مالیخولیا

••
.
غمگینم، گویی در وجودم جوانی بیست ساله را به دار آویخته اند. غم انچنان غنی مرا در بر میگرد که تمام تقلایم برای رهایی به پوچی میرسد به یک پوچی کشنده و بی سرانجام، آینه چیزی نیست جزتکرار چین و چروک روحٍ هفتاد ساله ام. به خودم نگاه میکنم....غم.....بجز یک بغض کهنه ی درداور، خستگی چشمانی خیس و پژمردگی چهره ی نحیفم چیزی نمیبینم.با خودم بیگانه ام انگار سالها پیش در میان ازدحامِ خیابانی شلوغ با خودم روبرو شده ام و او را بی هیچ
سخنی به یکباره گم کرده و برای همیشه از دست داده ام. ....
#هماشینه_ای
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (10/9/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (13/9/1397),مهشید سلیمی نبی (14/9/1397),

نقطه نظرات

نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 آذر 1397 - 04:53

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی خیلی قشنگ بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.