قهوه

غم برایم همانند همان فنجان قهوه ی اول روزم شده است، همان فنجانی که بلافاصله پس از بیدار شدن و جدا شدن از تخت خوابم به دست گرفته و خانه را دور میزنم. همان فنجانی که هربار موقع نوشیدن از پشت پنجره به خیابان های ساعت شش صبح زل میزنم. حجم سنگین تنهایی و اندوهی که وجودم را فرا گرفته است، دیوانه ام میکند. دلم میخواست از پنجره پایین بپرم و به این روزهای سخت و مالیخولیایی ام پایان دهم، دلم میخواست از این جهان اواره دست بکشم دلم میخواست دیگر با این دنیا روبرو نشوم، که دیگر هیچ صبحی را با ترس از دست دادن مادرم روبرو نشوم. برای روح بیمار من این روزها همانند یک ترک بر روی زخم های مداوا شده ام است. من مردم و دوباره داشتم به زندگی برمیگشتم اما یک شبه همه چیز خراب شد و دوباره روحم میان دو جهان سرگردان ماند. من حالم خوب نیست و نمیتوانم دیگر به این زندگی خفت بار ادامه دهم.
#هماشینه_ای

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

هما شینه ای (4/9/1397),مبینا صادقی (4/9/1397),حسن ایمانی (5/9/1397),ابوالفضل مولوی (5/9/1397),"صابرخوشبین صفت" (5/9/1397),هما شینه ای (6/9/1397),حسن ایمانی (7/9/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (7/9/1397),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 آذر 1397 - 10:51

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب
متن بسيار گيرا و وزيني بود كه نشان مي داد انديشه و نگاه متلاطمي هدايتش كرده است. اين برداشت هاي دروني اگر به صورت داستان كوتاهي بود كه شخصيت پنداري شفاف تري مي داشت ، بدون شك يك شاهكار به حساب مي آمد...
مرحبا
حسن ايماني


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 آذر 1397 - 17:01

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی با سلام
یه داستان (short short story)
عالیه به نوشتن ادامه بدین



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.