دیوارها فرو میپاشند.

: وقتی تو هم دختر شدی،انگار بلای آسمونی اومد تو جونم، با اومدن تو من بدبخت تر شدم...باباتو راضی کرده بودن اگه این یکیم دختر شد....بره سراغ یکی دیگ....
روزایی که باهم تنها بودیم...کلی التماست کردم پسر باشی...

مینا زانوهایش را بغل گرفته بود با صدای گرفته گفت:اگه به من بود اصلا دنیا نمیومدم مامان.
:میدونم...اما وقتی به دنیا اومدی...من کاملا به خاک سیاه نشستم...وقتی هم که یکی دیگه اومد تو زندگیش،...دیگ سلیقه ش منو نگرفت...به قول خودش از دهن افتادم.

:مامان...این قصه هات تکراریه...هزار بار برام گفتی...

:من میخواستم تو رو بدبخت کنم؟کدوم مادری میخواد؟

:تو هنوزم همه بدبختیاتو ازچشمِ من میبینی مامان....زورت فقط به من رسیده؟

:گریه نکن مامان جون...گریه نکن دخترم....من غلط کرده باشم از چشمای ناز تو ببینم...

با گریه ادامه داد:دادمت که شاید خوشبخت شی.....بخدا دادمت که از ما خلاص شی...غلط کردم...خوبه؟ چندبار بگم؟

چند ثانیه بعد سر مینا روی شانه های لرزانش نشست.دقیقه ای بعد مادر اشکهایش را پاک کرد و گفت: مینا...بریم پیش حاج وفا؟

:اونجا چرا؟

:ما که دعامون جواب نمیده...حاج وفا دعاش سنگینه...حرفش خریدار داره....قلمش کارسازه...
: بس کن مامان تروخدا..همین حماقتات بد بختم کرد...کدوم حاجی کدوم دعا...کدوم خدا....اینم یه آخوندی مثل بقیه

:زبونتو گاز بگیر آدم پیش تو میشینه کافر میشه والا...
.
:تا الان مومن بودی کجارو گرفتی؟

: از شمال و جنوب میکوبند میان اینجا صف میکشن واس دو خط دعایی که وفا بنویسه بندازن گردنشون...اون وقت بیخ گوشمون خونه داره نرفتی پیشش..

:کودنن....

:مینا....بحث نکن با من...من اعصابم نمیکشه جواب این حرفاتو بدم...چی ازت کم میشه یه دست خطشو بندازی گردنت آخه؟

.....


: مرگِ من بیا....همین یه بار....باشه؟

...........................

_ :اگه ساز و کار دنیا به من بود به خود خدا قسم حتی یک ثانیه دیگه از عمر هیچ آدمیزادی رو نگه نمیداشتم که هر ثانیه زنده موندنمون یه خسارتی به کلِ هستیِ...

این را وفا گفته بود،محکم و چشم در چشم مادر و مینا .
مادر که در نگاهش سردرگمی و حیرت نشسته بود با گیجی پرسید : حاج وفا...
_:جانم مادر؟
_:من متوجه این حرفاتون نمیشم...اصلا نمیدونم چه ربطی به درخواست من داشت...
از شمال و جنوب چپ میان محضرتون...منم یکی مثل همونا که دخترمو به هوای دست خط شما کشوندم تا اینجا...

وفا دستی به ریش بلندش کشید.چشمهایش از گریه ی ساعتِ پیش متورم تر و سرختر از قبل شده بود.نیم نگاهی به مینا انداخت ؛مات و خیره شده بود به کنج خانه ،همان کنجی زیر موکتش،نامه هاش مینا پنهان شده بود.

آرام گفت:مادر جان....من رو ببخش که بی پروا میگم.اما از شمال و جنوب و چپ و راست بسیار احمقن که دنبال چرندیات فرا زمینین تا روی زمین زندگی کنن.
خیلی احمقن که خود خدا رو ازبیخ گوششون رها میکنن و میان سراغ من!و امثال من که به توهم خودشون ما فوتمون با بقیه فوتا فرق داره درد درمون میکنیم.

