دیوارها فرو میپاشند.

یک روز ،هنگام اذان صبح، وقتی که وفا از خواب عجیبی پرید، دنیایش عوض شده بود!
خواب دیده بود دنبال یک قاصدک ،دورِ اتاقش راه میرفت. قاصدک تند و تند در خانه میچرخید و وفا، با حالِ بد و چشمان ملتمس ،پشت سرش می دوید. نهایتا قاصدک از پنجره به بیرون خزید و وفا لب پنجره مردد و ملتمس ایستاد.
قاصدک اطراف سرش پرواز میکرد و او با چشمان اشک آلود به پرواز او خیره بود. بین ماندن در خانه و رفتن پی قاصدک گیر کرده بود. کم کم اشکهایش به مویه ی ریز و بعد به ناله های بلند تبدیل شد و با صورت خیس از خواب پرید.
صدای اذان در سکوت خانه پیچیده بود. بعد از نماز مقابل ظرف آب نشست تا کابوسش را برای روشنی آب تعریف کند.
هنوز تاریکی هوا تمام نشده بود که وفا عمامه سفیدش را به سرش گذاشت و با شانه کوچکش ریش بلندش را مرتب کرد و آماده رفتن شد.
در خانه را که باز کرد پیر مردی مقابلش نشسته بود.
:پدر جان...؟!
پیرمرد با شنیدن صدا فورا از جا جهید و به صورتش زل زد.چیزی نکشیدکه بغض خفته در چشمانش بیدار شد و پیرمرد شروع به گریه کرد: الهی قربونتون برم آقا...خودتونید حاج وفا؟
فورا خم شد تا بوسه به پاهایش بزند اما وفا مانع شد:این چه کاری پدر جان آخه؟
: از دهات کوبیدم اومدم اینجا که شما رو زیارت کنم....محتاجم بابا...محتاجم به دعا...محتاجم به کمک...من که زورم به زندگی نرسید...گفتن دعای شما زورش خیلی زیاده...

آرام گریه سر داد. وفا سر پیرمرد را به شانه خود تکیه داد و پیرمرد: دخترم تهمت خورده....یدونه نجمه م رو دارن ازم میگیرن....تروخدا بزرگی کن آقا...

هق هق گریه امانش را برید و وفا گفت: تروخدا اینجوری حرف نزنید با من پدرجان...من غلام شمام!برام درست تعریف کنید ببینم چه تهمتی؟

:اون شوهر کودن و اون زنیکه بهش انگ زدن.

:همچین پرونده ای دستم نیست.
پیرمرد با صدایی که از گریه پیچ خورده بود گفت:میدونم.....بخدا جز شما کمکی ندارم...بهم گفتن بیام اینجا...گفتن بیا وفا دست خالی برت نمیگردونه...

:پدر جان...میشه به من بگید قاضی این پرونده کیه؟فامیلیش رو میدونید؟

نگاه پیرمرد درخشید و پرسید:کمکم میکنی ؟

وفا دقایقی به چشمان پیرمرد خیره شد و سپس مصمم دستش را فشرد.


"به نام خدا

خدمت سرکار عالی، جناب اکبر شریعت ،تقاضایی داشتم در باب پرونده ی خانم نجمه پور زارع که گویا از سوی دو شاهد به زنای محصنه محکوم شده بود.
بنا به چندین سال دوستی و آشنایی که با حضرت عالی داشتم ازتون تقاضا دارم که حکم محکومه را چند روزی به تعویق انداخته و اجازه دهید این حقیر برای بار آخر با شاهدین و شاکی پرونده صحبت کنم.

وفا منصف"



آنها ک وفا را میشناسند میدانند که حکم او،حکم خداست.
برای همین هیچ کس برای ضجه های آن زن و مردی ،که در تاریکی اتاق نمور زندان شلاق میخوردند،دل نسوزاند.
وقتی که قاضی،نجمه پورزارع را به اعتبار دوشاهد محکوم کرد،آنها کاملا راضی بودند. آنقدر راضی و مطمئن که حتی به تعویق افتادن حکم و خوانده شدن دوباره به دفتر یک قاضی جدید هیچ ترسی به دلشان راه نداد.

