دیوارها فرو میپاشند

...
از دور و نزدیک کنارش میایند تا واسطه ای شود بین خدا و بنده هایش !

مظلومی ک زیر حکم اوست،از حساب کتاب دنیا خاطر جمع میشود،...

زمین او را طوری در آغوش گرفته بود که انگار آخرین فرزندش است.
........................

در خانه را که باز کرد کاغذ تا خورده ای از لای در زیر پایش افتاد؛ خم شد و نامه را گرفت.

به محض اینکه انگشتهایش کاغذ را لمس کرد دستش لرزید.

فورا به کنجی از خانه خزید و شروع به خواندن نامه کرد.

"غریبه سلام

میدونم که جمعه ها منتظر نامه منی اما مجبور شدم امروز قرارمون رو بهم بزنم.
امروز تو حیاط نشسته بودم و دو نفر از پیش در رد میشدند.حرفهایی درباره امروز میزدند!
من اینجور فهمیدم از حرفاشون که انگار امروز روزیه که باید به اونی که دوسش دارید هدیه بدید...
ظهری وقتی این لندهور اومد خونه یواشکی تو جیبش نگاه کردم، یه پلاک طلا توش بود، یه پلاک طلای خیلی خوشگل به اسم فاطی، فهمیدم که حرفشون درست بود.

اولین بار بود که دلم خواست به کسی هدیه بدم...دوست دارم غریبه

مینا"

انگشت دراز و لرزانش را روی نامِ مینا کشید وآرام زیر لب تکرار کرد: دوست دارم غریبه...

در خود فرو رفته بود که در خانه اش را محکم کوبیدند.
مانند مجرمی که مچش را گرفته باشند از جا پرید و نامه را زیر فرش ،کنار دیگر نامه ها پنهان کرد.
در را که باز کرد زن اول مرحوم یوسف با نگرانی مقابلش بود.
:مادر جان چیشده ؟
:حاج وفا بچه م باز دیوونه شده... افتاده تو کوچه جیغ و هوار میزنه...هی منو نفرین میکنه حاجی...

وفا با دستپاچگی و دلهره سمت کوچه شان دوید، پیر زن درست میگفت؛مینا مانند دیوانه ها روی زمین نشسته بود و جیغ میزد و شوهرش سعی میکرد با دست جلوی دهانش را بگیرد :ساکت باش روانی...زنیکه روانی ساکت باش میگم بهت...
اما جیغ و فریاد مینا قوی تر از این حرفها بود.
تا نگاهش به وفا و مادرش افتاد فحش و نفرین را از سر گرفت: بمیر مامان بمیر...تو بدبختم کردی بدبخت ،بمیر...

مادر صورتش را لای دستهایش پنهان کرد و شوهر مینا محکم دهانش را گرفت دقیقه ای بعد از دردِ فرورفتگی دندانهای مینا در گوشتش فوری دستش را عقب کشید و از فرط عصبانیت محکم به لبهای مینا کوبید.
خواست تا مینا را کشان کشان درون خانه ببرد که وفا از پشت مچ دستش را گرفت: چیکار میکنی مگه نمیبینی حالشو...دارید دیوونه ش میکنید!

و نگاه نگران و عجیبش را به مینا دوخت.ساکت و خیره نشسته بود جای انگشتر مرد روی لبهایش کمی پارگی ایجاد کرده بود.موهایش بلند و بهم ریخته و شلخته بود و پوستش کثیف و خاک خورده.

مرد نگاه تندی انداخت و گفت:اینه که هربار میافته تو کوچه در و همسایه رو خبر میکنه،اونوقت به من میگی چه کار میکنی؟
اصلا کی تو رو خبر کرده؟فکر کردی چون آخوندی تو هر سوراخی بخوای میتونی سرک بکشی؟

مادر محکم تو صورت خودش زد و گفت:خدایا توبه...چه وضعه حرف زدنه؟

مرد نچی کرد و خطاب به پیر زن گفت:تو خفه شو" __مغز"!

وفا با صدای خیلی آرامی زیر لب گفت: نه، اما اگه بخوام میتونم هر سوراخی رو جر بدم...فهمیدی؟

: هه....آروم حیوون!

وفا به همان آرامی لبخندی زد و جواب داد: حروم زاده هایی مثل تو رو فقط وحشی جواب میده.

مرد که یکه خورده بود از ادبیات وفا بعد از دقیقه ای گفت:چهار تا احمق تو رو باد کردن....همین!