زل زد در چشمان حیرت زده مادر و ادامه داد:حاج آقا نیازی رو یادتونه؟از غرب و شرق با پای فلج و سر شکسته میومدن پی شفا!
خود حاج آقا مسموم شد مادر!مسموم شد و مرد!تمام! اگه شفا داشت برای خودش میکرد!

من موسیِ نبی نیستم،عصای معجزه ندارم....نگاهی به مینا انداخت و گفت: به دعای من عشق و صفا تو زندگیا نمیافته که اگه میافتاد هفته ای این هوا پرونده طلاق توافقی زیر دستم نبود.
عشقی که بخواد با یه کاغذ پاره پا بگیره جاش ته درکِ.

مادر به حیرت و ترس و نگاهی اشکبار گفت:یعنی همین؟
وفا سری تکان داد و گفت:همین....والسلام

مینا نگاهش را از کنج دیوار کند و گفت:بریم مامان....من نیازی به تو و دستخطت ندارم....خودمو خلاص میکنم از همه تون...مامان بریم.
نگاه ملتمس مادر خیره به وفا بود و پاهای بی جانش را دنبال مینا میکشاند.

وقتی رفتند ،وفا ماند و شال طوسی رنگی که کنج خانه افتاده بود....همان کنجی که نگاه مینا بهش گره خورده بود.


" غریبه سلام.این آخرین نامه ای هست که از من بهت میرسه.میخوام تو روی دنیا وایستم و خودمو نجات بدم.به هیچ کس و هیچ چیزی فکر نکنم و خودمو خلاص کنم اما دلم نیومد که خداحافظی تو رو نبینم.خواستم نامه ی آخر رو بدستت برسونم.

از بچگیام که فهمیدم شیطان به چه جرمی طرد شد،از آفرینش خودم ترسیدم. از این که کثیف ترین موجود جهان خلیفه خدا روی زمین شد،از خلافت خدا تو جهان ترسیدم.
از اون نگهبان چماق به دستی ک منتظر می مونه به اراده ش نه بگیم تا بکوبه تو سرمون ترسیدم…!
می ترسیدم روزی اراده کنه به کثیف ترین موجود زندگیم سجده کنم،من قبول نکنم و آزارم حلال بشه.
اراده کرد و من با کفن سفید عروسی اسیر شدم،اسیر محبت های زورکی و عاشقانه های اجباری!.
متنفر بودم...مرکب خوش رکابی نشدم و آزارم حلال شد.
امروز حقمه که بخورم ،تا روزی که از پا در بیام و کبودی تنم رو بمالم و زیر اون نگاه پیروز و جمله ی "آدم شدی؟"شوهرم بخوابم.
تا اون روز،حلال خدا چونه زدن نداره و کسی به اعتراضم گوش نمیده.ازقاضی که گول مظلوم نمایی و چرب زبونی شوهرم رو خورده و تهشم لیسیده ،تا اون مرتیکه ی روحانی که یه شهر به کرامتش ایمان دارن اما حاضر نشده دستاشو تکون بده و برام دعا بنویسه تا شاید عاشق شوهرم شم و دل مادرم خوش شه. برای این شهر متاسفم که این مردِ هیز رو میپرستند!وقتی تو خونه ش منتظر بودم شالی که از سرم افتاده بود تو کوچه رو ،دیدم.روی بالشتش!بگذریم...دلم میخواد رسواش کنی.تا این مردم بفهمن که این مرد حتی خودشم به خودش اعتقادی نداره!

ای کاش زود تر میومدی غریبه! نه امروز که عاقبت عاشق شدنم، رسوایی و مجازات باشه یا دیوونگی از دلتنگی تویی که هنوز اسمت رو نمی دونم ،چهره ت رو ندیدم ،نمیدونم کی هستی و از کجا اومدی برام عاشقونه نوشتی!ولی نامه هات رو که می گیرم ،دستام می لرزه و انگشتام گز گز میشن.نامه ت رو می بوسم و به دلم فشار می دم و چشمام رو می بندم ولبخند می زنم.