اطمینان داشتند که حالا زن محکومه به مجازات میرسد و آنها به عشقی نو و تازه.
بی صبرانه منتظر شاهدانی بود ک به زودی از اتاق قاضی جدید خارج میشدند ....
یک دنیا پیروزی را در چشمانشان آماده داشتند تا به وقتش نثار زن مغلوب کنند.
دقایقی گذشت و هر دو به اتاق قاضی خوانده شدند.
آرام داخل رفتند،
سکوت، بین شاهدین و قاضی رد و بدل میشد. زن چشم به هیبت قاضی دوخت.
وحشتی به جانش افتاد.
همه چیز در آن اتاق عجیب به نظر میامد.
سکوت شاهدین،آرامش محکومه،و نگاه مطمئن قاضی که از همه عجیب تر بود.

نفهمیدند چرا شاهدین بعد از آنهمه چک و چانه و توافق،طلسم شده بودند....!
نفوذ نگاه وفا امان نداد که حتی در پس گرفتن شهادتشان مردد شوند!

به نظرشان آن قاضی جادوگر چنان مغزهایشان را سفره کرده بود که زنیکه محکوم به خود زحمت انکار و دفاع از این افترا را نداد!

چشم که به هم زدند محکوم به هشتاد ضربه تازیانه بودند!

وقتی برای اجرای حکم از اتاق راهیش میکردند ،زن برگشت تا نگاه زهر آلودش را به سوی شاهدین خائن پرتاب کند و دید که نجمه ،اشک شوق به گونه دارد و سجده به کرامت قاضي میزند.…،


این سرزمین وفا را طوری در آغوش گرفته است که انگار آخرین فرزند زمین است.

از کوچه ها و خیابانها که میگذرد لبخندی به لب میچسباند تا پاسخ سلام کسی را بدهکار نماند.

از دور و نزدیک کنارش میایند تا واسطه ای شود بین خدا و بنده هایش !

مظلومی ک زیر حکم اوست،از حساب کتاب دنیا خاطر جمع میشود،...

زمین او را طوری در آغوش گرفته بود که انگار آخرین فرزندش است.

............................


اگر نگاه زیبای شما ،حوصله ی کش آمدن داشته باشد ،این داستان ادامه دارد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.4 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

15

الف . محمدی ,مصطفی زمانی ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,امیر محمدرنجبر ,م.ماندگار ,علی غفاری دوست (مارتین) ,عاطفه حجابی دخت ایمن , ناصرباران دوست , ک جعفری ,تینا قدسی , ツفریماه آرام فر ツ ,پریناز.ک ,محمد علی ناصرالملکی ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (14/7/1396),سارینامعالی (14/7/1396),الف . محمدی (14/7/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (14/7/1396),مصطفی زمانی (14/7/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (15/7/1396),م.ماندگار (15/7/1396),امیر محمدرنجبر (15/7/1396),سبحان بامداد (15/7/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (15/7/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (16/7/1396), ناصرباران دوست (16/7/1396),آرمیتا مولوی (16/7/1396),آرمیتا مولوی (16/7/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (16/7/1396), ناصرباران دوست (17/7/1396),تینا قدسی (20/7/1396),هستی مهربان (20/7/1396),حسین شعیبی (20/7/1396),عبدالله عمیدی (21/7/1396),سارینامعالی (22/7/1396),پریناز.ک (25/7/1396),محمد علی ناصرالملکی (25/7/1396),حسین شعیبی (27/7/1396),پیام رنجبران(اکنون) (2/8/1396),شهره کبودوندپور (8/8/1396),

نقطه نظرات

نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 مهر 1396 - 09:13

نمایش مشخصات حسین شعیبی با سلام
داستان زیبایی بود.
داستان موضوعی کلیشه‌ای ولی پرداخت بسیار خوبی داشت. بیشتر به نظر می‌رسید خلاصه‌ای از یک داستان بلند است.
آنرا بسط دهید، داستان ظرفیت یک داستان بلند را دارد.
موفق باشید.


@حسین شعیبی توسط سارینامعالی Members  ارسال در جمعه 14 مهر 1396 - 10:36

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام به جناب شعیبی عزیز

خیلی خیلی سپاسگزارم بابت وقتی که صرف داستان من کردید...