سپس سری تکان داد و به پیرزن گفت: این سگ توله تو جمع کن از پیش پا...!
و در خانه اش را محکم کوبید. یکی از همسایه ها و پیرزن خواستند تا دست مینا بگیرند اما مینا از زیر دستشان کنار رفت و گفت:دستتون به من نخوره...
وفا مقابلش روی زمین نشست و گفت: خواهش میکنم برید خونه و استراحت کنید....
:خفه شید همه تون....مامان تو منو فرستادی خونه این احمق الان خوشحال باش...

محکم به سر خودش کوبید و تکرار کرد:الان خوشحال باش بدبخت خوشحال باش...

مادر به گریه افتاد . همسایه ها دست مینا را گرفتند با کمک هم مادر و مینا را درون خانه بردند و وفا تنها در کوچه ماند.
خانه شوهر مینا درست مقابل آنها بود.نگاهی نفرت بار به آن انداخت و خواست تا برگردد که پایش به چیزی گیر کرد.
شال رنگ رفته و خیس شده ی مینا که روی زمین افتاده بود.
با تردید و ترس اطرافش را نگاه کرد...سپس فوری برش داشت و به خانه ش رفت.

وقتی رسید دید که در خانه ش را نبسته بود.
به کنجی از خانه سُر خورد ،همان کنج که نامه های مینا را هر جمعه باز میکرد و میخواند.
شال تیره رنگ را مقابل نگاهش گرفت.
چهره ی خاکی و کثیف مینا بینِ تارِ موهای ژولیده ش،در ذهنش بود. با چشمهای درشت و خاکستری بهش زل زده بود. در واقع مینا جز آن چشمهای جادویی هیچ نداشت جز چانه ی تیز و لبهایی کوچک و کج!
لبهایی کوچک و کجی که وفا در خیال خود دست رویش میکشید،غنچه ش میکرد و میبوسیدش...

در همین فکر بود که نوای آشنایی از پنجره به داخل خانه آمد و قلبِ وجدانش را تیغ کشید ؛نوای اذانِ مغرب بود که در آسمان کوچه پر میکشید !
نگاهش به چهره ی خود در شیشه ی پنجره افتاد که شالِ مینا را در آغوش گرفته بود.
شرمزده و خشمگین از خودش ،شال را کنار گذاشت پای پنجره رفت.
نگاهش را به آسمان چسباند و مصمم،وحشت زده و ملتمس،تکرار کرد:الهی العفو...الهی العفو....الهی العفو...الهی الهی....
آرام آرام اشک در چشمانش حلقه زد و به گریه افتاد.....



چند قدمی تا پایان قصه مانده....سپاسگزارم از همراهی گرمتان....
ادامه دارد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

12

الف . محمدی ,تینا قدسی ,محمد علی ناصرالملکی ,آرمیتا مولوی ,پریناز.ک ,م.ماندگار , ک جعفری ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,پیام رنجبران(اکنون) ,سبحان بامداد ,فاطمه گودرزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علی غفاری دوست (مارتین) (26/7/1396),الف . محمدی (26/7/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (26/7/1396),تینا قدسی (26/7/1396),محمد علی ناصرالملکی (27/7/1396),حسین شعیبی (27/7/1396),آرمیتا مولوی (28/7/1396),م.ماندگار (30/7/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (30/7/1396),سارینامعالی (30/7/1396),هستی مهربان (30/7/1396),شهره کبودوندپور (1/8/1396), زینب ارونی (1/8/1396),عبدالله عمیدی (3/8/1396),میثم فکوری (4/8/1396),سبحان بامداد (5/8/1396),فاطمه گودرزی (7/8/1396),فاطمه گودرزی (9/8/1396), ک جعفری (10/8/1396),بهروزعامری (12/8/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (15/8/1396),

نقطه نظرات

نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 مهر 1396 - 11:02

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام سارینا جان
تصور کردم داستان تمام شده
چون من مخاطب و قانع کرد که به پایان داستان رسیدم

اما منتظر ادامه داستان هستم
@};-


@آرمیتا مولوی توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 29 مهر 1396 - 23:30

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام عزیزم

خیلی خیلی ممنونم.از لطفت عزیز


زنده باشی:*


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 مهر 1396 - 01:38

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها

منتظریم بانو جان @};-


@م.ماندگار توسط سارینامعالی Members  ارسال در یکشنبه 30 مهر 1396 - 17:43

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام ماندگار نازنین

ممنونم تز محبتت:x


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 مهر 1396 - 14:37

نمایش مشخصات ک جعفری
داستان به ویرایش نیاز دارد.