من قبل این هیچ وقت اینجوری از ته دل لبخند نمی زدم.
کاش خدا،اراده میکرد سجده تو رو بکنم!!!

صمیمی ترینِ زندگیِ من!عزیزم !نمیخوام از این عشق کاغذی دیوونه شم !دوستت دارم ولی دیگه نمیشه.
تا فردا منتظر نامه ت میمونم و بعدش خداحافظ برای همیشه...

دوستدارِ تو مینا
آخرین چهارشنبه من.


نامه تمام شد اما کلمات هنوز سرگردان بودند و التماس قلب بیتاب مینا در هوای اتاق میتپید.
وفا رو به آسمان ایستاد و به غروب چشم دوخت.

چشمهایش ریز و پراز رگ های قرمز و ابروهایش تیره و پر است.پوست صورتش به استخوان ها چسبیده و ریشهایش مانند ماری باریک و سیاه،آویزان است.

دستانی بزرگ و انگشتانی دراز دارد که باید لای حجم موهای مینا برود و نوازشش کند.موهای مینا فقط برای نوازش این دستانست…!
خودکارش را برداشت به سینه ی کاغذ فشرد و بعد مکثی کوتاه جملات روانه شد
_______________________
آفتاب که دمید،نگرانی در چشمانش نشست.
قرار بود برای ادای اولین نماز عرفه پیشنماز یه مدرسه یک پسرانه شود
.مدرسه ای که برای تاسیسش بسیار دویده بود.
با خود فکر میکند که این چشمهای بیخواب و از حدقه بیرون زده،پیش پسران اون سنی،کار دستش میدهد....
کاغذ تا شده را لای دفتری میگذارد و برمیخیزد .ابا را به دوش میاندازد، شانه ی کوچکش را روی موهایش میکشد و عمامه را به سر میگذارد.

بچه ها با زور ناظم به صف ایستادن و او،جلو تر از همه،میاستد.
خستگی و بی حسی مجهولی پاهایش را شل کرده است.
هول دارد که هنگام رکوع،با پیشانی به زمین بخورد.

آهسته تر از همیشه نماز را ادا میکند...
بعد آن خودش را تا سکوی حیاط میکشاند و مینشیند...
سینه اش انگار تنگ شده و نفس کشیدن سخت،،،دفترش را دستش میگیردو صدایی میشنود:آقا وفا.....

سمت صدا برمیگردد...پس از مکثی کوتاه گره ابروهایش را باز میکند:جانم پسر جان.....چطوری پهلوون؟
پسرک نزدیک میشود و دستش را نزدیک لبهایش میبرد ،
وفا دستش را ارام میکشد ومیگوید:نه جانم....جای این دوبار دستای مادرت رو ببوس...کاری داری؟

-آقا مامان فهمید که امروز شما میاین مدرسه...گفت ازتون بپرسم جواب اون سوالایی ک داشت چیشد؟نوشتید براش جواب یا نه...؟

_آهان....اره جانم نوشتم،خوب شد یادم آوردی...

کیف قهوه ای رنگ کوچکش را باز میکند:بگیر....جواب سوالای مادر جانه....

نامه را در دستش میفشارد و:ممنونم آقا...

وفا:پسرم....اینو هم بگیر...و دستهای لرزانش کاغذ دیگری را مقابلش میگیرد.
میگوید:شیطون گولت نزنه بخونیش!!

-:غلط کرده..ما گوش شیطونو میکشیم اقا....خیالتون تخت...

-:افرین..مثل اوندفعه بزار بالای دیوار و یه در کوچیک بزن و برو دنبال خودت...

-:چشم....

-:کار دیگ نکنیااا.

-:نه اقا چشم....

-:خوشبخت شی پسر...