قد و قواره داستان بر خلاق نگارنده ش بلند بود نمیشد یکباره فرستاد...انشالله تا آخرش همراه ما هستی عزیز

روزتون خوش


نام: مصطفی زمانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 مهر 1396 - 15:11

نمایش مشخصات مصطفی زمانی مدتی از نوشته هاتون غافل بودم و شما خیلی خوب پیشرفت کردین.
فقط اواسطش برام فهمیدن اینکه کی شلاق می خوره و که برنده شده کی بازنده دشوار شد.
اگرنه تصویر سازیت عالی بود مخصوصا آغاز ماجرا.
پیشنهاد می کنم با وسواس بیشتری بویسی ادامه ش رو تک تک جمله هات هدفمند باشه و چیزایی که فکر می کنی نیاز نیست رو حذف کنی. مثلا وفا لب پنجره مردد و ملتمس ایستاد کل تصویر و حس رو به صورت فوق العاده ای منتقل کردی.ابتدای بند بعدیش می تونست (به نظر من) حتی نباشه


@مصطفی زمانی توسط سارینامعالی Members  ارسال در جمعه 14 مهر 1396 - 19:36

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام مصطفی زمانی عزیز

خیلی ممنونم از حضور گرم شما و طلفی که به داستان داشتید.

خب بابت اون ابهامی که گفتی ایجاد شده براتون میپذیرم که هم در انتقال مطلب مشکل داشتم و همینکه قطعه قطعه شدن داستان. تاثیر داشته در مبهم بودنش.
خب قطعا بازنده زن و مردی بودن که از متهم شکایت داشتن،و خب مجازات تهمت زنا شلاق هست دیگه...نه؟

نظرتون خیلی هم محترم هست و حتما لحاظ میشه:)


شبتون خوش


نام: همایون طراح   ارسال در جمعه 14 مهر 1396 - 21:09

صبر می کنم تا ادامه را بخوانم ، با احترام!

فقط کمی ریتمش تند و بهم ریخته است! به خصوص اواسط قصه!

درود بر سارینا معالی...


@همایون طراح توسط سارینامعالی Members  ارسال در جمعه 14 مهر 1396 - 22:36

نمایش مشخصات سارینامعالی درود...همایون خان طراح

باعث افتخاره که تا آخر قصه همراه من باشید

کمی آرام تر میرویم

فاز شما نول


@همایون طراح توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 09:11

نمایش مشخصات سارینامعالی تعجب کردم که چرا کامنت شما ظاهر نشده تو صفحه....یکهو به ذهنم رسید که منتظر تاییده....

خلاصه که من نظرهارو تو صف تایید نمیفرستم نمیدونم چیشد کامنت شما رفت...
شرمنده دوست جان@};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 08:23

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

منتظر ادامه داستان می مونم ...


@سبحان بامداد توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 10:59

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام از ماست

باعث افتخاره


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 08:24

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
آفرين بر قلم تان.
ابتدا كه خواستم داستان تان را بخوانم منتظر خواندن يك اثر كليشه اي بودم ولي در برخلاف باورم، يك اثر بكر و سوژه ي جذابي را ديدم.
هر چند در برخي قسمت هاي اثر از نظر آفرينش، حفره هايي وجود دارد اما در كل داستان، واقعا داستان است.
جذاب است و من كه خودم بسيار داستان خوانده ام را با خود تا انتهاي داستان برد.
مطئمنا ادامه اثرتان را خواهم خواند و مي خواهم بدانم كه چه طرحي براي آينده ي داستان تان داريد.
ولي به نظرم اسم "وفا" براي يك روحاني مرد، خيلي مرسوم نيست. ابتدا گفتم شايد فاميلش باشد، خوب مي شد يه جوري درستش كرد ولي در پايين نامه ي او نوشته بوديد "وفا منصف" كه واقعا خواننده اين اسم را براي يك روحاني مرد قبول نمي كند.
در ضمن توصيه دارم براي ادامه داستان و نيز از نظر محتوايي داستان تان، با يك مشاور حقوقي مشورت كنيد كه محتواي تان را از نظر حقوقي نيز بسنجد چ.ن بالاخره داستان تان جنبه ي حقوقي نيز دارد.
موفق باشيد


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 11:03

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام به مسافر شب

صادقانه بگم از دو خط ابتدای کامنتتون خیلی خوشحال شدم:)

و اینکه باعث افتخاره که تا پایان همراه قصه باشید...

بابت نام و شهرت این روحانی باید بگم غیر معمول بودن این اسم رو میدانستم اما این اسم و فامیلی با توجه به کل داستان انتخاب شده...

