وصیّتنامه

ساعت، یازده شب بود؛ رفتم بخوابم که ناگهان زنگ تلفن به صدا درآمد. گفتند حاجی حالش اصلاً خوب نیست، زود خودت را برسان!
با سرعت خودم را به خانه‌شان رساندم. روی تخت خواب نشسته بود، به زور نفس می‌کشید، چشم‌هایش از حدقه بیرون زده بود. روبرویش ایستادم، مثل این که داشت به من نگاه می‌کرد، اما فکر نمی‌کنم مرا می‌دید. بلندش کردیم تا روی برانکارد بگذاریمش، ولی همانجا بین تخت و برانکارد از دنیا رفت. بالای سرش نشستم، احساس سرمای عجیبی کردم و بدنم به شدت لرزید. مثل این که روحش از کنارم گذشت. نمی‌دانم... یک لحظه فکر کردم خودم مرده‌ام.
فردای همان شب خاکش کردند. برایش مراسم بر پا کردند. خیلی‌ها آمده بودند و شام خوردند و رفتند. دو سه نفرشان هم دو پرس غذا خوردند!
همان شب رفتم سراغِ عُمَر افغانی. خودشو بین مردم غلامعلی معرفی می‌کرد! از بس که کیسه‌های گچ و سیمان بار کرده بود، هیکلی تنومند و استخوان بندی محکمی پیدا کرده بود؛ نترس هم بود. می‌گفت چند بار که به افغانستان رفته، از نزدیک شاهد قتل عام مردم روستاها توسط نیروهای طالبان بود! اما نمی‌دانم چرا خودش زنده مانده و سالم به ایران برگشته؟! بماند...
ازش خواستم با من به قبرستان بیاید. به او گفتم از این که شب هنگام تنها بروم می‌ترسم. از بچگی از تاریکی می‌ترسیدم. به او گفتم فقط می‌خواهم کنارم باشی.
همین که سرِ قبر رسیدیم، دو تا شمع روشن کردم و نشستم و به عمر افغانی گفتم: دو سه متری پشت سرم بنشین و تکان نخور. او هم پشت سرم نشست.
حاجی قبل از مرگش از من خواسته بود تا شب اول قبر تنهاش نگذارم.
تصمیم گرفتم تا اذان صبح کنارش بمانم و برایش قرآن و دعا بخوانم. اما در آن شب، نه دعایی خواندم نه قرآنی. هر چه فکر کردم که چرا چنین چیزی را از من خواسته بود، عقلم به جایی نرسید. بالاخره این هم نوعی وصیته و می‌بایست به وصیتش عمل می¬کردم. در آن موقع همه‌اش به گذشته و سرنوشت خودم فکر می‌کردم؛ به کارهایی که کردم و به کارهایی که نکردم. به کارهایی که نباید می‌کردم و دوست داشتم انجامش بدم، ولی فرصتی پیش نیامده تا به سرانجام برسانم.
حوصله‌ام سر رفت. ناگهان به پشت سرم نگاه کردم؛ اثری از عمر افغانی نبود! از شدّتِ ترس به طرف ماشینم دویدم و با سرعت به خانه بازگشتم. به ساعتم نگاه کردم. ساعت یازده و پنج دقیقه بود! مگر ممکنه؟ فقط پنج دقیقه؟!...
دو سه روز بعد از آن ماجرا، شنیدم که عمر افغانی یک ماه قبل در اثر یک تصادف درگذشته است!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,م.فرياد ,حیدر شجاعی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حیدر شجاعی (18/7/1395),م.فرياد (19/7/1395),حیدر شجاعی (19/7/1395),مریم مقدسی (20/7/1395), ناصرباران دوست (20/7/1395),حیدر شجاعی (22/7/1395),"صابرخوشبین صفت" (1/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.