صدای کفشهای پسر،که با نامه ای در دست،از او دوان دور میشد،در هوا میپیچد...
دستش را روی ضربان قلبش گذاشت.....تند و رگباری میزد.
بلند شدو به راه افتاد...،
اهل شهر سلام میدهند،وقتی از کنار مسجد میگذرد،نماز گزاران دست روی سینه میگذارند و از صمیم قلب سلام میکنند....
نگاهشان میخندد....اطمینانی مطلق بر مردمک ها سایه زده است.زمین فرزندش را محکم تر از قبل در آغوش میکشد....
کمی که پیشتر میرود، دوره گردی ک بعد سالها در این کوچه حالا دیگر حق آب و گل دارد،....محض خوشایند وفا ،ترانه ای میخواند
-:آقا وفا داشته باش اینو...
مردان خدا پرده ی پندار دریدن
ینی همه جا غیر خدا هیچ ندیدن
هر دست که دادن از ان دست گرفتن
هر نکته ک گفتن همان نکته شنیدن
فریااااد ک در رهگذر عالم خاکی
بس دانه فشاندن ..بسی دام تنیدن...

_ها ها ها ....خب یه کم شبیه ش خوندی!

_برادر بهتر خوندم از شوق روی گل شما

_روز خوش برادر...

_خیر پیش

از دوره گرد گذشت ،اما آواز مرد گویی تمام وسعت شهر را گرفته بود...!
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را دو عالم طلبیدن

کلافه ماند، مسیر اورا میکشاند.
صدای دوره گرد از ذهنش پاک نمیشد.
به خود که آمد،به در کوچک خانه ای که مینا در آن محبوس بود نگاه میکرد.
حتما مینا مثل هر هفته روز چهار شنبه پاسخ نامه اش را میاورد البته اگر اینبار پاسخی چشم به راهش باشد!
راه منزل را در پیش میگیرد به سرعت زیر چراغ خاموش مینشیند؛گیج و منگ است،
چشمان مینا را میبیند ک چگونه مردمک های توسی ش را پی جملات نامه اش روانه میکند.

مینا را تصور میکند وقتی نامه را به سینه میچسباند و از ته دل لبخند میزند...

دستی رو ابای قهوه ای رنگش میکشد.
حالا به سادگی میتواند حکم به آزادی مینا بدهد.
حتما مینا نامه اش را خوانده!

برخلاف انتظارش ،احساس خوبی دارد!

وجدانش بعد سالی،آسوده لحظه هایش را سپری میکند.
صبح،دور گردنش میپیچد و نسیم خنک،از موهایش عبور میکند و روی لبخندش مینشیند.

آمدن هایی را میشنود، آمدنهایی که از جنس ماندن باشد وطعم رسیدن بدهد و خستگی راه را از شانه هایش بشوید .
___________________________

که گذشته ست از این بادیه دیگر، کامروز،
نبض ره می تپد و سینه ی صحرا گرم است؟!

پس دل تو صدام زده که من اینجور بیقرار اومدنم! مینا جان سلام...

از همه ی بهونه گیری های دل مهربونت ممنونم.
خوبه که همراه دلمه.
راستش، سال هاست پر تنهاییم و چاره ای جز سکوت ندارم ...
اما دوستی با تو،وقتی فکرشو نمی کردم جواب نامه ی غریبه ای رو بدی نشاط شب و روزم شد.

عزیزم! اما من هیچ وقت یاد نگرفتم قبل شروع به پایان فکر کنم!
مثل وقتی که شروع کردم عزیز دل خدا باشم
اما امروز که این همه راه رو تنها اومدم ،هیچ نتیجه ای نداشت جز اینکه به وسعت تمام راه ها از خودم دور شدم!
پیدا کردن خدا با صدای طبیعت ،این همه دلم رو زنده کرد که نامه های تو اینکارو کرد.
اعتراف می کنم صدای طبیعت مال طبیعته و صدای تو برای من و صدای خدا برای همه ست و من اینو دیر فهمیدم.
مینا جان ! وقتی دو نفر به نام" من" و" تو" آفریده شدن اراده ی خدا این بود که فقط و فقط مال هم باشن اما از بد روزگار تو رو دزدیدن و من تنها شدم.

