بهانه ای برای فرار به قبرستان

میانِ چشم‌های عزادار، به دنبال چیزی می‌گشتم، چیزی شبیه برقِ امید آمیخته با شادی. دیر یا زود باید به این همه گریستن‌ها بخندیم! میدانِ تأمل در وسط جاده‌ی زندگی، دورِ خودش می‌پیچید. دیگر کسی ما را به خاطر نخواهد آورد. کسی به ما تنه نخواهد زد؛ فقط زیر پاها له خواهیم شد؛ ما را لگد مال خواهند کرد. بادبادکِ خنده‌ها خواهد ترکید. زندگی، نوشیدنِ زهر از یک لیوان بلورین است؛ زهری که جرعه جرعه می‌نوشیم، قدم به قدم گام بر می‌داریم... توی این فکرها بودم که ناگهان و یواشکی از من پرسید: چرا مرده را توی قبر تکان می‌دن؟!
من که نمی‌خواستم سر حرف را باز کنم، آن‌هم در موقعیتی که بالای سر یک قبر تازه ایستاده بودم، آهسته گفتم: اینگونه صحنه‌ها برای ما زنده‌ها، بیشتر اهمیت داره تا بلکه عبرت بگیریم. گفت: دیدن این صحنه برای من ناراحت کننده است.
یکی از بدترین مراسم خاکسپاری، مراسمی است که در داغ ترین روزهای فصل تابستان برگزار شود. من که دارم کلافه می‌شوم. هنوز مراسم به طور کامل به پایان نرسیده بود که تصمیم گرفتم خودم را به طرف بقعه‌ی روبرویی که هم قدیمی‌تر است و هم درختان بلند بالا داشت، برسانم.
ـ وقتشه... بزن بریم... بیا چند ساعتی خودمون رو گم و گور کنیم.
گفت: من نمی‌تونم با تو بیام، هوا خیلی گرمه. اصلاً برای چه می‌خوای این کار رو بکنی. اینجا اتفاق تازه‌ای رخ نمی‌ده. خودتو بیخودی خسته نکن. آه کشیدم و گفتم: اینجا یه عالمه حرف ناگفته وجود داره. پرسید: اصلاً برای چه می‌خوای بری و از جمعیت جدا شی؟
ـ می‌خوام خودمو پیدا کنم.
با تعجّب پرسید: بین مُرده‌ها؟! گفتم: این هم یکی از اون راه‌هاست. میل خودته، می‌خوای بیا می‌خوای نیا.
از بقیه جدا شدم. سعی کردم کسی متوجه نشود. دو سه جا صدای گوش خراش بلندگو، سکوت قبرستان را می‌شکست و حتی نظم سنگ قبرها را به هم می‌ریخت. یکی درباره‌ی مادر و دیگری درباره‌ی پدر و آن یکی هم با زبان ترکی می‌خواند که چیزی ازش نفهمیدم. انگار هرچه اشعار سوزناک‌تر خوانده شود و ضجه‌ها بیشتر باشد، برای مرده آرامش بیشتری به همراه دارد و گناه‌هایش پاک می‌کند! خودش را به من رساند؛ مثل این که فکرم را خوانده بود، گفت: این کارها چه ارزشی داره؟ مرده‌ها یا صدای ما رو نمی‌شنون یا اگه می‌شنون، با این صداها اذیت نمی‌شن؟
ـ این کارها برای مردم یک عادت شده.
گفت: من که خاکسپاری و مراسم بی‌سر و صدا رو بیشتر می‌پسندم، مثل مراسم مسیحی‌ها. مگه نه؟
همین که داشتم از لابه‌لای سنگ قبرها عبور می‌کردم، نوشته‌های بر روی آنها جلب توجهم کرد. گفتم: بهتره از اینجا دورتر بشیم. هرچه جمعیت کمتر باشه بهتر می‌تونیم خودمونو پیدا کنیم... ببین! به سن و سال متوفیان دقت کن؛ چقدر عمرها متفاوتند؟! پرسید: این بی‌انصافی نیست؟! پاسخ چنین سؤالی به کمی فلسفه بافی نیاز داشت. گفتم: ارزش زندگی به طول عمر نیست؛ ما باید به عرض زندگی توجه کنیم. شاید هشتاد سال عمر کنی اما ارزش زندگی تو از کسی که بیست سی سال عمر کرده، بیشتر نباشه. اینها به عدالت و انصاف ربطی نداره. گفت: من که قانع نمی‌شم.