روایت این قسمت ، بنظرم ، بهتر و منسجم تر از قسمت پیشین بود.

دیالوگ های حین مشاجره ، مناسب و نزدیک به واقعیت بود. بااینحال ؛متوجه منظور جمله ی: "***************** هایی مثل تو رو فقط وحشی جواب میده " نشدم !

منتظر ادامه داستان می مانم تا بین قسمت اول و دوم ، ارتباطی بیابم !


سارینا جانم @};-


@ ک جعفری توسط سارینامعالی Members  ارسال در یکشنبه 30 مهر 1396 - 17:47

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام کاف بانوی عزیزم

خیلی ممنونم.دوباره اومدید و خوندید

راستش تاخیر ده روزه ای افتاد بین دو قسمت انقدر دلزده م کرد که پشیمون شدم از قطعه کردن داستان و حس کردم بهش ظلم شده!

حتی خودمم قسمت قبلی از یادم رفته...

بابت معنای جمله هم بعدا باهم حرف میزنیم
;)


:* :x

عزیز دل مایی و بی تو دل ما چیست


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 آبان 1396 - 09:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود و سلام بر تو بانوی جوان نویسنده
داستانت رو دوست دارم! یه جورایی آدم رو هیجانی می کنه ;)
تا ببینیم چه می شود؟!!

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم...@};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x


@شهره کبودوندپور توسط سارینامعالی Members  ارسال در چهار شنبه 3 آبان 1396 - 18:57

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام آباجی نازنینم...شهره کبودوند

من هم شما رو خیلی دوست دارم که آدم رو هیجانی میکنید...البته هیجان زیبا و دلنشین...


ممنون که همراهید


:x :* :x :*


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 آبان 1396 - 18:36

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)













فکر کنم بهتر باشد منتظر آخرین قسمت بمانم .عمری باشد، حتماً برای خواندن آن قسمت هم خدمت می‌رسم. اما:
طرحی که برای پردازش شخصیت وفا و آنچه مد نظر داشته‌ای فوق‌العاده عالی‌ست.

به زعم من، شروع داستان معرکه است، با خوابی که پیش‌آگاهی(آلارام) می‌دهد از آنچه قرار است بر سر وفا برود. توصیفات‌اش هم‌پوشان و در جهت مضمون داستان است و پس از اتمام داستان، کارآمدی و زیبایی قطعه‌ی ابتدایی خودنمایی خواهد کرد.

رویدادهای قسمت اول می‌بایست باشند، برای اینکه با شخصیت وفا آشنا شویم. و همه چیز خیلی سهل و آسان تا حکمی که وفا صادر می‌کند اتفاق می‌افتد. از یک منظر، که قدرت وفا و همچنین تاثیرگذاریش بر همه چیز را نشان می‌دهد و اینکه قرار است بعداً وفا به چالش کشانیده شود قابل پذیرش است. اما از یک منظر که اساساً شاید بهتر باشد همه‌چیز در داستان راحت بدون هیچ‌مانعی پیش نرود شاید کمی جای کار بیشتر، یا تغییر شکل برای در برگرفتن هر دو منظر را داشته باشد. از وفا کمک خواستند و او به آنی همه چیز را حل کرد...

از سطر «به نظرشان آن قاضی...الی...سجده به کرامت قاضی می‌زند» این چندخط بی‌دلیل گنگ است. می‌توانست خیلی صریح بیان شود چون مربوط به حکمی‌ست که وفا داده. احکام اغلب واضح صادر می‌شوند. و همچنین متوجه نشدم چرا پاراگرف‌بندی نمی‌فرمایید؟ خطوط جداجدا از هم منجر به اغتشاش می‌شود و البته ممکن است دلیل خاصی داشته‌اید که من نگرفته‌ام. گاهی بدین‌وسیله برای اینکه از هم گسیختگی روانِ کارکتر یا راوی... نشان داده شود، اما این‌جا یا حداقل در تمامیت داستان شاید جز اغتشاش زیاد کارآمد نباشد.