شاید برای همینه که ما خوشبخت نشدیم.

خواستم برات غریبه بمونم تا فرصت بشه من رو بشناسی ،
مینا! چشم های بی روح تو منو ترسوند.
باعث و دلیلشم نه تویی و نه من ...مشکل از ریشه هاست و پوسیدگی هاش و از...اصلا همه شون برند به درک!

من امروز همه ی فاصله ها رو خط میزنم.
و سبک تر از پرکاه رسیدن رو پیدا میکنم .
اباو عمامه و هر چی که برای دلم سنگین بود رو می ذارم برای اهلش
و خودم غرقِ تو می شم تا لبخند خدا تکمیل شه.

همراهی کن تا باور کنی.
دوست دار تو: وفا






دوستان نازنینم سلام
اول از همه بابت قواره ی حوصله سر بر داستان پوزش میخوام که نگاه تون رو خسته کرد.
راستش دوست داشتم قسمت بندی هام کوتاه تر باشه تا تا داستان حیف نشه اما وقتی قسمت اولشو فرستادم،به کل یادم رفته بود که ممکنه دو هفته تو صف انتظار بمونم تا قسمت بعدی تایید شه و داستانی که برام عزیز بود اینجور از دهن بیافته.
این بود برای خلاصی ،یکجا ادامه شو فرستادم.ممنونم که همراهی کردید

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

الف . محمدی , ツفریماه آرام فر ツ ,شهره کبودوندپور ,آرمیتا مولوی , ک جعفری ,رضا فرازمند ,بهروزعامری ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

تینا قدسی (6/8/1396),سارینامعالی (6/8/1396),حسین شعیبی (6/8/1396),الف . محمدی (7/8/1396),عبدالله عمیدی (7/8/1396),شهره کبودوندپور (8/8/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (8/8/1396),علی حسینی (8/8/1396),آرمیتا مولوی (9/8/1396),محمد علی ناصرالملکی (9/8/1396), ک جعفری (10/8/1396),رضا فرازمند (11/8/1396),بهروزعامری (13/8/1396),م.ماندگار (15/8/1396),فاطمه گودرزی (19/8/1396),غزل غفاری (22/8/1396),

نقطه نظرات

نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 آبان 1396 - 11:29

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر بانو سارینا معالی دختر ماهم
باور کن یادم رفته قسمت قبل
و باور کن می خوام کمی به دخترم تلخ بشم
و باور کن نمی تونم و نمی دونم چرا
شاید به این دلیل باشه که برای خواندن زجرم دادی
شاید هم دلیل دیگری داشته باشه
نمی دونم
عذرت بدتر از تقصیر است عزیز بابا
می دانی چرا؟!
چون می توانم به جرأت بگویم
1- داستانت دلی نیست
می دانی منظورم چی است
یه مثال می زنم
شعر اگر برآمده از تخیل و حس باشه به دل می شینه
اما اگر ساخته باشن میشه نظم و با اینکه ظاهر زیبایی داره ولی به دل نمی نشینه
2- اگرهم از دلت هست بهش ظلم کردی
حالا به چه دلیلی نمی دانم
یعنی گذاشتی لاغر و دراز بشه
یه کم بهش ورزش و نرمش ندادی
3- باید بگم بخودت هم ظلم کردی باباجون
می دونی چرا؟!
چون زود منتشر کردی
هنوز موقع تولدش نبود
باید با حوصله باهاش کنار میومدی
4- به ظاهرش هم نرسیدی
این دیگه از شما بعیده
همچنان بر اعتقاد قبلی خود هستم که شما...
اگر تندی کردم دلیلش خودتی دخترم
خب ببخش منو و با خودت دعوا کن...:)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط سارینامعالی Members  ارسال در یکشنبه 7 آبان 1396 - 17:42

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام به عبدالله عمیدی،پدر عزیز...