سپاس از حضور گرمتون

روز خوش@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 09:33

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بر تو دخت شرقی و ماهبانوی گلم
می بینم که داستان دنباله دار می نویسی!
این حجم از خماری برای مست لولی وشی چون من کشنده است;)
یاد شاعره ی ناکام نجمه زارع افتادم :( =((
داستان عجیبی است تا ببینم وفا کیست و چه می کند؟ آیا عمامه به سرها وفا دارند؟!!!!

اینم تقدیم به داستان زیبایت‌:
خبـــــر بــــــه دورترین نقطه ي جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بــی گمان برسد !
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت
کسی کــــــه سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
بـــه راحتی کسی از راه نـاگهـــــــان برسد،...
رهــــــا کنی بــــــرود از دلت جــدا بـــــاشد
به آن کـــه دوست تَرَش داشته به آن برسد
رهـــــــا کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر بـــه دورترین نقطه ی جهان برسد
گلایـــه اي نکنی بغض خـویش را بخــــــوري
که هق هقِ تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند کــه... نه! نفرین نمی کنم... نکند
به او کـــــــه عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند کــه فقط زود آن زمان برسد
پیشکش وجود نازنینت


@شهره کبودوندپور توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 11:09

نمایش مشخصات سارینامعالی درود به آباجی نازنینم

خیلی خیلی ممنون که اومدی و نوشتی

خمار نباشید.. به آرش بگید براتون جور کنه;)

در جریانید که من شعر یادم نمیمونه اصلا؟


:x :* :x :*

خوشبخت باشی


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 10:45

سلام

قصه را ادامه خواهیم داد.


البته نظری کلی هم پیوست خواهد شد

بدرود


@آرش پرتو توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 11:06

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام

اینجوری بهت اصلا نمیاد...شل کن پسر


بدرود!


نام: امیر محمدرنجبر کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 15:24

نمایش مشخصات امیر محمدرنجبر من دیگه حرفی ندارم انگار بعد از مدت ها که نبودم بعضی ها بد جور پیشرفت کردنا ایول


@امیر محمدرنجبر توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 16:39

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام

خیلی خیلی ممنون از حضور و لطفت به داستان

روزت خوش


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 21:55

نمایش مشخصات م.ماندگار درودها سارینا جان

خوشحالم که داستان نوشتی
همراهتم بانو

سبز باش
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 22:01

نمایش مشخصات سارینامعالی درود ماندگار عزیزم


باعث خوشحالی و شعف که دوستی قدیمی و خوب همراهت باشه

خوشبخت باشی


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 22:36

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) And we wait ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 15 مهر 1396 - 00:22

نمایش مشخصات سارینامعالی باعث افتخاره


ممنون از حضورت @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 مهر 1396 - 12:18

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود
با تشکر
من نیز در صف منتظرانم
اگرچه عدالت نیز افسانه ای بیش نیست
@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط سارینامعالی Members  ارسال در یکشنبه 16 مهر 1396 - 13:01

نمایش مشخصات سارینامعالی درود جناب باران دوست عزیزم

خوبید شما؟

خیلی خوشحالم از همراهی گرمتون


@ ناصرباران دوست توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در یکشنبه 16 مهر 1396 - 15:10

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام و عرض ادب بر استاد بزرگوارم
خوشحالم شما و دیگر دوستان داستانکی را باز می بینم و می خوانم
@};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط سارینامعالی Members  ارسال در یکشنبه 16 مهر 1396 - 17:18

نمایش مشخصات سارینامعالی بله ماهم خوشحال شدیم از دیدن شما...
اینطرف رو هم نگاه کنید :(


@سارینامعالی توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در دوشنبه 17 مهر 1396 - 13:03

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام سارینا جان
قلمت رقصان عزیزم

زندگی یعنی قدم زدن
زیر بارش باران
در جاده ی که
دستانت
مرا به سوی تو می کشد

آرمیتا مولوی


@آرمیتا مولوی توسط سارینامعالی Members  ارسال در دوشنبه 17 مهر 1396 - 15:26

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام آرمیتای عزیزم

خوشحالم از حضورت


مانا باشی


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 مهر 1396 - 13:25

نمایش مشخصات ک جعفری
به گمانم باید تا پایان داستانت کمی شکیبایی کنم ؛ تا برخی از نکات مبهم ِ داستان برایم روشن شود . ولی از آنجاییکه اصلا آدم صبوری نیستم و حتی فکر می کنم که شاید تا پایان داستانت ، عمرم کفاف همراهی ندهد :D ، بنابراین چند نکته را تیتروار عرض می کنم ؛ البته جسارتا و با اجازه شما، بانوی بانوان ؛ سارینا بانو :