آن قطعه‌ی ادبیات لمپنیسم و واکنش‌های وفا قابل درک است اما در داستان درنیامده. عکس‌العمل برعکس در خواننده برمی‌انگیزاند ( شاید چون بی‌مقدمه بود و پیش‌زمینه ندارد) راستش خیلی خنده‌ام گرفت.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 2 آبان 1396 - 18:41

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










آن سطر آخر مزاح است:

..خنده‌ام گرفت :)


این :) جا ماند :)


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 آبان 1396 - 18:45

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










شاید خودتان دریافته باشی، جسارتاً، اشکالاتی که به عرضه رساندم، ایرادهای بنیانی نیست! همگی‌ به مرور مرتفع می‌شود. ببین سارینا بانو، وقتی از منظر «کهن‌الگوهای ناخودآگاه»‌ات به داستان نگاه می‌کنم، ترتیب بیان و استخوان‌بندیش به صحت و سلامت است و برایم بسیار جالب توجه و تاثیرگذار. کهن‌الگوی «پیرفرزانه‌»(استاد، معلم...): «وفا» خود قهرمان داستان می‌شود، زندگی‌اش بهم می‌ریزد و به چالش کشانیده می‌شود و سپس در آستانه‌ی ضدقهرمان شدن قرار می‌گیرد و شاید مبدل گردد. تلفیقی جالب است. او با خودش درگیر است. کشمکش‌ها درونی‌ست و سپس راه به بیرون می‌جوید. این‌ها همه عالی‌ست. ارتباط نویسنده با ناخودآگاهش برقرار می‌شود. احساساتش جاذبه دارد و نه دافعه چون جعلی نیست. ادا درنمی‌آورد. جانش از جهان پیرامونش متاثر شده و بدین سبب بیان‌گر است. ذهنش می‌اندیشد و خود را نسبت به نوشتن متعهد می‌داند. به عبارت دیگر داستان محتوا دارد. اغتشاش‌هایش نیز به همین دلیل ارتباط است، ارتباط با ناخودآگاه برقرار می‌شود(شاید به همین دلیل خطوط داستان تکه‌تکه می‌شود) اما هنوز به هماهنگی لازم با خودآگاهش نرسیده. خودآگاهش وقتی وارد عمل می‌شود گاهاً بی‌تجربگی می‌نماید بیشتر موجب بهم‌ریختن سازه‌های داستان می‌گردد. کاملا طبیعی‌ست، و برایم قابل درک. این هماهنگی مستلزم گذشت زمان است. و بیشتر نوشتن...خیلی نوشتن، مهم نیست چه نوشته می‌شود فقط مدام نوشته شود.

چندجمله فوق‌العاده قوی و تاثیرگذار، که مملو از وجودِ شاعرانه‌ی شماست، در داستان وجود دارد و این جمله‌ی حماسی:« آن‌ها که وفا را می‌شناسند می‌دانند که حکم او، حکم خداست»


چندجمله فوق‌العاده قوی و تاثیرگذار، که مملو از وجودِ شاعرانه‌ی شماست، در داستان وجود دارد و این جمله‌ی حماسی:« آن‌ها که وفا را می‌شناسند می‌دانند که حکم او، حکم خداست»

همین دیگر!

راستی آن قسمت ولنتاین(؟) حاجی وفا خیلی باحال بود! :)

سارینا بانوی عزیز.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط سارینامعالی Members  ارسال در چهار شنبه 3 آبان 1396 - 19:10

نمایش مشخصات سارینامعالی بی تعارف....و بی شوخی میگم که اومدنتون ،به کامنت دونی(اسمشو.چی میشه گفت ؟)رنگ میده.....یه رنگ شیرین!
حتی اگه با یه سبد پر نقد اومده باشید که اونم ،شما همیشه و همیشه لطف داشتید...

مثل امروز که اومدید و برام کلی خبر خوب آوردید!

این همراهیتون رو میخوام و دوست دارم...

راستش سه بار این ایده ی کهنه رو خراب کردم و از نو ساختم و اما باز اونی نشد که میخواستم....
شما خوب میدونید که هیچ مقاومتی در برابر نقد ندارم اما امروز بی نهایت خوشحالم که از ایراد های بنیادین فاصله گرفتم!این حرف برام خیلی با ارزش بود.

و اینکه بازهم بی نهایت خوشحال شدم که به عنوان نویسنده یک اثر پر ایراد،دروغگو نبودم....

و بازهم بی نهایت خوشحالم که داستان تونست مخاطب عزیزی چون شما رو وادار به یک واکاوی هرچند کوچیک کنه...

اینا همه خبرای خوب شماست...میدونید که نظرتون خیلی پر اهمیته...

زیبا نوشتن آرزوی منه و قطعا به خاطرش تلاش میکنم..




خیلی خیلی ممنونم از حضور گرمتون


پیام عزیز@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.