چه پیام شیرینی!
باور کنید خیلی شیرین بود برام این محبت و کامنت بلندتون....

پدر جان ،صادقانه بگم که از همون قسمت اول پشیمون شدم از انتشارش! اما فقط به خاطر اینکه نیمه نمونه ادامه ش دادم....



و با این همه ،با وجود اینکه کار ویرایشی میخواد،و شاید هنوز پخته نیست، ممنونم که همراهم اومدید.

اما این رو مطمئن باشید که دلیه دلیه.....از ته دلم اومده شک نکنید...شاید به قول خودتون...هنوز وقت تولدش نبود


خیلی خیلی ممنونم از حضور گرمتون@};- @};- @};-

پدر جان:)


@عبدالله عمیدی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در دوشنبه 8 آبان 1396 - 09:28

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درودتان باد برادر گرامی و ارجمند جناب عمیدی @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط عبدالله عمیدی Members  ارسال در سه شنبه 9 آبان 1396 - 22:55

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام و درود بر خواهر ارجمندم
سلامت و سربلند باشید
@};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 آبان 1396 - 09:47

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بر تو آجی کوچیکه
توت فرنگی خودمان
داستان قسمت اول ذهن رو به چالش می کشید و گمان می بردم که با یه داستان معمایی و پیچیده تر مواجه می شم!
هرچند توقعم از تو بالاست و تو بهتر از اینها و حتی بهتر از خیلی از ما قلم می زنی ولی این داستان هم خود جای تامل دارد! هرچند کلیشه ای هرچند پر شاخ و برگ!
یعنی من اگر نخستین بار بود که داستان سارینا معالی رو می خوندم مطمئنا اول پروفایلت رو نگاه می کردم و می گفتم خوب واسه یه بانوی خیلی جوان این عالیه
ولی خوب من داستانهایی از سارینای هفده ساله خوانده ام بسی پخته بسی ادبی و وزین!
قبول دارم حال و هوای داستانک و غیبت یاران بی وفا و تنبلی های مدیر محترم برای انتشار می تواند خیلی راحت یک داستان دنباله دار را بکش و جان کلام را بمیراند ...
کمی هرس می خاد و ویرایش
اما پیام درونی داستان تلخ و زیباست
از عشق نوشتن همیشه زیباست
:x :x :x

هی دلبستگی؛
دلبستگی به زندگانی!
زندگانی چه بود؟
ای داد!!! آدمیزاد آدمیزادِ شیرِ خام خورده!
کاش خود می‌دانست
که چیست؟
که کیست؟
من که ندانستم،
ندانستم.
فقط این را دانستم و می‌دانم
که
آدمیزاد فقط با آب و نان و هوا نیست که زنده است؛
این را دانستم و می‌دانم که:
آدم به آدم است که زنده است؛
آدم به "عشقِ آدم" زنده است... (محمود دولت آبادی)



@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط عبدالله عمیدی Members  ارسال در سه شنبه 9 آبان 1396 - 23:00

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی درود بر خواهر خوبم که دوستانه دست می گیرد جوانان عزیز را
درود
@};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 15 آبان 1396 - 23:08

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام به خواهر نازنین خودم؛که خیلی وقته ازش خبری ندارم....


اول از همه بابت همراهی همیشگیتون ازتون خیلی ممنونم،خیلی زیاد...

خواهر جان! به من میاد اهل معما باشم؟من هیچ وقت تو زندگیم به چیستان های بیمزه دوستام جوابی ندادم و فیلم های آلفرد هیچکاک همیشه فحش خورده ازم[-(

راستش قلم تا راه خودشو پیدا کنه هزار سبک و سیاق به خودش میبینه...


درجریانید که حافظه شعریم چجوریاس؟
مجبورم ظرف شعر قشنگتونو با @};- @};- @};- پس بفرستم...