* شروع داستان چندان دلچسب نبود. و به شخصه از قلم تو ، انتظار شروع بهتری را داشتم ( این را بگذار به حساب سلیقه ام ونیز مقایسه ایی که با شروع ورژن قدیمی همین داستان داشته ام ) و نیز امیدوارم مضمون خواب وفا با مضمون داستان در ادامه قسمت های بعدی ، ارتباطی داشته باشد.

* عبور سریع و پرش نه چندان منطقی از تاثیرگذاریِ ملاقات پیرمرد در وفا ! که امیدوارم در ادامه به این نکته هم پرداخته شود ؛ اینکه در آن ملاقات و التماسِ چشم های پیرمرد چه اتفاقی برای وفا افتاد که انگیزه ایی شد برای کمک او به پیرمرد. به گمانم شرح تحول روحی وفا در این قسمت ضروری ست.

*جریان محاکمه و اشاراتت به شاهدین و شاکیان و محکومه بسیار گنگ ومبهم است. طوریکه ، فاعل و مفعول در هر سطر برای مخاطب چندان روشن نیست.
مثلا در سطر: بی صبرانه منتظر بود... فاعلِ انتظار ، دست کم برای من چندان واضح نبود ! والبته برای باقی سطور همچنین !

* امیدوارم ، دلیل نوشتنِ واژه ی " جدید " برای قاضی ، در ادامه داستان روشن شود ! بخصوص که وفا با توجه به سابقه دوستی با قاضیِ ظاهرا قدیمی ، توانسته کاری از پیش ببرد !

* و چند مسئله حقوقی:
_ میان صدور حکم و اجرای حکم ، بقدر دو هفته الی یکماه ، فاصله زمانی هست و معمولا احکام ، بلافاصله اجرا نمی شوند.
_ در مورد نوع اتهام : زنا ، نقش زن چندان روشن نیست که آیا شاکی ست یا شاهد که نهایتا شلاق هم نوش میکند؟! ( منظورم نجمه نیست ،بلکه زنی ست که ظاهرا معشوقه شوهر است )
_ و نیز در اینگونه اتهامات ، معمولا مرد مرتکب زنا نیز باید مشخص باشد. بعبارتی دیگر ، شوهر باید ادعای زنای همسرش را با شخص یا اشخاص معلوم و نه مجهولی را ، به دادگاه معرفی کند. ضمن اینکه در همچین جرایمی ، قاضی تنها به شهادت و شکایت اکتفا نمی کند ، بلکه لزوم گزارش پزشک قانونی هم الزامی ست!
*و ضمنا ، ضمیر مالکیت " اش " در جمله یا پارگرافی که فاعل ، یک شخص معلوم و مشخص است ، لازم نیست که چند بار تکرار شود ( ارجاع به پارگراف 5 )


@ ک جعفری توسط ک جعفری Members  ارسال در یکشنبه 16 مهر 1396 - 13:32

نمایش مشخصات ک جعفری
و البته درود ها بر پیشگاه مطهر سارینا بانو !


می خواهم بگویمت ؛ همه انچه که نوشتم و تو خواندی ، فقط دیدگاه یک خواننده معمولی ست و شخصا جسارت نقد بر تو یا نوشته ات را ندارم.

و نیز ، این را هم بگویم :

از نوشتنهایت بقدر خواندنت و تماشایت و سکوتت و پرسش هایت و اعتراض هایت و نوع درد هایت و شعورِ منحصربفردت ،،،،،، وحشیانه لذت می برم !



@};-


@ ک جعفری توسط سارینامعالی Members  ارسال در یکشنبه 16 مهر 1396 - 17:17

نمایش مشخصات سارینامعالی درود کاف بانوی نازنینم...دوست و همشهری مهربانم

همان بهتر که حرفها رو در دل نگه نداشتید هر چند که دل شما دریاست اما این حجم از نقد خطر ناک است اگر در دل بماند;)


قبل از هر چیزی خیلی خیلی ممنونم از اینکه برای خط خطی هام وقت گذاشتید و به معایبش توجه کردید
همه ی حرفاتون رو چشام اما فقط چند تا توضیح کوچیک؛ با اجازه تون البته:

1. در باب شروع داستان و خواب وفا که جدیدا اضافه شده باید بگم البته که به حال و روزگار وفا بی ارتباط نیس و اینکه باور کنید چند ایده برای شروع داشتم و خیلی وسواس به خرج دادم اما خب حیف که بازم....

