این هم حکایت شهر زیراب

شهر کوچک و سر سبز« زیراب» را نمی‌شناختم. چند سالی است که جاده‌ی دماوند ‌ـ ‌فیروزکوه و روستاهای اطراف آنجا را می‌گشتم تا بلکه باغچه‌ی رؤیایی اما مناسب و ارزانی پیدا کنم و بخرم. ولی هر بار با نا امیدی به تهران بر می‌گشتم. تا این که کم‌کم از این کار منصرف ‌شدم.
یک روز تصمیم گرفتم با عیال شمال بروم و دو روز تعطیلی را به دور از پایتخت و هیاهوی شهر به سر ببریم. شب قبل از سفر، خواب دیدم دارم می‌میرم، ناگهان مردی بلند قد و لاغر، بالای سرم آمد. چهره‌اش را ندیدم. از من پرسید: چه آرزویی داری؟
انگار می‌دانستم او یک مرد قدیس‌ است، چرا که بی‌اختیار به او گفتم: آرزو دارم یک خانه‌ی روستایی اطراف یک امامزاده داشته باشم، ولی مثل این‌که شماها نمی‌خواهید کاری برایم انجام دهید و تنها به فکر اَغنیا هستید!
گفت: فردا داری پیش من می‌آی، من کارت را درست می‌کنم.
صبح زود راهی شمال شدیم. خوابم را به کلی فراموش کرده بودم و درباره‌اش فکر نمی‌کردم. از فیروزکوه رد شدیم و به سمت قائمشهر حرکت کردیم. به شهری به نام زیراب رسیدیم. توقف کردم و از ماشین پیاده شدم تا کمی به پاهام استراحت بدهم. به همسرم گفتم: خانه‌های شیروانی بالای کوه‌های سرسبز را ببین؛ چه می‌شد اگر ما هم خانه‌ای اینجا داشته باشیم؟!
همسرم گفت: حالا که جلوی این بنگاه مسکن ایستادیم، برو قیمت‌های اینجا را بپرس چگونه‌است؟
داخل بنگاه شدم و از پسر جوانی که بعدها با هم دوست شدیم، از وضع قیمت‌ها پرسیدم. قیمت‌ها را که شنیدم نا امید شدم و خواستم از مغازه بیرون بیایم که پرسید: یکی از آشناهای من می‌خواهد خانه‌اش را بفروشد ولی چون عجله دارد شاید بتوانم برایت کاری کنم، البته خانه¬اش تازه ساخت نیست؛ شما که دنبال ویلا نمی¬گردی؟!
همراهمان آمد و ما را به یکی از روستاهای زیراب به نام «خردمندیچال» برد. جاده‌ای که به روستا می‌رفت، سربالایی تندی داشت. وارد کوچه‌ای شدیم که به بقعه‌ی امامزاده‌ای ختم می‌شد. خانه‌ی مورد نظر هم نزدیک بقعه قرار داشت. صاحبخانه با دیدن ما، قیمتی پیشنهاد کرد که سرسام آور بود. با نا امیدی به امامزاده رفتم. آنجا بود که خواب شب گذشته را به یاد آوردم. با خودم گفتم: بدون شک این خانه قسمت‌مان مي‌شود.
به بنگاه برگشتیم. چند نفر از آشنایان صاحبخانه به جمع ما اضافه شدند. من و بنگاهی هر چه تقلاّ کردیم که صاحبخانه از قیمت خانه بکاهد، نشد. مردها به زبان محلّی باهم بلند بلند صحبت می¬کردند. من که چیزی از صحبت آنها نفهمیدم. مثل این‌که قصد داشتند او را راضی کنند. کمی قیمت را پایین‌تر آورد، اما من پیشنهادش را قبول نکردم. او در حین صحبت کردن با آنان، کلمه‌ی «تهرونی تهرونی» را تکرار می‌کرد، که به من برخورد. فهمیدم که او می‌گفت تهرانی‌ها پولدارند. با عصبانیت از جا برخاستم و به او نگاه کردم و گفتم: چرا فکر می‌کنی همه‌ی تهرانی‌ها پولدارند؟ اولاً شما با یک تهرانی پولدار معامله نمی‌کنی... ثانیاً - حالا می‌خوای باور کنی یا نکنی - امامزاده‌ای که کنارخونه‌ی شماست مرا طلبیده است؛ والاّ من هرگز این منطقه رو نمی‌شناختم.
ناگهان همه ساکت شدند و با تعجّب به من نگاه کردند. خواستم از در بیرون بروم که صاحبخانه گفت: نرو، این خانه مال تو... به توافق می‌رسیم!
بالاخره خانه‌ی شیروانی را با شرایط خریدم. دو سه روز بعد، همان امامزاده دوباره به خوابم آمد. هر دو داشتیم کنار سنگ قبرهای بقعه‌اش قدم می‌زدیم. گفت: دیدی کارت را درست کردم. دیگه از من چه می‌خواهی؟
گفتم: دوست دارم هر وقت که بمیرم، همینجا دفن بشم!
قبری به من نشان داد و گفت: این هم برای تو!
از آن موقع به بعد، ماهی یک بار به زیراب می‌روم. روزها خودم را توی باغچه سرگرم می‌کنم و شب‌ها با کتاب‌هایم همدم می‌شود. از همان روز اول، هیچ وقت در آنجا احساس غربت نکردم. چند بار برای بچه‌های روستا کتاب‌های داستان بردم. خیلی خوشحال شدند. به این کار عادت کردند و هرگاه مرا می‌بینند، با همان لهجه‌ی محلّی می‌پرسند: عمو عمو کتاب آوردی؟
این هم حکایت شهر زیراب...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

م.فرياد ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.فرياد (19/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (19/7/1395),مریم مقدسی (20/7/1395),حیدر شجاعی (22/7/1395),همایون به آیین (27/7/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.