دوستون دارم...مرسی که اومدید:*


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 10 آبان 1396 - 23:41

نمایش مشخصات ک جعفری
- صحنه خواب وفا ، گفتگو با پیرمرد
_ صحنه دادگاه

_ ورود مینا با خواندن نامه، صحنه درگیری و مشاجره ،
_ صحنه گفتگوی مینا با مادر ، ملاقاتشان با وفا ، نامه مجددمینا ،
_ صحنه نماز و مدرسه ، دیالوگ کوتاه با پسر ، برخورد با آوازه خوان و... و در نهایت نامه وفا که سرانجام ِقصه را دربرداشت !


درموردِ ترتیب و توالی ، حذف و اضافه ، پرداخت بیشتر یا پیرایش ، برای هر یک از صحنه های گفته شده ، در فرصتی دیگر و جایی دیگر ، مفصلا باهم تبادل نظر خواهیم کرد !

اگر بپرسی : چرا جایی دیگر و زمانی بعدتر و چرا حالا و اینجا ، نه ؟!
به تو خواهم گفت : به دو دلیل !

یکی اینکه آنقدر از نامه مینا و وفا ، لذت بردم و آنقدر دردودل های مینا ، بر دل و جانم خوش نشسته که ذهنِ عیب جویم را فلج کرده و قلب مخمورم را پرتپش !

و دیگر اینکه ؛ این داستان ، خاطره کشف تو را برایم تداعی کرد ! که نخست بار ، سارینا بانویی ، با همین داستانش مرا مسحور و مجذوب خودش کرد !
سه سال ؟یا چهار سال پیش ؟
زمان چقدر زود می گذرد ! ولی با همه اینها ، چقدر خوشحالم از اینکه همچنان تو را دارم .....

دُرّ گرانبها ؛ سارینای جانم !


راستی ؛ مینا چه نوشت :
« ...ای کاش زودتر میومدی غریبه . نه امروز که عاقبت عاشق شدنم رسوایی و مجازات باشه یا دیوونگی از دلتنگی تویی که هنوز اسمت رو نمیدونم ، چهره ت رو ندیدم ، نمیدونم کی هستی و از کجا اومدی و برام عاشقونه نوشتی ...»

و وفا نوشت:
« ... پیدا کردن خدا با صدای طبیعت ، اینهمه دلم رو زنده نکرد که نامه های تو اینکارو کرد. اعتراف می کنم صدای طبیعت برای طبیعته ، صدای تو برای من ، و صدای خدا برای همه ست و من اینو دیر فهمیدم...»

............!



@};-



@ ک جعفری توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 15 آبان 1396 - 23:00

نمایش مشخصات سارینامعالی بابت تاخیر در پاسخ به لطفتون به شدت عذر میخوام....دوستِ نازنیم،میدونم که میتونم.رو بخششت حساب کنم:)


به روی چشم،انشالله یه زمان مناسبی بابت همه ی اینها باهم حرف میزنیم،اتفاقا.....این داستان شمارو هم یاد من میاره...چرا که وقتی فکرشو نمیکردم نگاهی بهش بندازید،تاییدش کردید با وجود ایرادهایی که دشت از اون روز،سه سالِ ه این ایده رو به دوش میکشم تا همونی بشه،که حدا باهاشحال کنید...
بی تعارف میگم،همونجکر که میدونید تعارف ندارم،اگه تایید اون روز نبود شاید مثل بقیه ایده ها، درون همون چهاردیواری کتابخونه ،میموند و حرکتی نمیکرد.

باعث خوشحالیه که تاثیر گذار بودن نامه ها.....
من و شما یه درد مشترک داریم که از روز ازل تا ابدیت همراهمونه....

دوستون دارم...

بازم ببخش که اینقدر دیر جواب مهرتو دادم....ببخش:x


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 آبان 1396 - 03:26

نمایش مشخصات بهروزعامری
سلام


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 15 آبان 1396 - 22:55

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام....

ممنونم که اومدید...انشالله که نظرتون خوبه نسبت به داستان و سکوتتون از نارضایتی نیست@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.