2.اینجا سوتفاهمی شده! هیچ تحولی در کار نبوده.
پیرمرد نزد وفا آمد.چرا؟چون به کمک کردن مشاور بوده.همینطور که خود پیر مرد اقرار کرد که:به من گفتن وفا دست خالی برت نمیگردنه..و همین شهرت بوده که پیرمرد رو به خانه وفا کشانده.
و مکثی که وفا کرد و بعد دست کمک به پیر مرد داد...فقط محض فکر کردن و سنجیدن بوده...چرا که که فکر کردم نامه دادن و داشتن چنین تقاضای از قاضی که پرونده زیر دستش بود نیاز به کمی تامل دارد...

3. تسلیم! خودم هم قبول دارم که خیلی شلوغ شده این قسمت از داستان...اصلاح میشه گل بانو جان:*

اما واژه جدید....خب قاضی جدید همان وفا بوده...همانجور که در نامه نوشتم حکم رو به تاخیر بندازید.....و بذارید باهاشون حاف بزنم....و به این صورت شاهدین و محکومه بار دیگه نزد قاضی جدید رفتن که همان وفا بود... .

4.بابت مسائل حقوقی هم که خب به دلیل اینکه وارد در این مسائل نبودم اشاره ای به اجرای حکم نزدم...بلکه فقط درخواست کردم که خودِحکم به تعویق بیافتد....و خیلی مودبانه از قاضی اول جناب شریعت تقاضا شده که شر را کم کند و پرونده را دست وفا بسپارد.

و بابت مطلب بعدی..در داستان آوردم که شاهدین شهادتشان را پس گرفتن.." شهدین بعد از آنهمه چک و چانه و توافق طلسم شده بودند"
معشوقه مرد درواقع همان است که شاهدین را به شهادت دروغ واداشته..و حالا که دستش رو شده شلاقی هم نوش جان میکند.

و بابت مردِی که باید شریک جرم باشد...حس کردم نیازی به حضورش در این بلبشو نیست...

تمام این حرفها به این معنی نیستند که نظرات شما را با جان و دل نپذیرفته باشم...فقط توضیح کوتاهی بود وگرنه تمام حرفها را لحاظ میکنم...


@سارینامعالی توسط سارینامعالی Members  ارسال در یکشنبه 16 مهر 1396 - 17:17

نمایش مشخصات سارینامعالی هر بار که حرفهاتون رو میشنوم و یا میخونم بیشتر از اونچه فکرش رو بکنید به علاقه م بهتون اضافه میشه...خیلی خیلی خیلی ممنونم از حضور و نگاهتون به داستان حقیر من...

:x :* :x :*


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 مهر 1396 - 07:42

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر بانو معالی خوش قلم
اگر چه به خوبی نظر من در مورد داستان هایت می دانی
اما دوست دارم بگویم در حال قد و قامت کشیدن به همان چیزی هستید که ان شاالله باید برسید
شما یکی از پدیده های داستان در ادبیات آینده اید من شک ندارم! مگر اینکه کم کاری کنید یا راه را تغییر دهید.

@};- @};- @};- @};-


@عبدالله عمیدی توسط سارینامعالی Members  ارسال در شنبه 22 مهر 1396 - 13:02

نمایش مشخصات سارینامعالی درود بر جناب حمیدی دوست قدیمی و خوب...

بله شما همیشه لطف داشتید به من و سپاس فراوان به خاطر لطف همیشگیتان

خیلی هم ممنونم به خاطر حرف امیدوار کننده تان...انشالله که کوتاهی سر زند

بازهم سپاس از حضور گرمتان@};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 مهر 1396 - 20:51

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام، زیبا و پرکشش ،
موفق باشی و شاد


@محمد علی ناصرالملکی توسط سارینامعالی Members  ارسال در سه شنبه 25 مهر 1396 - 23:52

نمایش مشخصات سارینامعالی سلام جناب ناصرالملکی

سپاس از لطف و نظرتان



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.