چهره‌ی غبار آلود و دست‌های خالی‌ام. لبخندِ بی احساس می‌زنم؛ بد، بد، بدتر! من دارم بر خلاف مسیر، حرکت می‌کنم. ولی دلم به حال شماها می‌سوزد؛ چون بال درآوردید. من هم روزی بال داشتم، اما بالِ مرا ربودند. از این بابت ناراحت نیستم؛ چون من از پرواز می‌ترسم! متأسفانه این جریان و این تکرار دارد کسل کننده می‌شود، حتی برای شنوندگان. ولی چکنم که دارم سقوط می‌کنم!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون به آیین (27/7/1395),داوود فرخ زاديان (28/7/1395),حسین شعیبی (28/7/1395),زهرابادره (آنا) (29/7/1395),حمیدرضا میرمعزی (30/7/1395),بهروزعامری (2/8/1395),ابوالحسن اکبری (2/8/1395),ツ فریماه آرام فر ツ (3/8/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 مهر 1395 - 11:54

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها بر شما
داستان فلسفی و یا بهتر بگویم دلنوشته فلسفی نوشته اید
ماهیت زندگی و پوچی آن را خوب متصور شده اید
قلم تان عالیست و داستان هایتان بی شک جز بهترین ها خواهد شد
برایتان موفقیت آرزومندم
سپاس


@زهرابادره (آنا) توسط حیدر شجاعی Members  ارسال در پنجشنبه 29 مهر 1395 - 00:23

نمایش مشخصات حیدر شجاعی با سلام و احترام
از نکته نظرات جنابعالی سپاسگذارم.


نام: حمیدرضا میرمعزی کاربر عضو  ارسال در جمعه 30 مهر 1395 - 16:55

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی با سلام
نوشته شما ميتوانست مبدل به يك داستان شود. بويژه جمله نخست آن نويد شكل‌گيري داستاني خوب را ميداد. متاسفانه اين فرصت را ازدست داديد. البته هنوزهم ميتوانيد آنرا مبدل به يك داستان خوب بكنيد. ولي آنچه آورديد، ابدا داستان نيست....
ممنون


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 آبان 1395 - 22:15

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .@};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.