چند دقیقه سپری شد و حرفی بین ما رد و بدل نشد. بعد گفت: من که اصلاً دوست ندارم اینجا خاک بشم. احساس می‌کنم این همه مرده، با هم مأنوس نیستن. هرکسی از یک جایی اومده؛ فرهنگ‌ها با هم متفاوته. خواستم موضوع حرف را عوض کنم، گفتم: زیاد به این چیزها فکر نکن، بلکه به این بیاندیش که زیر هر سنگی کتاب اسرار آمیزی از زندگی نهفته! گفت: تو کتابی خوانده بودم که سنگ قبر همانند جلد کتاب‌ها مستطیل‌اند و اطلاعات مختصری رو تو خودش داره. گاه از جملات کوتاه و زیبایی تشکیل می‌شن که در کتاب‌ها هم یافت می‌شن. نام خانوادگی مردگان هم به منزله‌ی عنوان کتابه که همه چیز در اون خلاصه می‌شه. بنابر این دوست دارم طوری زندگی کنم که نتونن اونو خلاصه کنن. دوست دارم زندگی‌‌ام مثل یه ترانه باشه، نه مثل یه ورق کاغذ یا سنگ روی قبر! شاید بتونیم اسم تحمیلی‌مون که به زمان تولدمون بر می‌گرده رو عوض کنیم، اما برخی چیزها هستند که انسان نمی‌تونه اونا رو تغییر بده. شاید بتونیم کمی مکث کنیم اما زمان، مکث نمی‌کنه؛ پس جایی برای مکث کردن نیست. اصلاً وقت کافی نداریم. زمان کافی نمونده. شاید برای پیدا کردن گمشده‌ی زمان، خسته یا بیزار بشیم اما زمان همواره ما رو پیدا می‌کنه. همینطور ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم و حرف‌هایش را می‌شنیدم. ادامه داد و گفت: ای کاش با تو نمی‌اومدم. زیر سایه‌ی یکی از درخت‌ها نشستیم؛ هر یک روی سنگ قبری. گفتم: ببین! زیر هر سنگی چه امیال و آرزوها خفته؟ مگه فاصله‌ی ما با اونها چقدره؟ یه قطعه سنگ و چند وجب خاک. خم شد و سرش را نزدیک سنگ سیاه کرد و با صدایی آهسته گفت:
آهای غریبه! صدای منو می‌شنوی؟ در چه وضعیتی به سر می‌بری؟ چه کمکی از من بر می‌آد؟ اصلاً هستی؟ نیستی؟ کجایی؟! بعد به من نگاه کرد و گفت: آیا اومدن این همه مردم به اینجا برای مرده‌ها مثمر ثمره؟ یا این که کار ما بیهوده است؟
تصویر تراشیده شده‌ی مردی میانسال، داشت نگاهش می‌کرد. همه‌ی سنگ‌های دور و بر داشتند نگاهمان می‌کردند. درخت‌ها هم ما و هم آنها را نگاه می‌کردند. بعد نگاهم به چندین مورچه‌ی سیاه و درشت افتاد که با سرعت و چابکی حرکت می‌کردند. هر یک به سویی می‌رفت. یکی‌شان داخل سوراخی شد که کنار سنگ سیاه بود. گفت: اصلاً نمی‌دونم اینجا داریم دنبال چه می‌گردیم؟ خودت هم پاسخ قانع کننده‌ای نداری. این اجسام پوسیده و محبوس، مرموز و دست نیافتنی هستند.ترجیح می‌دادم خاموش باشم و چیزی نگم. یکدفعه گفت: هوش و حواست کجاست؟ به خودت فکر می‌کنی یا به این خفته‌ها یا به حرف من یا به هیچکدام؟! احساس کردم خودش را به من نزدیک‌تر کرد. نرمی بازوانش که به بازوانم خورد را حس کردم. مثل این که چیزی می‌خواست بگوید، اما نگفت. چقدر دلم می‌خواست او را ببوسم. اینجا؟! توی قبرستان؟ میان این همه سنگ قبر؟ البته بدم هم نمی‌اومد... تپش قلبم را می‌شنیدم، خیس عرق شده بودم و لب‌هایم خشک شده بود... با خودم گفتم: زود تصمیمت رو بگیر، یا مثل این سنگ‌ها باش یا زود پاشو بایست. احساس کردم چند نفر از میان درخت‌ها دارند رد می‌شوند و دنبال قبری می‌گردند. ناگهان ایستادم و هر دو به راهمان ادامه دادیم. چه می‌خواستی، چه شد؟ می‌خواستی چند ساعتی از شهر فرار کنی و به بهانه‌ی یافتن خودت در میان مردگان او را به اینجا بکشانی. اما حالا احساس می‌کنی مرده‌ها هم دارند به ما نگاه می‌کنند. داریم وقتمان را هدر می‌دهیم. اینجا جای عشق بازی‌ها نیست. این همه جا... سینما، کافی شاپ، پارک... همه‌ی اینها یک بهانه بود برای فرار... آن¬هم به قبرستان!
زمان خوشبختی به لحظه لحظه عمرمان بستگی دارد؛ لحظه‌ای پیش از برخاستن و لحظه‌ای سرشار از دلبستگی و لحظه‌ای برای دفن امیال و آرزوها. مورچه‌های سیاه و درشت با سرعت وارد سوراخ‌های کنار سنگ‌های قدیمی می‌شدند. آنها هم بهانه‌ای برای فرار داشتند. داری لحظات یافتن خودتو از دست می‌دهی. هر دو به هم نگاه می‌کنیم. گفتم: باید خوب بشنویم. گفت: هرچه می‌کوشم چیزی نمی‌شنوم؛ من که نمی‌تونم به خودم دروغ بگم. گفتم: اگه سنگ‌ها فریب بِدَن، خاک هرگز دروغ نمی‌گه. پس نگاهمون به خاک باشه و به سنگ‌ها اعتنا نکنیم.
دست‌هایش را می‌گیرم و آرام آرام به سوی شهر قدم می‌زنیم.
من دیگر نگران نیستم. خیلی‌ها عادت دارند بگویند اولش سخته! حالا بقیه‌ی ماجرا را دارم خودم حدس می‌زنم... ما از اینجا شروع می‌کنیم... آری، مابقی را خودتان حدس بزنید...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حیدر شجاعی (25/7/1395),همایون به آیین (25/7/1395),حیدر شجاعی (1/8/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.